تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 10:57 روز شنبه پانزدهم مهر 1385

 

 

"اومدم سیگار بکشم..."

چرا؟.یعنی این یک ساعت رو تو کافه نشستیم تا من جواب همین سوال به این کوچیکی رو بگیرم؟.یه ساعتی که هیچی نگفتیم و فقط نگاه کردیم.خسته شدم .کیفم رو باز می کنم. پاکت سیگارم رو در میارم واسم مهم نیست اینکه بفهمی سیگاری شدم.هنوز داری نگاه میکنی."همه ی آدمایی که شاملو دوس دارن آخرش سیگاری میشن؟".دیدی حداقل این سیگار لعنتی باعث شد به حرف بیای.جواب نمیدم و با ابروهات بهم نشون میدی که فکر نمی کردم سیگاری بشی.تو چشات زل میزنم و دوس دارم بهت بفهمونم که از همون موقعی که بی خبر گذاشتی و رفتی و هر شب سر درد داشتم به این لعنتی رو آوردم.سرت رو با شرم پایین میندازی.انگار حرف های نگفته ام رو بهتر میفهمی ."نمی خوای امروز برام شعر بخونی؟".مگه شعری هم موندنه برای خوندن؟.کدو مشو باید بخونم "من و تو درخت و بارون؟" یا "گونه هایت با دو شیار مورب..."میخندی.یه خنده ی کوچولو و تلخ.با اینکه چیزی نگفتم ولی بازم فهمیدی.قهوه ات رو هم میزنی و من هم که بعد از رفتنت تصمیم گرفتم همه چی رو تلخشو امتحان کنم بدون شکر قهوه رو میرم بالا."خوب ببین هنوز همه چی هم تموم نشده..."تموم شده.خیلی وقته تموم شده.. تازه می فهمم که من نیومدم که ازت بپرسم چرا تموم شده.اومدم سیگار بکشم و بهت نگاه کنم.آخه تا قبل از این تجربه نکرده بودم که قیافه ی کسی رو که دوسش دارم لای حلقه های دود این لعنتی ببینم.درست مث تو فیلماس"همین که تو باعث شدی من به شعر علاقه مند بشم کافیه.  همین اثر گذار بودن تو روی من  کافی نیست؟..میدونی از اون موقع تا حالا هوار تا کتاب شعر خوندم".اخم میکنم بهت.مثل اینکه قواعد بازیمون رو به گه کشیدی.از عصبانیت به حرف میام:"مگه قرار نبود لغتایی که واسمون مقدسه رو همین جور الکی به کار نبریم".میخندی بازم از اون خنده های تلخ "یادش به خیر "هوارتا"،"۶۰ ثانیه" ..."آهی میکشی که به من حالی کنی هنوز خاطراتم برات عزیزه."خوب تو که حرفی نمی زنی فقط اومدم بهت بگم که من تقصیری نداشتم".همیشه همین جوری بود من حرفی نمیزدم و تو نتیجه گیری می کردی که تقصیری نداشتی."حداقل دیگه شبا مجبور نمیشی زیر بارون تا صبح تو خیابون راه بری و سرما بخوری ".می خندی.یعنی میخندیدی..اون روزا که میدیدی تا صبح تو هوای بارونی تو محلتون راه میرفتم و شعر میخوندم..اون موقع هم  میخندیدی بهم ..سیگار رو خاموش می کنم..در کیفم رو میبندم.و تو رو با قهوه ی شیرینت  و حرفایی که نزدم تنها میذارم..

 

                                                  .................................................

"یادم هست،یادت نیست؟.."

