تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 17:22 روز یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385

 

 

همیشه وقتی مامان کفشا رو جفت می کرد اعصابم خورد می شد از اینکه کفشای من از کفشای بابا کلی کوچیک تر بود اون موقع ها من 32 بودم و بابا 42 ..اووه 10 تا با بابا فاصله داشتم ..من خیلی کوچولو بودم

 

                                      .............................................

 

 وقتایی  که با مامان می رفتیم  کفش بخریم مامان می گفت یه شماره بزرگ تر از پات میگیرم تا تا سال دیگه  هم بتونی پات کنی و تا اون موقع تنگ نباشه تو پات..بابا هم نق می زد که "زهرا ببینم با این صرفه جویی هات به کجا می خوای  برسی خوب این که برای پای بچه بزرگه" ولی من که دوس داشتم زود تر به شماره  پای بابا برسم فکر می کردم بابا زورش میاد از اینکه من به 42 برسم و منم مثل اون مرد بشم و برا همین با مامان موافقت میکردم و کفش بزرگتر می خریدم آخه من می خواستم زود مرد بشم آخه مردا ازدواج میکردن، بچه میاوردن و من هم دوس داشتم زود مرد بشم و ازدواج کنم

                                                      

                                             ............................................                          

 

چهار، پنج  سالی میشه که شماره کفشم به 42 رسیده و دیگه تکون نخورده هر سال که میگذره خیلی دوس دارم که موقع خریدن کفش به مامان بگم مامان 42 دیگه واسم تنگه بزرگترش رو بخر اما تازگی ها نه دیگه 42 برام تنگ میشه نه مامان باهام میاد که برام کفش بخره...

 

 

 

 

پی نوشت:من می خوام به کودکی برگردم...

 

 

 


نویسنده : شین - ساعت 17:10 روز شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
 

"اخلاقیات مجموعه دستورات اعتباری اند که اهل جوامع برای استحکام اساس زندگی خود و جلوگیری از هرج و مرج وضع کرده اند.فی المثال برای حفظ نوامیس و اموال و اولاد خود این اعتبارات را وضع کرده اند که نباید به ناموس و مال دیگری نظر داشت و یا هر چه از این دست.و این به قدر فهم و نیاز جوامع متغیر است و ای بسا حرکتی که در اجتماعی اخلاقی است و در اجتماع دیگر غیر اخلاقی"

"آن دسته از جوامع که به مدنیت مترقی رسیده و قانون بشری به قدر نیاز و کفایت در آن حکم فرماست و همه ی امور بر پایه ی آن به راحتی و بی هیچ خللی می گذرد به دین و دستورات آن نیازی ندارند چرا که نظم و قوانین آدمیت ایشان را از هر دستور دیگری بی نیاز ساخته است.

اما در آن دسته جوامع که هنوز به پایه ی ترقی و پیشرفت نرسیده اند و قانون آدمیت در آن ها جاری و ساری نگشته هم چنان به دین محتاجند و علما و دانشمندان آن دیار نباید مردم را به بی دینی ترغیب و ترویج کنند زیرا اگر مردم را از حلال و حرام و جزای عقبی و دوزخ ترسی نباشد و در عین حال قانون و حفاظت بشری نیز بر ایشان استوار نباشد،دیگر دلیلی وجود ندارد که به یکدیگر نیاشویند و خون یکدیگر نریخته و مال یکدیگر به یغما نبرند.در آنصورت هیچ چیز و هیچ کس در امان نبوده و هیچ حامعه ای استوار نخواهد ماند "

"خوبی و بدی در این جهان هیچ کدام فی نفسه موجود نیست.بل نظر و صلاح ما نسیت به هر چیز اعتبار  خوبی و بدی آن جیز است.مردی که خانه ای را غارت می کند و خود را به نوایی می رساند بی شک به زعم خود عمل نیکی انجام داده  و آن که در این میان مال خود را می بازد فریاد بر می آورد که این عمل ناشایست است و آن که بالاتر از این دو نگاه می کند فی الجمله صلاح نوع آدمی را میبیند و اگر این غارت در نهایت به سود آدمیان باشد پسندیده است و اگر نباشد ناپسند و ای بسا عملی در زمانی و مکانی خوب و در زمان و مکانی ناپسند افتد"
                                         

                                                   بخشی از نوشته های میرزا یوسف دیلماج    

                                                از کتاب "دیلماج" نوشته ی حمید رضا شاه آبادی    

 

پی نوشت:ما که با خوندن حرفای دیلماج حالشو بردیم شما هم حالشو ببرید!

