از سبک های بی در و پیکر دلش گرفت
نگاهی به مقوله ی "رسالت " در هنر با نگاهی به هنر مدرن
هنر کاشف زیبایی است.این مهم ترین تفاوتی است که بین هنر با مقوله های دیگری که انسان با آنها سر و کار دارد همچون علم وجود دارد.بعضی وقتها هنگامی که یک نقاشی یا یک فیلم مدرن می بینم دوباره در این فکر فرو می روم که وظیفه ی هنر چیست؟
بعضی ها عقیده دارند هنر مند در ارائه ی اثر هنری خود هیچگونه اجباری برایش وجود ندارد که راهی ارتباطی برای ارتباط تماشاگر اثر و اثر قرار داده باشد و هیچگونه رسالتی ندارد ولی به نظر من چنین هنرمندی بهتر است تابلو ها یش را به جای قرار دادن در گالری و فیلم هایش را به جای اکران در خانه ی خود نگاه دارد.هنر با "درد دل " خیلی فرق می کند.نظر من این نیست که هنر باید مقوله ای عامه پسند باشد و بتواند حتما همه را راضی نگه دارد و با همه ارتباط برقرار کند ولی به نظر من هنر باید رسالتی خاص داشته باشد.در صورتی که "درددل کردن" رسالتی نمی خواهد.من به عنوان یک نقاش اگر در حال کشیدن تابلویی هستم باید در راه ارتباط تماشاگر با اثرم پیچ و خم هایی قرار دهم تا اثرم صرفا یک چیز سرگرم کننده و راحت الحلقوم نباشد ولی نباید به جایی کشیده شوم که همه ی راه ها را بر تماشاگر ببندم و بگویم " تو نمی فهمی".
هنر مند وقتی یک زیبایی را کشف می کند تازه نیمی از راه را پیموده و نیم دیگرش در این است که آن زیبایی را به نحوی در معرض دیدگان تماشاچی بگذارد (که این روش به شرایط اجتماعیُ سیاسی و اقتصادی آن دوره بستگی دارد)که نه تمام انسان های روی زمین بلکه درصد زیادی از انسان ها (البته هر کدام به نحوی و با عقیده ای)بتوانند با اثر صرفا "ارتباط" برقرار کنند .حتما هم همه نباید به یک برداشت از اثر برسند بلکه همین که بتوانند با اثر ارتباط برقرار کنند خوب است و نظر خود را راجع به این که آن اثر را دوست دارند یا خیر بتوانند بیان کنند و نگویند"این چی داره میگه؟؟"و از این روست که هنر مدرن از مشکلات عدیده ای برخوردار است.
در هنر مدرن تفکر حرف اول را می زند.کشف زیبایی از راه تفکر و یا به نوعی علمی کردن هنر و خارج کردن عنصر احساسات از هنر کاری بود که مدرن ها کردند .مدرن ها با کنار گذاشتن این عناصر انسانی هنر را به طبقه ی خاصی از مردم محدود کردند(طبقه ی روشنفکری که به طور آکادمیک مبانی هنر مدرن را فرا گرفته باشد) .البته هنر مدرن هم پس از چندی به خاطر اینکه اصولا "علم " و "هنر" دو مقوله ی کاملا جدا از هم هستند از بین رفت و مدرن ها هم دوباره با وارد کردن عناصر هنر کلاسیک در کار خود ولی با فرمی مدرن(به نام پست مدرن) شکست خود را اعلام کردند.
وقتی به گالری های نقاشی سری بزنیم در انجا استادانی را میبینیم که دانشجو ها را دور خود جمع کر ده اند و می پرسند"خوب بچه ها درباره ی این تابلو چه نظری دارید؟" و فورا دانشجو ها همه یکصدا جواب می دهند "این یه تابلوی اکسپرسیونیستیه" و استاد هم می گوید " آفرین خوب بریم سراغ تابلوی بعدی".در نقد هنر مدرن کار نقد اثر در حد تحلیل می ماند و اصلا به سراغ تجزیه ی اثر و این که این اثر چه چیزی می خواهد بگوید نمی روند.در روش تحلیل اثر (و نه تجزیه)به راحتی ما هنر را تبدیل به ریاضی می کنیم.المان های یک نقاشی را می گیریم.در ذهنمان آن ها را بررسی می کنیم و در فرمول های اکادمیک می گذاریم سریع به صورت خودکار نتیجه را بیرون می دهیم که به طور مثال"این تابلو اکسپرسیونیستی است!".به جای اینکه این همه با اسم سبک ها بازی کنیم بهتر است به تجزیه اثر هنری بپردازیم و درباره ی حرفی که نقاش یا فیلمساز در اثر خود می خواهد بزند(هر چند این حرف را هر کسی به نحوی برداشت می کند)بپردازیم.چند وقت پیش با دوستی که در نیو یورک هنر های تجسمی خوانده بود و به عنوان valuer در گالری ها کار می کند به نمایشگاه نقاشی معاصر ایران در موزه هنر های معاصر رفته بودیم و دوست عزیز ما در توضیح بسیاری از تابلو ها می گفتند"چیز خاصی از این تابلو نمی فهمم ولی چیز جالبیه!! " و اینجا درست همان نقطه ای است که اجازه می دهد هرج و مرج در هنر آغاز شود و شاهکار های تصادفی به وجود بیایند
پی نوشت:در قسمتی از نوشته گفته بودم که هنری خوب است که قشر زیادی با آن بتوانند ارتباط برقرار کنند ابدا منظورم این نیست که که آن قشر زیاد از آن اثر هنری خوششان بیاید بلکه منظورم این است که درصد زیادی از مردم صرفا بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند و بگویند " این خوب بود" یا "حالم ازش به هم خورد"