محکم بغلت کردم و با داغی نفس هام گونه هات رو قلقلک میدم..."می خوام صدای قلبت رو بشنوم"..سرت رو روی سینه ام میذاری و به صدای ضربانم گوش میدی.."woooooow چه تند تند میزنه نکنه عاشق شدی؟".چشمک میزنی.حواست نیست که سرت رو طرف راست سینه ام گذاشتی.چشماتو میبوسم و تو گوشت آروم زمزمه میکنم"خیلی وقته"دستات رو دور کمرم حلقه میکنی و گوشت رو محکم میچسبونی به قلبم و میگی"چند تا دوسم داری؟".حداقل این 12سال مدرسه رفتن این خوبی رو داشت که یاد بگیرم چیزی به نام عدد بی نهایت هم وجود داره.مثل همیشه میگم "هوار تا
".بلند میشی و محکم بغلم میکنی."کم کم بریم داره دیر میشه"میگم:"60 ثانیه بشمریم و بریم".عادتمون بود همیشه وقتی میخواستیم بریم همدیگر رو بغل میکردیم تا شصت میشمردیم و بعدش میرفتیم.یک و دو سه و چهار رو زود میگفتیم..همیشه مشکل از 53 یا 55 شروع میشد که نوبت من بود بگم و طولش میدادم..و به 53 که میرسید می گفتم"53 ،53 و نیم،53 و سه چهارم..." می خندی "جرزن باز تو شروع کردی جرزنی می خوای طولش بدی ؟".چشماتو می بوسم و میگم"شصت!"

                                                ..................................................

"اون جهنمی که میگن این خونس.."

تو اتاقم نشستم و با دیوارا صحبت میکنم.با پوسترای تو اتاق حرف میزنم.با فریدون فروغی با شاملو با گوگوش با بوگی.تلفن زنگ میزنه.تو راه رسیدن بهش صدای نوار رو کم می کنم."بفرمایید"."سلام آقای محبی" اه بازم این مرتیکه ی گه.. ناشرم رو میگم."سلام"."آقای محبی زنگ زدم باز هم بهتون تاکید کنم تا چند روز آینده عنوان کتابتون رو بهم بگید آخه عنوان خیلی مهمه.پیشنهاداتم رو که یادتون هست؟"..آره یادم هست مرتیکه ی جا کش.بهم پیشنهاد کردی که اسم کتابم حتما توش یه کلمه ی "عشق " باشه چند تا هم پیشنهاد کردی مثل "همسفر با عشق"،"سال هایی با عشق"،"همنوا با عشق".همتون همینید ناشر های قبلی هم همیشه همچین اسمایی واسه داستانام پیشنهاد میکردن "باشه من تا فردا اسم انتخابی برا کتابم رو بهتون میگم خداحافظ" بدون اینکه جوابش رو بشنوم تلفن رو قطع می کنم.روی صندلی میشینم و سررسیدم رو میگیرم تو دستم.باید رو صفحه ی 14 مهر هم خطی بکشم.تموم شد.از اون روزی که گذاشتی رفتی.یا گذاشتیم رفتیم .یا گذاشتم رفتم.چه فرقی میکنه؟..از اون روزی که جدا شدیم هر شب صفحه های این سر رسید رو خط میزنم.به سرم زده بشینم و تعداد روز هایی که گذشته رو بشمرم.یک..دو..سه..پنجاه...صد...هزار....نه خیلی بیشتر از ایناست.هوار..آهان این از همش بهتره...هوار روزه...روز که چه عرض کنم انگار هوار ساله.فکر میکنم که اسم کتابم رو پیدا کردم  "هوار سال تنهایی"

 

پی نوشت:سجاد تو اتاق نشسته و غرق در کتاب "صد سال تنهایی " مارکز است دوس دارم مارکز رو ببینم  تو روش بخندم و  با تمسخر بهش بگم "همش صد سال؟"

 

 

 


نویسنده : شین - ساعت 14:10 روز سه شنبه یازدهم مهر 1385

 

 

"...بسه ديگه حالا تو گوش گن!"

