جایی برای در هم ریختن واقعیت و رویا

کرمانشاه هم فقط یکی از شهر های ایران است .خیلی فرقی نمی کند با شهر های دیگری که دیده ام . اینجا هم خیابان دارد و آدم دارد و کافی نت دارد و کافه هم دارد.منتها اول که آشنا نیستی با شهر فکر می کنی که جز میدان آزادی که پر است از بساط خنزر پنزر فروشی ها و مردمی که جلوی پاساژ ها گوشی قاچاق میفروشند چیزی ندارد و بعد دوست خوب و همفکری مثل یونس پیدا می شود و پاتوق های اساسی اش را نشانت می دهد و تهرانی کوچک در چند محله ی بالای شهرش پیدا می کنی .فکر می کنم از این تهران های کوچک با آدم های خوش پوش و بوتیک های لوکس و خیابان های خلوت و کافه های اهل ادب در همه جا پیدا می شود منتها کم و زیاد دارد.این شهر یک طاق بستان دارد که آن هم یک بنای تاریخی است که دور و برش کوه است مثل درکه ی خودمان و پاتوق جوانان است.حالا یک نفری چند هزار سال پیش (یا چند صد سال پیش فرقی می کند؟) آنموقعی که photoshop و ابزار های طراحی پوستر نبوده آمده روی سنگ ها نقشی به جا گذاشته.واقعا چه ارزشی دارد دیدن این آثار؟من که ترجیح می دهم پیش دوستم در کرمانشاه باشم و با هم اپیزود های سریال مورد علاقه ام modern family را در این جا دنبال کنم تا ببینم پیشینیانمان در طاق بستان چه کرده اند!
اشتباه نکنید من باستان شناسی را دوست دارم و اینکه بتوانم ریشه های هنر ناب فلسفه و تمدن و سیر زندگی مردمان را در گذر تاریخ در این آثار به جا مانده تحلیل و دنبال کنم برایم جذابیت دارد اما این مدلی که الان به این آثار نگاه می کنم مثل رفتن به یک گالری نقاشی و دیدن نقاشی های آبستره و انتزاعی است که خوب رمز گشایی از چنین آثاری دانستن تاریخ هنر و اصول نقاشی مدرن و علوم دیگر میخواهد.ولی این را نمی پسندم که من و امثال من به دیدن این آثار باستانی برویم و کنارش عکسی بگیریم و به توضیحات راهنمای موزه گوش بدهیم که نهایتا یکی دو جمله در باب اینکه در چه سالی و توسط چه کسی ساخته شده ( و ما هم نمی خواهیم چیزی بیشتر از بدانیم) خلاصه می شود و این می شود گذر ما در تاریخ . حالا دیگر نمی گویم از کسانی که خانوادگی به این جور جاها می روند و کنار طاق بستان پیک نیک روشن می کنند و آشغال میریزند و ..نه اشتباه نکنید من از همین فرهیختگانی می گویم که بدون دانش باستان شناسی به سراغ این آثار می روند و ادای احترامی به عظمت ایران در گذشته می کنند و لیچاری هم بار حکومت می کنند و داستان همیشگی ایرانی با تمدن را زمزمه می کنند و عکسی می گیرند و ته سیگاری پرت می کنند و می روند..
قصه ي يک مينا
"بينندگان عزيز شبي آرام را برايتان آرزو مي کنيم و اميدوارم شب که سر بر بالين ميذارين از امروزتون رضايت داشته باشين".آخرين ظرف را هم که ميشويم نگاهم را متوجه ظرف غذاش ميکنم تا ببينم بايد براي فردا ظهرش چه کار کنم.با اينکه آشپزخانه ي اوپن نداريم ولي باز هم مثل هميشه مطمئنم که جلوي تلويزيون خوابش برده. بالاي سرش ميروم.عينکش کنار دفتر..دفتر شعر..اين دفتر شعر اعصاب خورد کن..باز دوباره روي دفتر شعر هايش خوابش برده.نگاهي به دفترش ميندازم و شعر جديدي که نصفه نيمه مانده..
"امشب
براي ديدنت
حاضرم تمام ستاره هايم را بفروشم
يک قدم نزديکتر بيا "
بازهم يک شعر ديگر براي "او".دوست دارم تمام شعرهايش را بسوزانم تا ديگر چشمم به اين چيزها نيفتد.دلم نميخواهد بيدارش کنم.بهتر است روي همين ميز سرد خوابش ببرد تا ياد بگيرد ديگر از اين شر و ور ها نگويد.دلم نمي آيد. حداقل اين پتو را رويش مي اندازم تا سردش نشود..
.............................................
قصه ي يک نگار
دوباره صداي گل ارکيده در فضا مي پيچه. اين بار خودشه...خود ِ ..خود ِ چيشه خوب؟..خودشه ديگه..فقط خودش نه هيچ چيز ديگه..
-بله
-يه جور جواب نده که يعني نگاه نکردي ببيني شماره ي کي افتاده؟
-حالا تو فکر کن نگاه کردم
ابروهام رو تو آينه ماشين مرتب مي کنم.
-کجايي؟
-دارم ميرم شمال
-آخه يعني چي اين مسخره بازي ها نگار،تو که امل نبودي.
