تبليغاتX
<-من چیز دیگری نیستم->
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387





کی چی؟ میام سرک میکشم و دستی به کیبرد میکشم و چیزی نمی نویسم و بهونه می کنم که باید "تاپ" باشه، گور بابای مطلب تاپ و ویرایش شده بذار حالش رو ببریم. داستان محبوبم رو تیکه تیکه دارم از تهران از طریق ایمیل دریافت می کنم اسمش رو فعلن گذاشتم "وقتی از عشق حرف می زنیم " از اسم یکی از داستان های کوتاه خارجی (که فکر کنم مالکارور باشه) ورداشتم یه ویرایش کوچولو نیاز داره. بعد میذارم اینجا و شاید حتی تعداد آدم زیادی هم نخوننش( انگار رسالت ما شده مطلب نوشتن). فعلا درگیریم به پاس کردن شیمی آلی و مهندسی حفاری و این جور چیز ها. شب شعر هم آمد و مجری هم شدم(که نباید می شدم و جا را می دادم به این ورودی های تازه که تمرینی بکنند و باز هم این خود خواهی های بچه گانه...) و زیاد هم راضی نبودم از شعر خواندنم و خلاصه ی احوال که زندگی فعلا دارد می گذرد. بعضی لحظه ها خوش تر و بعضی لحظه ها غمگین تر. ولی خاصیت سیال زندگی با این ویسکاسیته ی پایین (عرض کردم خدمتتون که..) هم بعضی وقت ها خیلی خوب است. دوستان لطف کنند اگه سری به اینجا می زنن یه اسفندی هم دود کنن برای ما چون هرکی این روز ها ما رومی بینه میگه "ماشالله، چاق شدی " میریم برای 70 کیلو.بزن زنگو. 

 
 

پی نوشت: اینجا اهواز است و من یکی از چیز هایی که خیلی دوست دارم firefox  است که حالا نسخه ی 3 آن به بازار آمده و قابلیتscreen reader دارد و من همین الان دونلودش را تمام کردم.زندگی زیباست ای زیبا پسند!

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:29  توسط سعید شجاعی زاده  | 

یکشنبه نوزدهم اسفند 1386

 

                               (عکس خوبی نیست ولی لامصب عجب حسی دارد این صحنه)

 

 

"من

با زخم زبونات رفیقم

مرهم بذار

با حرفات

رو زخم

عمیقم"

 

 

سنتوری صدای یک نسل است.اگر نسل پیش عاشقانه شان را "لیلا" ی مهرجویی می دانستند و تا مدت ها آهنگ افتخاری را در این فیلم عاشقانه ی خودشان می دانستند ما هم دیوانه بازی های عاشقانه ی "علی" و "هانیه" را مال خودمان میدانیم. نسلی که عاشقانه هایش را در صدای خسته ی محسن چاوشی می جوید. صدایی که عمیق ترین زخم های نسلی را می رساند که از همه چیز بریده است و در گوشه ایی برای خود ساز می زند و با "زخم زبونا" رفیق است و دنبال مرهمی برای زخم های عمیقش می گردد.مهرجویی نه هم نسل دهه 60 ای ها بوده نه هم نسل ما ولی بهترین عاشقانه ها را برای دو نسل ساخته است و حال فیلم او باید در انبار های وازرت ارشاد خاک بخورد و نسخه ی غیر قانونی اش بیرون بیاید تنها به این خاطر که صدای یک نسل است، نسلی که به مدد دولت مهر ورز باید خاموش باشد. نسلی که از زخم های زمانه اش به اعتیاد پناه می برد.اعنیاد به چی و کی مهم نیست. نسلی که معتاد نمره، معتاد خوشی، معتاد غم و معتاد زندگی است....نسلی که زیر زمینی شده..نسلی که حرف میخواهد بزند مجوز ندارد..موسیقی میخواهد بخواند مجوز ندارد..لباس می خواهد بپوشد مجوز ندارد. نسل شکست خورده ای که  بی هدف در زباله دانی خیابان های شهر پی مسکنی می گردد.

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 15:24  توسط سعید شجاعی زاده  | 

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386
 

راه..راهرو..قدم زدن در راهرو..انتظار..آن تو جلسه است..حرف میزنند؟..شیرینی میخورند؟..میخندند؟..به ریش ما می خندند؟...نمره می دهند؟...این سو..انتظار..ترس...واهمه...حرف..حرف های تکراری..حرف های تکراری مزخرف.."شما چرا شرایط من رو درک نمی کنید"...شرایط ..وضعیت..موقعیت..SITUATION..."من جلسه دارم آقا!" ..."ملاک من تو نمره دادن همینه" ..ملاک..رئیس بسیج..پاس شده است...می خندد..می خندند؟..به ریش کی؟..من ریش ندارم..ملاک...من...موهای عمودی...ریش ندارم..نماز...نمی خوانم...مسجد..خدا.."چی دیدی از این خدا؟ رو پای خودت وایسا مرد..خدا رو چیکار داری"...سرش شلوغ است..خدا؟..استاد؟..جلسه...انتظار....انتظار...انتظار

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:50  توسط سعید شجاعی زاده  | 

دوشنبه دهم دی 1386
                        

                          

قفل کرده ام..آن هم بدجوری..امیدوارم چشمتان به عکس صفحه اول اعتماد  یکشنبه خورده باشد.یا نخورده باشد ..نمیدانم..

