تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم
من چیز دیگری نیستم
جایی برای در هم ریختن واقعیت و رویا

برای مردها که در سایه میروند؛سیگار می کشند و سکوت می کنند...


گاهی وقت ها تنها که می شویم و ناهار را با هم میخوریم موضوع بحثی پیش می آوریم تا این سکوت بشکند.شروع می کند به گفتن از اینکه در این 50 سال عمرش چه کارهای بزرگی کرده.صحبت از مدال یا رتبه های تک رقمی نیست؛همین افتخارات دم دستی.همین چیزها که معمولا مرد ها در این سن و سال دوست دارند در موردش برای دیگران بگویند و بقیه به احترام سن و سالشان فقط تایید می کنند حرفهایشان را.همین کوچکترین کارها که کرده و به نظر خودش اتفاق بزرگی است.از این می گوید که همه از ایده هایش و خلاقیتش خوششان می آمد.می گوید وقتی در خانه های سازمانی بوده آنقدر قشنگ تراس خانه شان را گلکاری کرده که در آن خانه های قدیمی با ساختمان های موازی و همه چیز‌ یکسان طوری شده که هر کسی که رد میشده از کنار ان ساختمان آن تراس توی ذهنش می مانده. از آن روزها که وقتی خانه اش را ساخته خودش برقکاری کرده و وقتی بخاری خانه شان خراب می شده میدانسته مشکل از کجای ان است و نیازی به تعمیر کار نبوده.این ها  می شود افتخارات مردی  در 50 سالگی که او را سر پا نگه میدارد...جناب سرهنگ فرمانده مان را می گویم...


..........................................................
شب ها که می آید مستقیم رو به روی تلویزیون می نشیند.صدای تلویزیون را هم بلند می کند تا نه کسی با او حرف بزند نه او مجبور باشد با کسی حرف بزند مخصوصا وقتی مادرم بخواهد از طرز لباس پوشیدنش؛از اینکه با خاکستر سیگار لباس هایش را سوراخ می کند و اینکه صورتش را دیر به دیر اصلاح می کند حرف بزند.مخصوصا وقتی مادرم می نشیند تا از گذشته ها یادی کند دورانی که او ورشکست شده و به حرف مادرم گوش نکرده و چند سال خانه نشین شده.در این مواقع تند تند کانال ها را عوض می کند.هنوز تمام نگاهش به صفحه تلویزیون است.
 انگار دارد در داخل گریه می کند.ساکت است اما آن توها در اعماق وجودش حرف می زند؛ از خودش دفاع می کند؛انتقاد می کند.اما این بیرون چیزی نمی بینیم روی صورتش. همه ی حواسش پیش آن سالهاست .آن سالها که مثل هر مردی میخواسته حالا به آن سال ها برای فرزندانش فخر بفروشد اما حالا مجبور شده سکوت کند.حالا این خانه برایش شده جهنم.یاد کارهای که نکرده می اندازدش.آسایشی که برای این برهه از زندگیش نساخته و حالا دنبال لحظه ای از آن است که شب ها تا دیر وقت کار می کند...
خیلی وقت ها سعی می کنم بی بهانه سوال هایی از او بپرسم که می دانم جواب هایش را خوب میداند.   می خواهم معلوماتش را به رخم بکشد و افتخار بکند از این چیز هایی که می داند.از فرانس پوشکاش ستاره تیم مجارستان حرف می زند تا نحوه ی شروع شدن جنگ جهانی دوم. اما حرف هایش که تمام می شود دوباره ساکت می شود.انگار که کلک من را فهمیده دوباره میرود آن داخل و این بیرون تند تند کانال ها را عوض می کند...پدرم را می گویم...
..........................................................
دوران نوجوانی اش بود که آن تصویر در ذهنش شکل گرفت.وقتی که کتاب جدید ناباکوف "ماری" را از معلم ادبیات دبیرستانش گرفت و شب ها که می خواند همه جای قصه تصویر آن مرد ذهنش را پر کرده بود.تصویر مردی با بارانی بلند که سیگار به لب از روی برف ها در کوچه هایی دور از هیاهوی شهر قدم می زد.تصویر  تنهایی مردی که خیلی میدانست.مردی که در سکوت قدم میزد و به زندگی اش فکر می کرد.حالا خودش پس از سال ها حرف زدن راجع به همه چیزی که می دانست ساکت شده..قدم می زند..نگاه می کند..صبر می کند..حرف های مصلحت دار فقط می زند..خودش را گاهی وقت ها کمی سانسور می کند..گاهی خودش نیست..ان تصویر شده...تصویر مردی که در سایه می رود...میدانی...خودم را می گویم...


