تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 16:4 روز یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385

 

 

همیشه این جوری شروع میشد. "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود".حتی پیش میومد وقتایی که اصلا بقیه ی قصه رو نمی شنیدم و خوابم می برد و من می موندم و خدایی که غیر از اون هیشکی نبود

 

               ......................................................

 

 

زنگ رو زده بودن و باید مثل همیشه دزدکی خودمو تو صف جا می دادم.ناظم ولی این دفعه حواسش بود با چشم بهم اشاره کرد که یعنی "کور خوندی دیدم دیر اومدی".از جلو نظام رو که دادن باز هم داد زدم "الله اکبر" با وجود اینکه نه می دونستم "الله" چیه نه "اکبر".البته اکبراسم یکی از بچه محلی هامون بود ولی چرا باید ما هر روز اسم اونو داد میزدیم آخه اون که تو مدرسه ی ما نبود!

 

                                            ......................................................

 

صف راه افتاد و ناظم با زیرکی تمام من و بقیه بچه هایی که خودشون رو تو صف جا داده بودن کشید کنار.گفت برید در دفتر وایستید تا بیام تکلیفتون رو روشن کنم و اشک ما بود که همین جوری تند و تند میریخت.

 

تو این موقعیت یاد پیرمرد مهربونی افتادم که مامان می گفت ما روبه وجود آورده.سرم رو به طرف بالا گرفتم و گفتم :"خدا جون من که تا حالا  تو رو ندیدم ونمی دونم وجود داری یا نه پس اگه یه کاری کنی که ناظم من رو کتک نزنه  می فهمم که تو حتما وجود داری و گر نه می فهمم که حرفای مامان دروغ بوده" هنوز حرفام تموم نشده بود که ناظم اومد و باعصبانیت به ما گفت:"برید سر کلاس و دفعه ی آخرتون باشه" و من فهمیدم که خدا وجود داره !

 

                                          .........................................................

توی نمایشگاه هنرهای تجسمی فرهنگسرای نیاوران قدم می زنم.غیر از چند تا نقاشی تک بقیه ی نقاشیها که اکثرا آبستره هستن حوصلم رو سر می برن.نقاشی های جالبی که میبینم اسم نقاش و نقاشی رو تو دفترم می نویسم....

 

 خسته شدم ،یه صندلی بر می دارم و رو به روی پنجره ی بزرگ سالن میشینم.یه دفه  می بینم یه نقاشی خیلی زیبا جلو رومه.نقاشی که توش همه چی سبزه.یه گوشه ی نقاشی یه کلاغ داره از شیر آب می خوره و اون طرف یه گنجشک خودش رو برا پریدن آمده می کنه و این وسط درختا با باد در حال رقصیدن هستند.چقدر این نقاشی زیباست دفترم رو باز می کنم و می نویسم "نقاشی محوطه ی فرهنگسرای نیاوران " و تو اسم نقاش می مونم نمی دونم نقاشش کیه.منتظرم "داروین " و "سارتر" از تو کتابای فلسفه بپرن بیرون وتو شناسایی اسم این نقاش بهم کمک کنن

 

                                        ............................................................

 

-بابا حامد شوخی کارگری نکن یه اتفاقی می افته

-چطور تو شوخی می کنی من نباید جوابتو بدم؟

 

-حامد پرت نکن اون رو خطرناکه ..خره میخوره به سر و صورتم یه کاری میشه

 

-می خواستی شوخی نکنی بگیر که اومد

 

-حامد ننداز.(در حالی که فرار می کنم تا آن جسم به بدنم نخورد)آی ی ی ی..آ خ خ خ خ

 

-چی شد سعید؟(با ترس )

 

دستم را که همین طور شر و شر از آن خون میریزه گرفتم و داد می زنم بچه ها دورم جمع می شن با دیدن شکافی که تو دستم ایجاد شده همه ماتشون می بره

 

                                      .............................................................

 

توی ماشین در راه بیمارستان نشستیم و بچه ها الکی می خوان بهم امید بدن که چیزی نشده.انقدر ترسیدم که حتی جرات نمی کنم به دستم نگاه کنم.دارم دنبال کسی می گردم کسی که با فکر کردن به اون امید داشته باشم که همه چی حل میشه.یکی که بهم بگه "همه چی درس می شه غصه نخور" و من هم بتونم به اون اعتماد کنم

 

                                       ..........................................................

 

 

اتاق عمل ساکته.دکتر ها آروم کار خودشون رو می کنن.درست بالای سرشون سه تا چراغ دایره ای زرد وجود د اره که نور روی دستم میندازه.از وقتی که دکتر ماسک اکسیژن رو صورتم گذاشته ترسم چند برابر شده. دارم دنبالش می گردم تو این اتاق.به سمت دکتر بر می گردم و سکوت اتاق عمل رو میشکنم

 

-آقای دکتر خدا کجای این اتاقه؟

 

دکتر که زیر اون چراغا داره کار می کنه دستش رو به سمت بالا می گیره و می گه :

"درست بالای این 3 تا چراغ.ما پایین این چراغا کار میکنیم  ولی همه چی بستگی به بالای این چراغا  داره"

 

                                       ..........................................................

