جایی برای در هم ریختن واقعیت و رویا
برای مردها که در سایه میروند؛سیگار می کشند و سکوت می کنند...
گاهی وقت ها تنها که می شویم و ناهار را با هم میخوریم موضوع بحثی پیش می آوریم تا این سکوت بشکند.شروع می کند به گفتن از اینکه در این 50 سال عمرش چه کارهای بزرگی کرده.صحبت از مدال یا رتبه های تک رقمی نیست؛همین افتخارات دم دستی.همین چیزها که معمولا مرد ها در این سن و سال دوست دارند در موردش برای دیگران بگویند و بقیه به احترام سن و سالشان فقط تایید می کنند حرفهایشان را.همین کوچکترین کارها که کرده و به نظر خودش اتفاق بزرگی است.از این می گوید که همه از ایده هایش و خلاقیتش خوششان می آمد.می گوید وقتی در خانه های سازمانی بوده آنقدر قشنگ تراس خانه شان را گلکاری کرده که در آن خانه های قدیمی با ساختمان های موازی و همه چیز یکسان طوری شده که هر کسی که رد میشده از کنار ان ساختمان آن تراس توی ذهنش می مانده. از آن روزها که وقتی خانه اش را ساخته خودش برقکاری کرده و وقتی بخاری خانه شان خراب می شده میدانسته مشکل از کجای ان است و نیازی به تعمیر کار نبوده.این ها می شود افتخارات مردی در 50 سالگی که او را سر پا نگه میدارد...جناب سرهنگ فرمانده مان را می گویم...

کرمانشاه هم فقط یکی از شهر های ایران است .خیلی فرقی نمی کند با شهر های دیگری که دیده ام . اینجا هم خیابان دارد و آدم دارد و کافی نت دارد و کافه هم دارد.منتها اول که آشنا نیستی با شهر فکر می کنی که جز میدان آزادی که پر است از بساط خنزر پنزر فروشی ها و مردمی که جلوی پاساژ ها گوشی قاچاق میفروشند چیزی ندارد و بعد دوست خوب و همفکری مثل یونس پیدا می شود و پاتوق های اساسی اش را نشانت می دهد و تهرانی کوچک در چند محله ی بالای شهرش پیدا می کنی .فکر می کنم از این تهران های کوچک با آدم های خوش پوش و بوتیک های لوکس و خیابان های خلوت و کافه های اهل ادب در همه جا پیدا می شود منتها کم و زیاد دارد.این شهر یک طاق بستان دارد که آن هم یک بنای تاریخی است که دور و برش کوه است مثل درکه ی خودمان و پاتوق جوانان است.حالا یک نفری چند هزار سال پیش (یا چند صد سال پیش فرقی می کند؟) آنموقعی که photoshop و ابزار های طراحی پوستر نبوده آمده روی سنگ ها نقشی به جا گذاشته.واقعا چه ارزشی دارد دیدن این آثار؟من که ترجیح می دهم پیش دوستم در کرمانشاه باشم و با هم اپیزود های سریال مورد علاقه ام modern family را در این جا دنبال کنم تا ببینم پیشینیانمان در طاق بستان چه کرده اند!
اشتباه نکنید من باستان شناسی را دوست دارم و اینکه بتوانم ریشه های هنر ناب فلسفه و تمدن و سیر زندگی مردمان را در گذر تاریخ در این آثار به جا مانده تحلیل و دنبال کنم برایم جذابیت دارد اما این مدلی که الان به این آثار نگاه می کنم مثل رفتن به یک گالری نقاشی و دیدن نقاشی های آبستره و انتزاعی است که خوب رمز گشایی از چنین آثاری دانستن تاریخ هنر و اصول نقاشی مدرن و علوم دیگر میخواهد.ولی این را نمی پسندم که من و امثال من به دیدن این آثار باستانی برویم و کنارش عکسی بگیریم و به توضیحات راهنمای موزه گوش بدهیم که نهایتا یکی دو جمله در باب اینکه در چه سالی و توسط چه کسی ساخته شده ( و ما هم نمی خواهیم چیزی بیشتر از بدانیم) خلاصه می شود و این می شود گذر ما در تاریخ . حالا دیگر نمی گویم از کسانی که خانوادگی به این جور جاها می روند و کنار طاق بستان پیک نیک روشن می کنند و آشغال میریزند و ..نه اشتباه نکنید من از همین فرهیختگانی می گویم که بدون دانش باستان شناسی به سراغ این آثار می روند و ادای احترامی به عظمت ایران در گذشته می کنند و لیچاری هم بار حکومت می کنند و داستان همیشگی ایرانی با تمدن را زمزمه می کنند و عکسی می گیرند و ته سیگاری پرت می کنند و می روند..



ارسال شده توسط شین در ساعت 16:35 |