 


نویسنده : شین - ساعت 16:0 روز پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385

 

-تلویزیون ام آی تی وی بفرمایید

-سلام آقای نیازی

-سلام عرض می کنم خدمت شما خانم و ممنونم از اینکه با برنامه ی خودتون تماس گرفتین

-مرسی .آقای نیازی من تماس گرفتم که بگم اگه میشه تو برنامه تون از آقای حمید سلطانی هم دعوت کنید

-چشم خانم حتما دوستان پی گیر می شن تا این بازیگر خوب و پر طرفدار رو دعوت کنن

-آقای نیازی ببخشید می خواستم بینم شما می تونید شماره تلفن من رو به ایشون برسونید چون من از طرفداران پر و پا قرصشون هستم و خیلی دوست دارم که باهاشون صحبت کنم

-دوستان در قسمت پخش شماره تلفن شما رو می گیرن و اگر دسترسی به آقای سلطانی داشتن این کار را برای شما انجام میدن خوشحال شدم از شنیدن صداتون

-آخه آقای نیازی تا حالا پنج شیش بار همین کار رو کردم ولی نتیجه نداشته

-خوب خانم حتما دوستان دسترسی به آقای سلطانی نداشتن

-(در حالی که بغض کرده)مگه میشه دسترسی نداشته باشن..آقای نیازی به خدا من حمید رو خیلی دوست دارم شب و روز با یاد اونه که زندگی می کنم شبا موقع خواب عکسش رو در آغوش می گیرم و می خوابم اگه بدونید...

-(مجری حرف دختر را قطع می کند)مرسی از تماستون ..تلفن بعدی

                                   .................................................

هر چه به باجه ی مطبوعاتی نزدیکترمی شدند شوق مریم برای خریدن مجله ی تلاش که ازهفته ی پیش قول مصاحبه با حمید جون رو داده بود بیشتر می شد.مریم و آزیتا به روزنامه فروشی رسیدند و سریع به دنبال مجله ی تلاش گشتند تا مریم بالاخره پیداکرد . یه دفه برق عجیبی تو نگاش پیدا شد چشماش باز شدن نمی دونست تعجب کنه،بخنده یا گریه کنه و بلند جیغ کشید :آآآآآزییییییتا... و در حالی که هفته نامه از دستش می افتاد روی زمین ولو شد.مردم دورش جمع شدن و تیتر هفته نامه روی زمین خود نمایی می کرد "حمید سلطانی:از همسرم جدا شدم"

                                   ..................................................

آزیتا نشسته و  داره مجله رو می خونه می فهمه  اون جمله ی که تیترش کرده بودن توی مصاحبه اصلش این بوده:

"-آقای سلطانی لطف کنید برای شماره ویژه ی نوروز ما یه دروغ سیزده بگید

-بنویسید من و همسرم از هم جدا شدیم(می خندد)"

آزیتا در حالی که متن مصاحبه رو می خونه اشک هاش رو پاک می کنه که یه دفه صدای مریم تکونش میده"آزیتا من کجام؟"..به هوش اومده آزیتا با خوشحالی می گه"هیچ چی عزیزم انقدر خوشحال بودی یه دفه غش کردی ما هم آوردیمت بیمارستان" مریم که انگار آرام آرام به هوش اومده یادش می آد و با لبخندی که رو لباش ظاهر شده می گه "دیدی آزیتا حمید جونم از اون زنیکه جدا شده".آزیتا هم تو چشای مریم نگاه می کنه و با خودش میگه "اگه گفتن حقیقت تمام زندگیت رو می گیره پس بهتره دروغ بشنوی" و با خنده ای مصنوعی رو به مریم می گه :"آره عزیزم، حمید فقط مال توهه"

                             .....................................................

 شماره ی  ویژه ی عید رو دیگه نتونست پیدا کنه هر جا رفته بود تموم شده بود.داشت لجش می گرفت از اینکه خوشگلی حمید جونش باعث شده که بقیه ی دخترا این شماره رو نایاب کنن.آزیتا هم بهش گفته بود :"تو که غش کردی دیگه حواسم به مجله نبود که کجا افتاد".ولی مریم فکر می کرد آزیتا هم انقدر از حمید خوشش می آد که این شماره رو واسه خودش ورداشته دختره ی حسود

                           ......................................................

 نشسته بود تو اتاقش و داشت برای صدمین بار یکی از قسمت های "خط قرمز " رو که روی نوار ویدیو ضبط کرده بود نگاه می کرد.عاشق اون جایی بود که حمید به شهرام حقیقت دوست می گفت "من اگه یه روزی قرار باشه عاشق کسی بشم فقط عاشق یکی می شم".هروقت به این دیالوگ که می رسید نوار رو عقب میبرد و دوباره نگاه میکرد.اتاقش پر بود از عکسای حمید سلطانی که تو هر کدوم با یه ژست واستاده بود و تو همشون لبخند میزد همین چند وقت پیش بود که به آزیتا گفته بود "می دونی آزیتا من مطمئنم حمید جون تو این عکسا به من لبخند زده "و وقتی آزیتا زیر لبی پور خندی زده بود تا یه هفته با آزیتا قهر بود

یه دفه زنگ تلفن از جا پروندش و حمله کرد به سمت تلفن

-بفرمایید

-سلام مریم

-اه ه ه ه الهام .. تویی فکر کردم کیه

-ببین مریم من امروز یه مجله خریدم گفته که هفته ی بعد مهمان تلفنیش حمیده می تونی موقع همون مصاحبه بری دفتر مجله و ببینیش

-راس می گی الی جون؟

-آره خره

-ای قربونت بشم

-فقط باز کسحل بازی در نیاری تا دیدیش دوباره دهنت قفل شه و نتونی چیزی بهش بگی

- نه این دفه دیگه تصمیم گرفتم حرف دلم رو بهش بزنم

                                 .......................................................