 

عجيب نبود. ديگه برام عادي شده بود. دوباره آرمين بعد از اينکه بيدار شده بود و رفته بود آب بخوره کنار پارچ آب روي ميز حلقه رو ديده بود و دوباره داد زده بود که « بابا ماماني بازم يادش رفته انگشترش رو ببره». آرمين خيلي بچه اس. هنوز نمي فهمه فرق حلقه و انگشتر چيه؟ نمي فهمه اينکه تو هر روز صبح موقع رفتن سر کار حلقه ات رو در مياري و کنار پارچ ميذاري با دير اومدن شبهات به خونه و اينکه ميگي

« با دوستام بيرون بودم عزيزم » به هم ربط داره. آره آرمين بچه اس، نمي فهمه. نکنه منو هم شاسگول گير آوردي؟ از همون اول که تو خونه شروع کردي به تعريف از همکار جديدت و هي «آقاي صديقي، آقاي صديقي » مي کردي فهميدم که زير سرت بلند شده! تو هم که روز به روز موقع رفتن سر کار، خوش آب و رنگ تر ميشدي و دقيقاً فکر مي کردي که من احمقم و چيزي     نمي فهمم. حداقل به اون مرتيکه عوضي بگو وقتی داره باهات حال می کنه عطر joop به خودش نزنه که من رو تو درد سر بندازه چون جدیدا دور ورداشتی و شبا می گی تا عطر joop به خودت نزنی باهات نمی خوابم...

 

                                           ..................................................

 

«تو کوچه ي ما هم چراغوني ميشه بالاخره...»

 

باز دوباره تو چشمام زل زده. ميدونم که باز ميخواد الان به يه بهونه اي بياد سر ميز من و بگه« چقدر امروز خوشتيپ شدي» بعد از اون روزي که اومد و گفت: «مهدي راستش ميدونم تو زن داري ولي خب چيکار کنم دوسِت دارم ديگه» و من بهش فهموندم که من پايبند خانواده ام هستم و اهل فوق برنامه نيستم. فکر مي کردم بي خيال ميشه ولي انگار دست بردار نيست( البته اين قضيه مال اون وقتاست که تو هنوز چيزي رو کنار پارچ جا نمي ذاشتي). از اون روز به بعد هر وقت مياد سمت ميز من سريع دست چپم رو ميذارم رو ميز و حلقه رو مي گيرم جلو چشماش که مواظب حرفاش باشه. يکي نيست بهش بگه آخه خره از چيِ من خوشت اومده؟ داره مياد سمت ميزم و مي دونم که امروز مي خواد از کراوات جديدم تعريف کنه و سريع بحث رو بکشونه سمت اينکه «من خيلي دوسِت دارم» خب زيادم بد نيست که يکي پيدا بشه که از من خوشش بياد. البته منم همچي ازش بدم نمياد ها! بذار حالا که داره مياد يه بار هم دست راستم رو بگيرم سمتش.

 

                                    ..................................................

 

«نخود نخود، هر که رود...»

آرمين از خواب بلند ميشه و ياد اين ميفته که بابا ديشب بهش گفته بود که«من صبح زود بايد برم اداره کار دارم. صبحانه ات رو روي ميز آماده مي ذارم.»آرمين هم که اول صبحا خيلي تشنه است سريع سراغ پارچ آب ميره و ميبينه اين دفعه بجاي يه حلقه، دو تا حلقه کنار پارچ آب جا مونده و با خودش ميگه«يعني بابا هم فراموشکار شده؟!»

 

پی نوشت:  ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد....

