تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 13:5 روز جمعه هفدهم شهریور 1385

 

به تویی که نمیشناسمت

 

آخرین پک هاش رو به سیگار میزنه و تازه یادش می افته بپرسه که :"دود سیگار که اذیتت نمی کنه؟" منم لبخند میزنم که یعنی نه.  "آره خلاصه این داستان زندگی من بود.دو سال پیش هم طلاق گرفتیم و این دو ساله خیلی زجر کشیدم.تنهای تنهام"صداش رو یه غمی میگیره "می دونی الان هم که دارم با این ماشین کار می کنم هیچ حالی بهم نمی ده چون فقط واسه خودم دارم پول در میارم".ای کاش تا سد خندان زیاد مونده باشه تازه داره خوشم میاد "بچه ندارید؟"" ته سیگار رو پرت می کنه تو خیابون."هه دلت خوشه..سه سوت رفتن سمت مامانشون فقط موقع پول گرفتن میان یه سری به من میزنن".تو آینه به چشام زل میزنه"تنهایی درد بدیه..خوب پسرم ماشینای سه راه ضرابخونه همون دست میدون وایستادن خیر پیش"

............................................

وارد مهمونی میشم.میگن یکی از فامیلامون از مکه اومده و ما اومدیم تو این مهمونی که بهش خوش آمد بگیم و البته شام بخوریم.همه منتظرن تا زودتر شام رو بیارن تا خیالشون راحت شه به ازای کادو هایی که خریدن یه شام درس حسابی گیرشون بیاد.پسرعموم که تا دیروز موز رو با دست می خورد موز رو با چنگال می خوره و به من که دارم با دست می خورم یه جوری نگاه می کنه .پسرخاله ام سر میز میشینه و میگه:" سعید بابات چرا نیومده؟بابا این احمد آقا افتخار نمیده ما ببینیمش؟".یاد دو هفته پیش می افتم که با بابا رفته بودیم خونشون و یه دقیقه از اتاقش بیرون نیومد تا ما رو ببینه .دوس دارم تف کنم تو صورتش و بگم "نه افتخار نمیده!".با توجه به این رسم که همیشه تو هر مجلسی باید یکی رو اعصاب آدم راه بره یه بابایی میاد و میکروفون رو میگیره و  با صدای بلند  میگه که" اگه این یا علی رو بلند بگید شام هم زودتر حاضر میشه" و من تو صدای همه می بینیم که چه جوری از ته دل داد میزنن!

 

............................................

 

خسته شدم.هوای اینجا داره آزارم میده  .بین این همه ریا فقط باید یاد"تو" بیفتم که آروم بشم.تویی که هیچ وقت وجود نداشتی.تویی که یه روزی اسمت ندا بود یه روز معصومه.ولی آخرش فهمیدم هیچ کدوم از اینا "تو" نبودی.تویی که باید خیلی جاها رو هنوز بگردم تا پیدات کنم.تویی که میگن با همه فرق داری و مثل اونای دیگه هیچ وقت فراموش نمیشی.تویی که باید تو بغلت دراز بکشم و تو نوازشم کنی و من برات رباعی بخونم.تویی که شاید فقط یه رویا باشی و اصلا وجود نداشته باشی.تویی که قراره همه ی نوشته هام و شعرام رو بهت تقدیم کنم.به تو... به تویی که نمی شناسمت

 

............................................

 

میخوام بزنم همه ی این بشقاب ها رو بشکونم .برم بالای این میز های تمیز و  تو روی همه ی کسایی که دارن به هم دروغ می گن  تف کنم..تا من رو با لگد از مهمونی بندازن بیرون و اون وقت میدونم کجا برم.میرم پیش همون راننده تاکسی میشینم.بهش میگم سیگار بکشه چون من ناراحت نمیشم و تا صبح با هم از تنهاییمون حرف میزنیم

 

 


نویسنده : شین - ساعت 0:16 روز دوشنبه سیزدهم شهریور 1385
 

 

کنار من نشستی و دستت رو از قصد جوری گرفتی که برگ  هفتت رو ببینم و با حرکت چشمات و اون لبخند عذاب آورت بهم میفهمونی که "این هفت دل رو واسه تو کنار گذاشتم ها".وقتی برگ دلت رو میبینم یاد چند ماه پیش می افتم و اون شبی که سرم رو رو شونه هات گذاشته بودم و گریه می کردم و ازت می خواستم که تا آخر این بازی با من بمونی تو هم با همون لبخند عذاب آور همیشگی جواب دادی "آخه چرا انقد غصه می خوری خره ..من که گفتم تا آخرش باهاتم"..

