تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 15:11 روز پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385
 

- من نوارای تو ماشینم همه تکراری شدن یه نوار جدید واسم ضبط می کنی ؟

-( در حالی که حواسش به بابا نیست و کانال های تلویزیون رو عوض می کنه) ها ...باشه چه نواری می خوای

-هایده

-اوکی..سی دیش رو از بچه ها میگیرم و واست رو نوار ضبط می کنم

                .............................................................                 

آروم در رو وا می کنه که نکنه ما یه وقت خواب باشیم ولی وقتی میبینیه کسی خواب نیست در رو محکم تر میبنده تا ما که تو اتاق خودمون هستیم بفهمیم اومده.کسی زیاد واکنشی نشون نمی ده فوقش از بس که گفتیم سلام  یه سلام خشک و خالی تحویلش میدیم و میریم دوباره سر کار خودمون.می ره و آروم میشینه رو کاناپه و تلویزیون رو روشن می کنه و  همون جا روی کاناپه خوابش میبره فکر کنم زودتر از اینکه دوباره از من بپرسه نوار هایده زدم یا نه از خستگی خوابش برده؟

                                     .............................................................

روزهای راهنمایی و دبستان همیشه وقتی قرار بود "بابا" بیاد مدرسه و کارنامه بگیره همیشه دوس داشتم یه وقتی بیاد که ما سر کلاس باشیم و بچه ها اونو نبینن.آخه صورتش خیلی پیر بود و داغون و من که اون روزا یه کم کوچولو بودم دوس نداشتم جلو بچه ها زایه بشم که بابام بیریخته!!!. واسه همین همیشه بهش می گفتم موقعی که ما سر کلاسیم بیا و زنگ تفریح نیا.اون آخریها  طفلکی دیگه خودش قضیه رو فهمیده بود و من تا می گفتم بیا مدرسه می گفت کی سر کلاس هستید؟

                                     ..............................................................

تا حالا چند بار خواسته باهام درددل کنه، باهام حرف بزنه اما هر چی سعی کرده نمی تونه و حتی وقتی خواهرم بهش می گه : "منو بوس کن" می گه "برو دختر لوس بازی در نیار".تا حالا چند بار سعی کردم بغلش کنم، ببوسمش ،اما این خجالت لعنتی نمی ذاره حسم رو بهش منتقل کنم می دونم که محتاج بوسه و آغوشه نه فقط یه نوار هایده!

                                     ...............................................................

از صبح تا شب جون می کنه تحقیر میشه ملامت میشه تو سرما می خوابه فقط به خاطر اون عشق پنهانی که در وجودش نسبت به ما داره و هیچ وقت نمی خواد نشونش بده اولا فکر می کردم به خاطر احساس تعهده که داره این کارا رو می کنه ولی وقتی اون شب به خاطر وضعیت بد برادرم اشکش رو دیدم فهمیدم قضیه چیز دیگه ایه

                                    .................................................................

-سعید چی شد این سی دی های دوستت رو گرفتی نوار واسه بابا بزنی؟

-نه ...میگیرم حالا دیر نمی شه

  ................................................................

 

  می ترسم ...می ترسم از اینکه خیلی زود دیر بشه.....

 

 

پی ۱:یکی نیست اینجا یه نوار هایده واسم ATTACH کنه؟

پی۲:این مطلب رو در ستایش خانواده نوشتم اشتباه متوجه نشوید!!!

 


نویسنده : شین - ساعت 9:0 روز چهارشنبه هفدهم خرداد 1385
 

تنها نشسته ام

و حواسم نیست

که دنیا با من است

                                       .................................................................

در کلاس های فیلمنامه نویسی اولین چیزی که خیلی روش تاکید میشه اینه که شروع فیلم نامه باید گیرایی داشته باشه."شرق بهشت" از این لحاظ یه فیلم استثنایی است.

"زنی در حال عبور است پسری او را میبیند و به دنبال او به راه می افتد زن به بانک می رود در بانک ما فقط دست های زن را میبینیم که پول را تحویل میگیرد.دو زن از پشت پنجره او را میبینند و با هم راجع به او حرف می زنند.پسر هم چنان به دنبال زن می رود .زن به خانه اش می رسد و در حالی که ما هنوز او را از پشت سر میبینیم به مستخدمش می گویدکه کسی مزاحم او شده است"

تنها شنیدن این جمله ها کافی است تا بفهمیم که فیلمنامه نویس با چه تبحری در صدد بوده که عنصر کنجکاوی رو در وجود تماشاگر بیدار کنه و تماشاگر بارها از خودش بپرسه "این پسره واسه چی دنبال این زنه هست؟"و انصافا کارگردان هم با چیدمان صحنه محل قرار گرفتن بازیگران و نحوه ی بستن کادرها (در کل میزانسن)این حس را تشدید می کند.۱۰ دقیقه ی اول این فیلم از بهترین شروع های تاریخ سینماست

                 .