موضوع مطلب : این زندگی شگفت انگیز
ارسال شده توسط شین در ساعت 16:35 |



کرمانشاه هم فقط یکی از شهر های ایران است .خیلی فرقی نمی کند با شهر های دیگری که دیده ام .  اینجا هم خیابان دارد و آدم دارد و کافی نت دارد و  کافه هم دارد.منتها اول که آشنا نیستی با شهر فکر می کنی که جز میدان آزادی که پر است از بساط خنزر پنزر فروشی ها و مردمی که جلوی پاساژ ها گوشی قاچاق میفروشند چیزی ندارد و بعد دوست خوب و همفکری مثل یونس پیدا می شود و پاتوق های اساسی اش را نشانت می دهد و تهرانی کوچک در چند محله ی بالای شهرش پیدا می کنی .فکر می کنم از این تهران های کوچک با آدم های خوش پوش و بوتیک های لوکس و خیابان های خلوت و کافه های اهل ادب در همه جا پیدا می شود منتها کم و زیاد دارد.این شهر یک طاق بستان دارد که آن هم یک بنای تاریخی است که دور و برش کوه است مثل درکه ی خودمان و پاتوق جوانان است.حالا یک نفری چند هزار سال پیش (یا چند صد سال پیش فرقی می کند؟) آنموقعی که photoshop و ابزار های طراحی پوستر نبوده آمده روی سنگ ها نقشی به جا گذاشته.واقعا چه ارزشی دارد دیدن این آثار؟من که ترجیح می دهم پیش دوستم در کرمانشاه باشم و با هم اپیزود های سریال مورد علاقه ام modern family  را در این جا دنبال  کنم تا ببینم پیشینیانمان در طاق بستان چه کرده اند!
اشتباه نکنید من باستان شناسی را دوست دارم و اینکه بتوانم ریشه های هنر ناب فلسفه و تمدن و سیر زندگی مردمان را در گذر تاریخ در این آثار به جا مانده تحلیل و دنبال کنم برایم جذابیت دارد اما این مدلی که الان به این آثار نگاه می کنم مثل رفتن به یک گالری نقاشی و دیدن نقاشی های آبستره و انتزاعی است که خوب رمز گشایی از چنین آثاری دانستن تاریخ هنر و اصول نقاشی مدرن و علوم دیگر میخواهد.ولی این را نمی پسندم که من و امثال من به دیدن این آثار باستانی برویم و کنارش عکسی بگیریم و به توضیحات راهنمای موزه گوش بدهیم که نهایتا یکی دو جمله در باب اینکه در چه سالی و توسط چه کسی ساخته شده ( و ما هم نمی خواهیم چیزی بیشتر از بدانیم) خلاصه می شود و این می شود گذر ما در تاریخ . حالا دیگر نمی گویم از کسانی که خانوادگی به این جور جاها می روند و کنار طاق بستان پیک نیک روشن  می کنند و آشغال میریزند و ..نه اشتباه نکنید من از همین فرهیختگانی می گویم که بدون دانش باستان شناسی به سراغ این آثار می روند و ادای احترامی به عظمت ایران در گذشته می کنند و لیچاری هم بار حکومت می کنند و داستان همیشگی ایرانی با تمدن را زمزمه می کنند و عکسی می گیرند و ته سیگاری پرت می کنند و می روند..

موضوع مطلب : خزعبلات
ارسال شده توسط شین در ساعت 19:15 |