 

 

عمل تموم شده و تو بخش نشستم این جاهرجورمریضی پیدامیشه.فقیر،پولدار،لات،با فرهنگ،جوات،تحصیلکرده همه جمعشون جمعه و همشون به یه چیز فکر می کنن به یه قدرت نا محدود.به یکی که سوای پول و فرهنگ و سواد هواشون رو داشته باشه.تازه می فهمم که ما آدما مجبوریم به وجود یه قدرت بزرگ تو زندگیمون ایمان داشته باشیم تا بتونیم زندگی کنیم..کسی که تو این مواقع بهش اعتماد کنیم..خانم بغل دستیم به دستم نگاهی می کنه و میگه :"شوهر من تا حالا 7 بار عمل کرده هنوز انگشتش خوب نشده"..

 

حالادارم فکر میکنم..به بالای اون 3تا چراغ زرد

 

 

 


نویسنده : شین - ساعت 14:15 روز دوشنبه دوازدهم تیر 1385

 

 

 

 

 

"کسی را دوست داریم که دیگر نیست.مرده.رفته یا تصمیم گرفته دیگر نباشد زندگی همین است.هنر هست برای باوراندن این معجزه ی بازگشت ناممکن ،ما نیزمشتاق این بازگشت هستیم.رویازده ای هستیم که باور می کنیم امکانش هست .اجازه می دهیم شور خاطرات قدیمی وجود مان را تسخیر کند و می کوشیم این خاطرات را در وجود فردی دیگر تجلی ببخشیم..عملی تراژیک و نابود گر"

 

                                                                                                          "مجید اسلامی"

 

                                          ..........................................................

 

قصه" شب های سپید" قصه دل سپردن به رویاهاست.رویاهایی که از نظر دیگران منطقی و قابل باور نیست.رویای بازگشت محبوب ابدیمان.رویایی که باعث میشود" ماریا"ساعت 10 شب روی پل منتظر کسی بماند که بازگشتش برای او زندگی دوباره ای است  و  اگر کس دیگری با ماریا باشد ماریا از آغوش گرم او فرار کند  و  گریه کنان به او بگوید" برو اگه اینجا باشی اون میاد من می نمی خوام اون من رو باکس دیگری ببینه"

                                          ...........................................................

 

آنجا  دهکده ی رویاهاست ..همان جایی که تا قبل از ورود ماریا برای مارچلو "یه جای خسته کننده و عادی" بود .شیشه های واقعیت همیشه مه گرفته است و برای اینکه مارچلو بتواند ماریا را در آن سوی شیشه های بار ببیند باید با دست هایش شیشه ی مه گرفته را پاک کند و  در آن سوی پنجره رویای خودش را ببیند

 

 

                                          ...........................................................

 

بازی "مارچلو ماسترویانی " و " ماریا شل " در این فیلم واقعا ستودنی است."مارچلو" در آغاز مردی است خجالتی که از ابراز احساساتش جلوگیری می کند و به رویا اعتقادی ندارد و حتی می گوید  "من تا قبل از این به این بار نیومده بودم همیشه بعد از تمام شدن کارم راه می رفتم  و رویا پردازی  می کردم ولی این اشتباهه چون ادم تو رویا فکر می کنه که اون چیزی که رویا می کنه واقعیته و این درست نیست"ولی در میانه ی فیلم خودش دست به دامان رویا می شود و مانند کودکی احساساتی به ماریا ابراز عشق می کند.بازی "ماریا " هم فوق العاده است.خنده های بی اختیار و کودکانه ی او از او یک کودک رویا پرداز ساخته که هیچ وقت حاضر نیست تن به واقعیت بدهد

 

                                         ............................................................

 

 

نور پردازی فیلم فوق العاده است.چه در فصاهای دهکده که با نور هاله ای فضا کاملا رویایی شده است چه در انتهای فیلم که در سکانس رقص و سکانس ابراز عشق با حرکت چرخان نور تشویش مارچلو از ابراز  عشق را بیان می کند.لوکیشن فیلم هم فوق العاده است و فضاهای غریب و رویا گونه ای دارد

 

 

                                       .............................................................

 

"مجید اسلامی" درست می گوید ..محبوب ابدی ما همیشه ما را ترک می کند و می رود و او می ماند و خاطره هایش .از کوچکترین حرف هایش استفاده می کنیم تا به خودمان ثابت کنیم که بر می گردد و با این رویا تمام زندگیمان را سپری می کنیم.تمام زندگی مان تبدیل می شود به یک انتظار..و او می آید..در آن سوی مه ..در روی پل..در حالی که چند ساعتی از ساعت 10 گذشته..و ما میان ظواهر فریبنده و اغواگر زندگی و "او" او را انتخاب می کنیم و خودمان را به آغوش گرم او می سپاریم و مارچلو هم با پی بردن به این واقعیت تلخ یاد می گیرد که تنها رویاها همیشگی هستند

                                  

 


|