  

پسرک موبور شیطون هالیوود همیشه تنهاست حتی بالای واگن های قطار هنگامی که داره از سرما به خودش می پیچه . او راه ارتباط با ادمها رو یاد نگرفته و این گونه است که وقتی که می خواد به پدر کادوی تولد بده پدر او رو تحقیر می کنه و وقتی می خواد عشقش به مادرش رو ابراز کنه می گه:"به مادرم بگو ازش متنفرم" .حتی وقتی در کار کاهو ها به پدر کمک می کنه و ما خوشحال هستیم که او هم مثل "ارن" پسر خوبی شده باز می فهمیم که اون وسیله ای که ازش برای پایین ریختن کاهو ها استفاده کرده کفی زغال سنگ دزدی است .او تشنه ی توجه کردنه برای همین است که به پدر و مادرش می گه :"با من حرف بزنید".او در پی پیدا کردن آرامش است .حالا این آرامش می تونه در کنار مزرعه ی لوبیاش باشه که هر روز منتظر رشد آنها است و یا در کنار "آبرا" که تازگی ها فهمیده حس ترسش از "کل" به عشق تبدیل شده.

                                       ...............................................................

شرق بهشت درباره ی جایگاه خانواده به عنوان مکانی برای رسیدن به آرامشی پایدار و ابدی است.درباره ی این است که وقتی از همه جا شکست می خوری همیشه آغوش گرم خانواده به روی تو باز است و می توانی مثل "کل" صندلی را برداری جلوی تخت پدر بنشینی و از آبرا بخواهی که اتاق را ترک کند و در آن لحظه در نزدیک خودت آرامشی را کشف کنی که سال هاست در کنارت بوده و به راحتی از کنارش می گذشتی به راستی که از کنار هم می گذریم.                         

                        

                                              

درحاشیه

۱.فیمنامه ی فیلم اقتباسی ار داستانی به همین نام از "جان اشتاین بک "است لامصب این جان داستاناش در عین سادگی (مثل خوشه های خشم) یه تاثیر گذاری فوقالعاده ای دارن .

۲.به زاویه های کج دوربین در بعضی سکانس ها دقت کنید

"مرگ همیشه بد نیست" درباره ی بازیگری جیمز دین

"شرق بهشت بازسازی می شود"

"به یاد جیمز دین" درباره ی جیمز دین نوشته ی امیر قادری

 

 

 

 


نویسنده : شین - ساعت 10:9 روز جمعه دوازدهم خرداد 1385
 

همه چیز از اون بلوک لعنتی "جی۴" شروع شد .اصلا اگه سرو کله ی اون دخترک و اون مادربزرگ غرغروش پیدا نمی شد تو هم مثل همه ی ما به این قوانین مزخرفی که تحت عنوان "زندگی" به خورد ما دادن پایبند بودی و مجبور نبودی این همه ور های ذهنت رو به جون هم بندازی که بفهمی این کاری که داری می کنی معنی خیانت می ده یا نه؟با تو ام کلاریس!

                                         .........................................................

"چراغ ها را من خاموش می کنم" درباره ی عشقی است که در ابتدا با وول خوردن زیر دل آدم خودش رو نشون می ده و در آخر هم مثل اون طوفان ملخ همه چیز رو به هم میریزه.حکایت عشقی که روش برچسب "خیانت به نظام خانواده" خورده و اسمش رو گذاشتن "عشق ممنوعه" و به خاطر همین تعریف های مسخره است که کلاریس مجبور می شود طروات و تازگی که عشق براش به ارمغان میاره رو بر خودش حرام کنه "رفتم به اتاق خواب .مو شانه کردم و ماتیک مالیدم.بعد دست شستم و کرم زدم و به ساعت نگاه کردم کاش می دانستم چه ساعتی می آید.....زنگ در را که زدند از جا پریدم.نرسیده به راهرو با دستمال کاغذی ماتیکم را پاک کردم". کلاریس خیلی شبیه من و شماست من و شمای بی نقاب.. به قول امیل:"انگار آدم سالهاست میشناسدت"

                                         .........................................................

خاطره های خوب در گذرند.خاطره های خوب برای این خوبند که نمی توان آنها  را به مدت زیادی برای خود نگه داشت و با آنها زندگی کرد.اگر این طور نبود آنها هم می شدند مثل همه ی چیزهایی که در زندگی به آنها "عادت می کنیم"

                                        .........................................................

"ناگهان آمدند و ناگهان رفتند مثل باران آبادان که تا می آمدی فکر کنی می بارد دیگر نمی بارید"

 

 


نویسنده : شین - ساعت 21:33 روز دوشنبه هشتم خرداد 1385
کنار من نشستی و داری اون جوجه های سلف رو نشخوار می کنی هر کی ندونه من  می دونم جوحه های خوبش رو برا خودت کنار می ذاری و هی می خوری و هی می خوری تا اون شیکم گنده ات پر شه و در حال نشخوار کردن بر می گردی و منو نگاه می کنی و می گی :حالت خوبه اقای شجاعی .دوس دارم به جای جواب تف کنم تو صورتت اما چون سر امتحانا هر وقت مراقب بودی هوای منو داشتی و می ذاشتی من تقلب کنم مجبورم بهت بگم :مرسی اقای..