جلو آینه هی  روسریش رو عقب می بره هی اندام خودش رو تو آینه ور انداز می کنه مانتو ی این دفه اش تنگ تنگ بود .آخه یادشه دفه ی پیش که رفته بود پیش حمید بین اون همه دختر حمید بیشتر توجهش به اون دختره بود که مانتوی تنگی داشت.یک آن با خودش گفت :"مگه حمید باید از بدن من خوشش بیاد؟".ولی دوباره به خودش گفت"نه حمید من که آدم هیزی نیست ولی خوب هر چی مانتوم تنگ تر باشه توجه بهم بیشتره"

                                 ....................................................

جلوی دفتر هفته نامه حدود پنجاه شصت تا دختر صف کشیدن تا حمید از در بیاد بیرون..بالاخره میاد و دخترا حمله میکنن سمتش ..مریم که خودشو اون جلو ها جا داده بود میره و خودش رو کنار حمید میچسبونه و دوباره چون اونرو از جلو میبینه مثل همیشه از شدت ذوق نمیتونه حرفی بزنه دخترای دیگه کاغذاشون رو میدن و حمید هم تند تند امضا می کنه مریم غرورش رو گذاشت کنارو گقت" آقای سلطانی"..حمید نگاهی به اون کرد و در حالی که داشت امضا می داد نگاهی به مانتوی تنگ  مریم انداخت و لبخندی بهش زد و دوباره روش رو برگردوند و شروع به امضا دادن کرد.مریم از اینکه حمید بهش لبخند زده بود تو پوست خودش نمی گنجید.یه دفه یکی از دخترا پرسید"آقای سلطانی حقیقت داره که شما از همسرتون جدا شدین" و حمید هم با لبخندی پاسخ داد "نه خانوم اون یه دروغ سیزده بود".رنگ مریم یه دفه سفید شد دهنش که ازذوق بسته شده بود این بار از شدت جا خوردن قفل شده بود.رنگش سفید و سفید تر شده بود.نمی تونست رو پاهاش واسته و در حالی که حمید داشت سوار ماشینش می شد و دخترا هنوز داشتن ازش امضا می گرفتن مریم روی زمین افتاد

                              ....................................................

زن در خانه را باز می کنه و سبزی هایی که خریده را توی آشپزخانه می ذاره کفش های مریم رو

جلوی در دیده بود

-مریم کجایی دختر بیا ببین دختر اعظم خانوم هم ازدواج کرد

جوابی نمی آد زن کنجکاو شده و به سمت اتاق مریم می ره

-مریم کجایی

در را باز می کنه ودخترش را میبینه که  دست پر از خونش را گرفته و با تیغ روی دستش نوشته "حمید" و از حال رفته

 

 


نویسنده : شین - ساعت 20:31 روز یکشنبه هشتم مرداد 1385

        

 

وقتی وطن از وطن می گریخت

و کودکان در فرودگاه بیروت

روی اسباب بازی هاشان خفته بودند

وپدرانشان چمدان های پر از اشک را وزن می کردند

تا برای هر کیلو اندوه اضافه و هر کیلو اشک زیادی

اضافه بار بپردازند

وطن صورتش را در میان دستانش گرفته بود و می گریست

 

ابر هایی که از جزایر یونان آمده بودند

به آسمان لبنان نزدیک نمی شدند

مبادا گلوله ابی پریشانشان کند!

 

وقتی چراغ های خیابان از ترس می لرزیدند

وقهوه خانه ها یاسبان ها شان را جمع می کردند

و مرغان دریایی

جوجه هاشان را بر گرده گرفته وکوچ می کردند

وقتی وطن، وطن را دار می کشید

من تنها چند متر با جایگاه جنایت فاصله داشتم

و قاتلان را می پاییدم که به نوبت و یکی یکی

با بیروت چون کنیزی- همخوابه می شدند!

بر مبنای امتیازات قبیله ای و خانوادگی

و درجات نظامی....

 

من تنها تماشاگری نبودم

که آن هزار دشنه ی درخشان از

آفتاب را می دیدم

و آن هزار نقاب صورت را

که گردا گرد جسد مشتعل آن زن می رقصیدند !

 

اما من تنها شاهدی بودم که فهمیدم

چرا دریای بیروت نامش را

از دریای سفید به دریای سرخ بدل کرد.

 

شعری از نزار قبانی

 


|