تا به خودم میام میبینم که از بازی کنار رفتی..انگار خیلی وقته..شاید چند ماه..و یا چند سال..حسرت این رو می خورم که چرا این دفه مثل همه ی دفعه ها نبود که "تک برگ" گفتن یادت بره و به زور جریمه بتونم تا آخر بازی نگهت دارم..حالا تو رفتی و من موندم با این پونزده برگی که تو دستمه و بازیی که فکر می کنم هیچ وقت تموم نمیشه...

 

پی نوشت:اگه شما هم مثل من تو بازی "هفت کثیف" پونزده تا برگ تو دستتون میموند مجبور می شدید بشینین یه قصه واسش درس کنین!

 


نویسنده : شین - ساعت 13:56 روز دوشنبه ششم شهریور 1385
                                  

 

شهریور ماه مرگه..ماهیه که باید بیخیال این بشیم که تولد کدوم یکی از دوستامونه و فقط به اون جمعه ی خونین فکر کنیم.شهریور که میشه می دونم که باید یه روزی تو همین ماه باشه  ولی نمی دونم چه روزی .فقط می دونم یکی از همین جمعه هاست.خودت گفته بودی که "جمعه حرف تازه ای برام نداشت" ولی این دفعه داشت . حداقل برا ما ها که داشت.چقدر خوب شد که بالاخره اون جمعه ی خونین هم رسید و عمر جمعه به هزار سال نرسید  تا ما بتونیم باهات آشنا بشیم. بتونیم پوستراتو که تو مغازه ها پر شده بود بخریم و حرفای آدمای بزرگ  رو دربارت بشنویم و نوارات پشت سر هم رکورد پرفروش های هفته رو بزنه.چقدر خوب شد که مردی استاد

 

…………………………..........................

 

 

"آخر قصه بخوابیم،اول ترانه پاشیم"

 

اون موقع ها یادمه دبیرستان بودم وعاشق شعر.هر وقت یه شعر قشنگ می خوندم فردا صبح که می خواستم برم مدرسه زودتر می رفتم سر کلاس تا قبل از اینکه بچه ها بیان سر کلاس اون شعر قشنگ رو بنویسم پای تابلو .البته خوب معلوم بود که بچه ها جنبشو ندارن همیشه یه حرفایی از اون بیت ها رو پاک می کردن تا بتونن یه فحش سکسی ازش بسازن. که وقتی شنیدم که می گفتید "در روز های آخر اسفند وقتی بنفشه ها را با …" همییشه منتظر بودم تا آخرای اسفند برسه و هر روز زودتر از بچه ها برم  سر کلاس و این شعر رو بنویسم یا نمی دونی چقدر منتظر بودم که عید اون سال برسه تا  ببینم که واقعا عیدی هم بو داره یا نه؟

 

…………………………..........................

 

 

"یه مرد بود،یه مرد"

 

استاد راستشو بخای خیلی دوست داشتم بپرسم ازت چرا آهنگ های شما رو باید تو تاریکی و به دور از همه ی آدما گوش داد و گریه کرد.استاد واقعا چرا آهنگ های شما بی اختیار اشک رو سرازیر می کنن؟.استاد چه جوریه که وقتی می گی "جماعت من دیگه حوصله ندارم" غیر از شنیدن این جمله با اون صدای خش دار و خسته خود بی حوصلگی و خستگی به آدم سرایت می کنه.استاد خدایش وقتی به روز چهارشنبه که قراره " عصر خوشبختی ما" ما باشه طعنه میزنی و میگی"هه!" ما بی جای خنده گریه می کنیم .استاد وقتی می خوام آهنگاتون رو با برنامه ی "جت ایدیو" باز کنم همه ی" اکولیزر" ها رو امتحان می کنم..پاپ.راک.دنس..ولی نه نمیشه.نمیشه با هیچ کدوم این غم صدای شما رو گرفت و چه بخوایم و چه نخوایم باید به اشکامون مجوز خروج بدیم!

 

 

…………………………..........................

 

 

 "آخ اگه بارون بزنه.."

 

استاد روزای سختی شده نمی دونیم باید با چیا زمستونو سر بکنیم با چیا خستگیو در بکنیم .این روزا گنجشکک اشی مشی رو نمی کشن بلکه تیکه تیکش می کنن!. استاد هنوزم جغد بارون خورده داره تو کوچه فریاد می زنه  هنوزم از ابر سیاه  به جای بارون خون می چکه و هنوز به اون امیدیم که یه شب مهتاب ماه بیاد تو خواب

یادته می نالیدی استاد که این جمعه ها سر نمیاد حالا راحت باش دیگه برای شما تموم شده ولی برای ما..".و ما همچنان دوره می کنیم...شب را..و روز را...هنوز را..."

 

 

 

پی نوشت: سالروز فوت فرهاد رو به همه ی کسانی که مثل من با مرگ فرهاد اون و آهنگاشو کشف کردن تبریک میگم

 

 

 

 


|