 

 


نویسنده : شین - ساعت 10:15 روز پنجشنبه چهارم خرداد 1385

 

 

همه ي ما دوست داريم.دوست داريم که با انسانهاي ديگه در ارتباط باشيم.آنها را حس کنيم با آنها حرف بزنيم و آنها را در آغوش بگيريم. اما با مکانيزه شدن زندگي انسان ها کم کم واژه ي "contact" معناي خود را از دست داده و عنصر "حس" به کلي در هر گونه ارتباطي از ميان رفت.انسان ها ديگر همديگر را ملاقات نمي کنند و براي هم اي ميل وPM مي فرستند وهيچ کس حال و حوصله ي ديدن و حس کردن کسي را ندارد.در اين مواقع است  که بيماري هاي روحي بزرگ شروع  مي شوند بيماري هايي که در لس آنجلس فيلم "تصادف" هم وجود دارند. همان بيماري که باعث مي شود جين (با بازي ساندرا بولاک)به همسرش بگه:"واقعا نمي دونم چم شده هر روز که بيدار ميشم عصباني ام".ولي خوب انسان هاي اين جامعه ي ماشيني هم براي ارضاي اين ميل "تماس" از راه جالبي استفاده مي کنند"تصادف".همانطور که گراهام(پليس سياهپوست با بازي دن چيدل) در ابتداي فيلم مي گه:"انقدر به تماس نياز داريم که به هم مي کوبيم تا بفهميم چه احساسي داريم" .

 

 

 

از نقاط قوت "تصادف " در بحث قضيه ي "نژاد پرستي" اين است که کارگردان يک بعدي به قضيه نگاه نمي کند و اين دفعه کارگردان علاوه بر محکوم کردن "نژاد پرستي" آن روي سکه را هم نشان مي دهد .همان سياهپوستي که از ظلمي که عليه سياهپوست ها در لس آنجلس ميرود حرف ميزند خودش به ماشين يک سياهپوست ديگر حمله مي کند يا در صحنه اي که جين و همسرش در حال سوار شدن به اتومبيلشان هستند به طرز وحشيانه اي به آنها حمله مي کند.کارگردان از آن طرف قضيه هم به انسان هايي(همچون افسر پليس جان رايان) مي پردازد که با اين وجود که "نژاد پرست " هستند در مواقع حساس همچون يک انسان عمل مي کنند (براي مثال مامور پليسي که در سکانس بازجويي به طرز تحقير آميزي به زن تجاوز مي کند ولي در هنگام آتش گرفتن ماشين او او را از چنگال آتش  نجات مي دهد)

    

 

"تصادف " درباره ي نبود امنيت است. درباره ي نشانه هاي نا اميدي و عدم اعتماد که در جامعه ي مدرن خود را نشان مي دهند ..انسان هايي که هيچ وقت نمي توانند به هم اعتماد کنند دقت کنيد به بر خورد مغازه دار ايراني با قفل سازسياه پوست/برخورد اسلحه فروش با ايراني(که او را اسامه خطاب مي کند)/برخورد جين با قفل ساز سياهپوست/برخورد افسر پليس با مردي سياهي که سوار ماشينش شده و...آنها از نداشتن امنيت مي ترسند و در دنياي پر از ترس زندگي مي کنند حتي اگر مثل آن "سياهپوست قفل ساز" خانه شان را عوض کنند باز هم نبود امنيت باعث شود دختر بچه ها به زير تخت روند و با نگاهي به پدر بگويند"بابا برد يه اسلحه چقدره؟".همه نگران قفل خانه هايشان  هستند .قفل هايي که تعمير نمي شوند و ترس آنها را بيشتر مي کنند

 

    

 

وقتي همه ي آدم کشي ها انجام مي شود.وقتي همه ي تجاوز ها و تحقير ها تمام مي شود.وقتي همه ي رشوه ها پذيرفته مي شود.نوبت پاک شدن است.نوبت آن است که برف از آن بالا ببارد و دوباره همه چيز پاک و تميز شود وقت آن است که کامرون به همسرش تلفن بزند و بگويد که "دوستت دارم" .جين خدمتکار خانه شان را در آغوش بگيرد و بگويد " تو بهترين دوست مني".آن جوان سياهپوست زنان و دختران کامبوجي را از ماشين پياده کند و به آنها آزادي ببخشد..و به نوعي وقت آن است که دوباره همه چيز رو به راه شود..ولي حتي اين برف هم نمي تواند به اين زندگي  ماشيني جاني دوباره ببخشد ..دوباره ماشيني به ماشين ديگري برخورد مي کند و قصه دوباره آغاز مي شود ولی به نظر شما برف ها آتش ها رو خاموش می کنند؟

 

پی نوشت:مطلبی است که برای ویژه نامه ی  "تصادف" که در دانشگاه چاپ شد نوشتم

 

 

 


|