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 14:56  توسط سعید شجاعی زاده  | 

دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
  

                  

 

از اين آسمان
يک ابرش، سهم من است
گفته ام برای تو ببارد
تا تمام شوم

 

 

یاشار

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:44  توسط سعید شجاعی زاده  | 

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

 

 

"گروهي که چارخونه را توليد مي‌کنند خودشان را براي چنين شرايطي آماده کرده‌اند؛ آدم‌هاي حاذق و کارکشته‌اي که مي‌دانند گاهي وقت‌ها بايد از بعضي چيزها صرف نظر کرده و به کم‌تر از ايده‌آل‌هاي خود بسنده کنند. نه اين‌که کارشان غيرقابل قبول باشد. مثلاً اگر صداي نه‌چندان مهمي به‌خوبي شنيده نمي‌شود، به جاي آن‌که ضبط را قطع کنيم، آن را مي‌پذيريم. مگر آن‌که اصلاً صدا مشکل فني داشته باشد. گاهي وقت‌ها همه‌مان سايه بوم صدابرداري را روي ديوار مي‌بينيم، اما به دليل کمبود وقت با چشم‌پوشي از آن مي‌گذريم. گاهي وقت‌ها هم به همين دليل با اغماض از کنار تپق بازيگران عبور مي‌کنيم. خود آن‌ها هم اغلب دل‌شان مي‌خواهد در برداشت مجدد آن را برطرف کنند، اما به احترام به اين قطار در حال حرکت که بي‌وقفه و پرشتاب بايد به آنتن پخش تلويزيون برسد، از آن صرف‌نظر مي‌کنند"

سروش صحت/نشریه ی صنعت سینما

 

 

 

دیگه به تو امیدی ندارم..باورم نمیشه که روز اولی که دیدم "کارگردان:سروش صحت" از خوشحالی پریدم هوا و من که مدت های زیادی بود یه شب نشسته بودم توی خونه کنار خانواده و سریال نگاه کنم، قسمت اول چارخونه رو با ذوق و شوقی وصف نا پذیر نگاه کردم و حالا این "مزخرف مبتذل" تو داره هر شب پخش میشه و آدم تازه میفهمه هر آدمی فقط به درد کار خاصی میخوره! احساس شرم می کنم از این که اون آدم دوست داشتنی که سر پخش فیلم های مستند سینمای فرانسه ردیف جلویی من می نشست حالا داره هر شب با موضوعات به شدت تکراری (تقلیدی از قسمت شبکه های لس انجلسی در یکی از برنامه های مدیری) نون به نرخ روزی های عجیب و غریب (دفاع از انرژی هسته ای که بوی گند بله قربان گویی ازش بیرون میزد) و کلیشه شدن شخصیت های "تیپ" شده (آیا لازم است باز هم از مریم امیر جلالی و داد و قال هاش بگم ) شب به شب برنامه آب می بنده و این ور میشینه اون ور میشینه میگه مردم که پسندیدین!سروش صحت عزیز جان مادرت بیخیال ما و ساختن نود قسمتی  شو و بچسب به همان متن های نوستالژیک سینمایی و ادبیاتیت.

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:33  توسط سعید شجاعی زاده  | 

پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
 

لعنتی نمیشه شروع کرد..نمیشه همین جور بی فکر اومد نشست و چیز نوشت..جدیدا داره لجم در میاد که چرا اونجور که دوست دارم نمی تونم بنویسم..شاید احساس می کنم فضای اینجا باید خیلی جدی باشه..شاید احساس می کنم واسه هر مطلبی که می نویسم باید کلی فکر کنم...ولی اون فضایی که من میخوام اینجوری نیست..جدیدا دستم به داستان نوشتن هم نمیره..البته میره اما وسواس کارم زیاد شده ..الان چند وقته که دارم روی یه داستان به نام "وقتی از عشق حرف میزنیم،از چه حرف می زنیم" کار می کنم..یاد اون روز ها به خیر که شب ایده ی داستان میومد تو ذهنم و فرداش میذاشتم تو وبلاگ..یه کم سخت گیر شدم و وسواسی..مثل لباس شستنم میمونه .میرم تو حموم و ساعت ها میشینم لباس میشورم..یا به قول بچه ها میسابم..دوست دارم فضای اینجا یه جور دیگه بشه..

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:7  توسط سعید شجاعی زاده  |