یک مقدار خسته ام...از فکر های خودم که پشت هم دارم
سانسورشان می کنم و با این وضع پیش بروم احساس می کنم طرفدار احمدی نژاد هم بشوم و
در ستادش ثبت نام کنم و برایش تبلیغات گسترده بکنم داشتم فکر می کردم می توانl برای کنفرانس کلاس انقلاب اسلامی
بروم و راجع به فضیلت های دولت نهم صحبت کنم!!!...اینبرای من،برای ماقرار است
نان بشود...از تیپ خودم چند وقتی است خوشم نمیاد نه اینکه جواد شده باشم اندکی بی
خیال شده ام، یک مدت حتی به برند کلاهم فکر می کردم یا اینکه اگر تی شرت ورساچی
میخرم لوگوی ورساچی تا چه حد باید آشکار باشد.اما این ها که نان نمی شود....بهتر
است من هم این متن های رو همین الان بنویسم شاید روزی مثل شاملو شدم و دیگر غم نان نداشتم و
نتوانستم دیگر این جور متن ها رابنویسم .بهتر است این متن ها را حالا بنویسم چون
ممکن است مشهور شوم و دیگر راحت نباشم با خودم..بیشتر خودم را سانسور کنم.....نان
هم که میدانید نمادی است از همه چیز ...از ماشین کورسی گرفته تا آخرین پرجکتر سونی
که آرزویش را داشته ام که نمای 80 اینچش را بندازم روی دیوار خانه مان تا بوسه های
کازابلانکا را در نمای واید ببینم و اشک بریزم به پاسداشت اشک هایی که ریخته نشد ….حالا هی از باران بگویم؟وقتی بوسه زیر باران در خیابان های
ممنوعه ی شهر گناه است؟...
………………………………………………………….
این روزها بنیامین 88 حسابی حالم را جا آورده استحالا به .... ام که میخواهد موسیقی اصیل باشد
یا نباشد من یکی را که سر حال می آورد.
نویسنده : سعید شجاعی زاده - ساعت 18:55 روز پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
یه وقتی
واسه ناصر حجازی نوشتیم "آن مرد آمد" و کلی حال کردیم و توپ ترکوندیم که
ناصرخان برگشته و چشم بستیم به همه ی مشکلاتش..و همه اون موقع می گفتن این بابا
چیزی حالیش نیست از مربیگری..حالا هم داستان ناصرخان شده مثل خاتمی.."خاتمی
حمایتت می کنیم"
گابی خسته
بود. شبا که می اومد خونه مثل یه فیل نعشش رو مینداخت رو رختخواب و پشتش رو میکرد
به زنش و زودتر از اینکه زنش به چیزی فکر کنه خوابش می برد. گابی خسته بود و حتی
جدیدن وقتی میخواست از سر اجبار برای دوس دخترش گریتینگ کارت بفرسته کلی با خودش
فکر می کرد که یه چیز درست حسابی بنویسه و آخرش بعد از کلی فکر کردن یه چیزی می
نوشت تو این مایه ها که "خوب خوشگله با اینکه زیاد باهات حال نمی کنم اما سگ خور دوست دارم"
چون می دونست در هر صورت دختره باهاش می مونه. اگه هم باهاش نمی موند هم فرقی نمی
کرد چون گابی حوصله نداشت به این موندن و نموندن ها فکر کنه ، آخه گابی خیلی خسته
بود.
نویسنده : سعید شجاعی زاده - ساعت 11:25 روز سه شنبه هجدهم تیر 1387
جهان
گوش گنده اش را
گوش پر ستاره ی پر کنه اش را
بر روی دست گذاشته است
خفته است
گاهی وقت ها احساس می کنم مادرم و پدرم را در میان دست هایم گرفتم و راه می
روم و آرام آرام مردنشان را در دست هایم می بینم. درد هایشان را می بینم، ناله
هایشان را می شنوم. دستشان را محکم تر می گیرم تا نمیرند ولی صدای ناله های
درونشان به وحشتم می اندازد که گاهی آدمی زنده است و بارها آرزوی مرگ می کند. احساس
می کنم باید بگردم و قاتل آنها را پیدا کنم و سزایشان را کف دستشانبگذارم (ولی اگر خودم هر
چند کوچک در این قتل سهیم باشم چه؟). تمام می شوند این روز ها و حسرتی می ماند و آهی
و حس سر خوردگی ناشی از کارهای نکرده و حرف هایی که به مادر و پدرم نگفته ام.
من
یکی
بیشتر دوست دارم تا وقتی زنده ام بنای یادبودم را بسازند
طرحش را هم ریخته ام
یک خرج دینامیت
-آتش!
و انفجار
من از هر چه مرگ است بیزارم
من عشقم زندگیست
من نمیمیرم. حداقل به این زودی ها نمی
میرم. حالا حالا ها کار دارم و باید به این زندگی گاهاً لعنتی چیز هایی یاد بدهم
تا حساب کار دستش بیاید تا برای فرزندان من روزی نباشد که پشت این کیبرد های مشکی
بنشینند و تایپ کنند "مرگ"