 

 


نویسنده : شین - ساعت 18:52 روز شنبه یکم مهر 1385

 

 

قطار به ایستگاه پنجم رسیده و من که حوصله ام سر رفته از حرف های مزخرف سیاسی که آدم های هم

کوپه ایم میزنند پرده ی قرمز کوپه را با دستم جمع می کنم تا به ایستگاه نگاهی بکنم .قطار در جلوی در خانه ای که کنار ایستگاه راه آهن است ایستاده .دختر بچه ای با چشمهایی  پف کرده (که انگار با شنیدن صدای سوت قطار از خواب بیدار شده ) در قهوه ای خانه را باز می کند و روی سکوی کنار خانه می نشیند. موهای بلوندش را روی شانه هایش میریزد و دامن چین دارش را روی پاهای  لاغر و کوچکش می کشد.با دستانش چشمهای خمار و پف دارش را می مالد و با بی حوصلگی به سمت قطار نگاه می کند.به او نگاه می کنم و او هم هنگامی  که بین این همه کوپه ناگهان چشمش به من می افتد و میبیند که به او زل زده ام  نگاهی می کند و سریع چشمهای روشنش را با نجابت دخترا نه اش از من می دزدد . من هم که نمی خواهم  دیدن چهره ی زیبا و معصومش را از دست بدهم پرده را جلوی صورتم می کشم تا از روزنه ی کوچکی که توی پرده است ببینمش طوری که او من را نبیند . نه سنگی به طرف قطار پرتاب می کند و نه برای کسانی که سرشان را از پنجره بیرون آورده اند دست تکان می دهد.ساکت نشسته و به قطار نگاه می کند و خمیازه می کشد..سوت قطار دوباره به صدا در می آید و قطار شروع به حرکت می کند و دخترک هم با بیخیالی تمام تنها خمیازه می کشد و دست تکان دادن بسیاری از مسافران را بی پاسخ می گذارد

 

 

....................................................

 

 

دیگه خسته شدم .هر روز کلی قطار جلوی در خونه وایمیستن و همه ی آدما کلشون رو از پنجره میارن بیرون  و انتظار دارن که من واسشون دست تکون بدم . خوب اونا که نمی دونن  دیشب که بابا نمی تونست چشماشو وا نگه داره و تلو تلو می خورد و داشت فرش خونه رو جمع می کرد  دوباره با مامانی دعواش شد و مامانی هی داد می زد"به خاطر اون کوفتی تمام زندگیمون رو فروختی و دود کردی حالا هم می خوای فرش رو بفروشی ؟ آخه به تو هم میشه گفت مرد؟" . اون آدما که این جیزا رو نمی دونن .نمی دونن که چند روز پیش بابا یه آقای غریبه ای رو آورد خونه و ازش پول گرفت بعد اون آقاهه با مامانی رفتن تو اتاق .یادم میاد مامانی وقتی می خواست با اون آقاهه بره تو اتاق به بابا نگاه کرد و بدون صدا گریه کرد .تازه بعدشم که مامانی رفت تو اتاق بابا من رو صدا کرد بالای سر من وایستاد  و گوشای منو با دستاش  گرفت تا صدای تو اتاق رو نشنوم و من اون شب دیدم که قطره های اشک بابا از چشاش سر می خورد و می ریخت رو لباس من.من تا حالا گریه ی بابا رو ندیده بودم برا همین  من هم باهاش گریه می کردم ولی نمی دونستم واسه چی گریه می کردم.این آقا پسره هم همش داره منو نگاه می کنه ودلش می خواد من واسش دست تکون بدم یا بخندم . رفته پشت پرده قایم شده فکرکرده من نمی بینمش .من دیگه اصلا دوس ندارم واسه کسی بخندم چون این روزا هم مامانی گریه می کنه هم بابا پس من هم باید گریه کنم. اَه ه ه  قطار هم که داره میره.خوب بره مگه چی میشه؟.یه قطار دیگه میاد

 

 

                                          ..................................................

 

 

قطار از ایستگاه پنجم می گذرد و در بین راه هم کسی سنگی به سمت قطار پرتاب نمی کند.به ایستگاه بعد فکر می کنم و به این امید که دخترکی بلوند در ایستگاهی دیگر برایم دستی تکان دهد یا لااقل سنگی پرتاب کند فقط خمیازه نکشد!

 

 

 


|