تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 0:5 روز چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385
 

همیشه طعم اولین ها یه چیز دیگه س.مثلا اولین باری که طعم بستنی رو چشیدین .اولین باری که دیدین میشه عاشق سینما شد.اولین باری که "راننده تاکسی" رو دیدین و مسیر انقلاب تا دم در خونه رو تلو تلو خرون رفتین.اولین باری که جهاد دانشگاهی رو پیدا کردین.یا اولین باری که "چراغ ها را من ..." رو خوندین و پیش خودتون  با ور بد فکرتون دعوا کردین و گفتین "خوب کلاریس بدبخت هم حق داره" و ور عاقل ذهنتون گفت دیگه از این حرفا نزنیها.یا شایدم اولین باری که موسیقی "چهار صد ضربه " رو شنیدین و تا یه هفته با خودتون تکرار می کردین.اولین باری که احساس کردین یه چیزی زیر دلتون داره وول میخوره به اسم عشق.و اولین باری که او پیش از همه بهتون گفت "تولدت مبارک"...چه لذتی داره لا مصب

پی نوشت:نمی دونم چرا این مطلب شبیه بهاریه  ی امیر قادری شده فکر کنم به خاطر اینه که من امیر قادری رو خیلی دوس دارم!!

        
                                                        photo by Don McCullin


نویسنده : شین - ساعت 10:50 روز شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385

 

         

 

 

 

رختخواب ماه را

اند اخته ام توی حوض

تو پیش ماه می خوابی

یا پشت پلک من؟

 

(شعر از آسیه امینی)


نویسنده : شین - ساعت 18:1 روز جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385

 

شماها چتونه آخه؟.چرا هر وقت باهاتون صحبت می کنم فقط سرما ست که به وجود من تزریق میشه.شماها  که خیلی بیشتر ازمن می دونین چرا انقدر سردین و بی حوصله.وبلاگتون رو که می خونم از زندگی بیزار میشم حرف هم باهاتون میزنم باز هم همینجوریه. اه چرا شماها انقدر به زندگی عادت کردین و چرا دنبال نمیگردین که هر روز یک چیز خوب تو این زندگی پیدا کنین.خوب چه اشکال داره شما که برای همه نقش بازی می کنید یه ذره هم واسه خودتون نقش بازی کنید وهمه چیز رو قشنگ ببینید.مگه نمی گید که آدم تو زندگیش یه همه چی عادت می کنه خوب انقد برا خودتون نقش بازی کنید "که همه چیز عالیه" که به عالی بودنش حداقل عادت کنین.من با همتون مخالفم زندگی خیلی زیبایی ها داره ولی شماها تنبلید و نمی خواید اونو کشف کنید.درسته دارم کلیشه حرف میزنم ولی شده تا حالا یه بار تو زندگیتون درباره ی کلیشه ها فکر کنین(جون داداش شده؟) یا همیشه به خاطر اینکه یه حرفی با معیار های" کلیشه بودن" که تو ذهنتون نقش بسته شبیهه ، سریع تصمیم میگیرید که به این کلیشه ها لازم نیست فکر کنید.ای لعنت بر هر کسی که این لغت کلیشه رو به وجود آورد

 

پی نوشت:سردمه....


نویسنده : شین - ساعت 16:7 روز یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385

 

 

دلم برات میسوزه "بنیگنو" .میدونی  توی این دنیا سرنوشت آدمایی مثل تو که تو رویا زندگی می کنن خو ب همین میشه و نباید بیشتر از این از این آدمایی که حرف ما "رویا  پرداران" رو نمی فهمن انتظار داشت.میدونی بینیگنو این آدما رو ولش کن خودمون رو بچسب که چسبیدیم به رویاهامون مگه نه؟

 

 

تو درست مثل اون مردی میمونی که توی اون تئاتر صندلی ها رو از جلو پای اون زن بر می داشتی.آخه اون زنای اون تو هم چشماشون بسته بود.درست مثل" آلیشیا".

 

 

 

 

.یادم نمی ره برای اینکه اون پرستار احمق رو خفه کنی با یه جمله دهنش رو بستی"من به معجزه اعتقاد دارم و تو هم باید بهش اعتقاد داشته باشی چون تو زندگی واقعا به معجزه نیاز داری".حتی مارکوی احمق هم حرفت رو نمی فهمید وقتی بهش می گفتی که "با هاش حرف بزن".

 

یادت میاد اون روزا بهترین لباست رو انتخاب می کردی و می رفتی پشت پنجره که تمرین رقصش رو از اون پنجره ببینی ولی اون هیچ وقت نگاه نمی کرد.