قطع مي کنم تا بفهمه که با يه خانوم محترم درست صحبت کنه.دوباره صداي گل...
-باشه فهميدم اعصابت خورده.مگه همون اولش بهت نگفته بودم که من رابطه ام رو با دختراي ديگه محدود نمي کنم مگه خودت قبول نکردي؟
همه توانم رو تو صدام جاري مي کنم
-قبول نکردم که چي؟
-مگه قبول نکردي که رابطه ي آزاد با دختراي ديگه داشته باشم؟.مگه خودت اون موقع ها واسه من خودتو نميگرفتي و خودتو يه ور نمي کردي ومي گفتي "ببين محسن،من دوست ندارم روابطمو با پسرا محدود کني".مگه من چي کار ميکردم با اين دختره؟
يه جوش کوچيک بالاي پيشونيم زده توي آينه کاملا ميبينمش
-هيچي فقط کم مونده باهاش بخوابي.با اون دختره ي ...
-مواظب باش با همکار من درست صحبت کني
پوزخند ميزنم.طرفداريش روهم مي کنه..خوب ميدونم که بدجوري براش راست کرده.
-خوش باشيد با همکارتون
-خلاصه خواستم بگم اين لوس بازي ها رو بذار کنار،فردا شب تو کافه ي سر مرتضوي منتظرتم.
قطع مي کنم.که بهش نشون بدم باشه تا بيام.که نشونش بدم که...يعني واقعا نمي خوام برم؟...دلم که واسه قيافه ي نکره اش تنگ شده ولي...گور باباي خودش و اون خانوم مهندس.
پاترول اون چند سوسول هم نزديک تر مي شه. حدود 60 کيلومتري هست که تو جاده دارن چسبيده به ماشين من ميان.
اوني که از همه سوسول تره سرش رو از شيشه بيرون مي کنه و مي گه:
-دوست دارم خيلي زياد،به شاستيت ام خيلي مياد!
چشمک ميزنم براشون.قند تو دلشون آب ميشه و مي زنند کنار .پشت ماشين يغرشان پارک مي کنم.در رو باز مي کنم و با پوزخند و عشوه گري هاي مخصوص به سراغشون مي رم. حسابي دلشون رو صابون زدن. از چهره هاشون پشت شيشه ي ماشين کاملا همه چيز پيداست....با مشت شيشه ي ماشين رو مي شکنم...سر انگشت هام مي سوزه....
.............................................
هنوز حرص ميخورم از اين شعر هاي مسخره اي که مي نويسد و معلوم نيست براي کي مي نويسد...دستگيره ي سرد در حمام را توي دستم ميگيرم و تازه يادم مي افتد که بايد چک کنم ببينم آب داغ هست يا نه؟ به سمت ظرف شويي مي روم و آب گرم را باز مي کنم.داغ داغ که نيست ميشه به اين درجه از گرما گفت ولرم.همين کافيه.هر جور شده بايد امشب بروم حمام.در حمام را باز مي کنم و در رختکن تمام لباس هايم را در مي آورم.احساس مي کنم مردي در حمام ايستاده و برهنه شدن من را تماشا مي کند.کمي مي ترسم...پاهايم را جمع مي کنم آب را باز مي کنم.سرد است. يعني آن يک مقدار ولرمي هم رفته.سرد سرد است.آب گرم را تا آخر باز مي کنم اما باز هم فرجي نمي شود.در گوشه اي از حمام مي نشينم و تکيه ميدهم به ديوار سرد حمام.
مقدار کمي از آب گرم را باز مي کنم تا هر وقت آب گرم شد از برخورد آبي که در کف حمام به سمت چاه ميرود با انگشت هاي پايم گرم شدنش را بفهمم...احساس مي کنم نوک انگشت سبابه ام ميسوزد.سر انگشتم را که نگاه مي کنم تازه يادم مي افتد که موقع پوست کندن بادمجان براي درست کردن غذاي مورد علاقه ي همسر تحفه ام سر انگشتم را بريده ام. مثل بچه ها ي چند ساله انگشتم را تو دهنم مي کنم و سر انگشتم رو مي مکم.دوباره احساس مي کنم يک مرد دارد اندامم را بر انداز مي کند...مي ترسم .. پاهايم را جمع مي کنم به طرف داخل شکمم..مي ترسم..سردتر شده..بغض گلويم را گرفته..نمي دانم به خاطر سوزش انگشتم است يا احساس حضور يه مرد در حمام...يک غريبه..يا به خاطر هيچ چيز..گريه ام ميگيرد..بلند بلند زار مي زنم…آب هنوز سرداست.وقتي به پايم ميخورد اين را حس مي کنم.
ماشين روکنار جاده پارک کردم..کمي استراحت رو بهانه کردم براي اينکه بيام اين کنار..نفسي بکشم و پايين اين دره را نگاه کنم.دستم هنوز مي سوزه...عق مي زنم ...وقتش شده که همه چيز را حتي روحم را بريزم بيرون و از همه چيز راحت بشم.اشک هام همين جور مثل ابر بهار ی مي بارن....من حامله شده ام ….


ارسال شده توسط شین در ساعت 19:15 |