 

آره ما ها هممون ثروتمندیم  بنیگنو آخه همه ی ی ما چیزی رو داریم که ارزشش از همه چی بیشتره ..آره ما" رویا" داریم.ذوق کردم وقتی بهم گفتی که :"مغز یه زن اسرار امیزه حتی در این وضعیت اسرار آمیزتره".

 

آره بنیگنو تو بهترین راه رو انتخاب کردی نه اصلا هم نمی گم چرا مرگ رو انتخاب کردی..تو واسه این، این راه رو انتخاب کردی چون هیچ وقت نخواستی به واقعیت تن بدی.ایول تو هم کپ منی!!بنیگنو آلیشیا زنده اس ها و تو اینرو نمی دونستی حالا بدون ..آره پسراون  زنده اس .. باورت میشه؟..تو رو خدا باهاش حرف بزن منتظرته.......

 

-تو این چند سال اخیر من ثروتمند ترین مرد خانواده ام..به خاطر مراقبت از اون..همه کارایی که اون دوست داره رو انجام میدم تا بعدا براش تعریف کنم به جز مسافرت

-خوش به حالت من حتی نمی تونم لمسش کنم..احساس خواری میکنم

-باهاش حرف بزن..اینو بهش بگو

-خیلی دلم میخواد ولی اون نمیشنوه اون ایست مغزی کرده

-کی گفته نمیشنوه ..مغز یه زن خیلی اسرار آمیزه حتی تو این موقع اسرار آمیز تره

 

 

پی نوشت:عشق وقتی به پایان می رسد غم انگیز ترین چیز دنیاست(یکی از جمله هایی که مارکو تو فیلم میگه)

 


نویسنده : شین - ساعت 10:1 روز پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385

 

 ز من مپرس که در دست او دلت چونست

از او بپرس که انگشت هاش در خون است

.............................................................................

ماجرا از کتاب های درسی شروع شد .شعر های سعدی بود وکلی پند واندرز.برای ما که آن روزها پدر و مادرمان از صبح تا شب ما رانصیحت می کردند شنیدن این پند واندرزها واقعا خسته کننده بود.نمی دانم چرا تا قبل از سن شانزده هفده سالگی نباید بچه ها در کتاب ها ی درسی حرفی از عشق و عاشقی بشنوند؟!..سال سوم دبیرستان بود که آن جرقه زده شد.پس از خواندن آن مصرع"با ساربان بگویید احوال آب چشمم"فکر کردم اشتباهی نام سعدی را زیر این شعر گذاشته اند.آخر سعدی برای ما درست مثل آخوند های توی تلویزیون بود

……………………………………………………………….......................................................................

می گویند همیشه اشتراک آدم های از درد های مشترک آغاز می شود و ابتدای راه ما و سعدی هم اینگونه بود..روزها می گذشت و ما آرام آرام با این آخوند عاشق بزرگ می شدیم او هم همراه ما بزرگ می شد و هر وقت که زمین می خوردیم دستمان را می گرفت و بلندمان می کرد

……………………………………………………………..........................................................................

به ما یاد داد در راهی قدم گذاشته ایم که همه خبر داریم چه اتفاقاتی برای ما می افتد

"صید بیابان سر از کمند بپیچد

ما همه پیچیده در کمند تو عمدا"

 

به ما یاد داد همه چیز با اوست و در این راه حق هیچ گونه شکایتی نداریم

"من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق

معاف دوست بدارند ،قتل عمدا را"

 

البته سعدی هم خوب مثل ما آدم بود و گاهی به ما اجازه ی شکایت به محبوبمان را می داد

"مشتاقی و صبوری، از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را"

 

آن روزها دیگر از دست سعدی و گلایه هایش خسته شدیم و سرش داد زدیم که

"سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو"

 

و او  طوری که به غرورمان بر بخورد گفت

"ای بی بصر من می روم؟او می کشد قلاب را"

 

آن روزها فهمیدیم ماهایی که در بزرگراه زندگی خلاف می رویم اشتباه نکرده ایم

"آتش روی تو این گونه که در خلق گرفت

عجب از سوختگی نیست که خامی عجبست"

…………………………………………………………..........................................................................

ولی این زندگی روزمره ی لعنتی ما را از تو ،کتاب ها،شاهد ها،صنم ها و خیلی های دیگر جدا کرد..این روزها غزلیاتت را که باز می کنم تنها نقش لبخندی بر لبانم می نشیند و افسوس می خورم که…..عادت می کنیم

 

پی نوشت:روز شعر با اینکه خیلی ازش گذشته مبارک!

 


|