"اومدم سیگار بکشم..."
چرا؟.یعنی این یک ساعت رو تو کافه نشستیم تا من جواب همین سوال به این کوچیکی رو بگیرم؟.یه ساعتی که هیچی نگفتیم و فقط نگاه کردیم.خسته شدم .کیفم رو باز می کنم. پاکت سیگارم رو در میارم واسم مهم نیست اینکه بفهمی سیگاری شدم.هنوز داری نگاه میکنی."همه ی آدمایی که شاملو دوس دارن آخرش سیگاری میشن؟".دیدی حداقل این سیگار لعنتی باعث شد به حرف بیای.جواب نمیدم و با ابروهات بهم نشون میدی که فکر نمی کردم سیگاری بشی.تو چشات زل میزنم و دوس دارم بهت بفهمونم که از همون موقعی که بی خبر گذاشتی و رفتی و هر شب سر درد داشتم به این لعنتی رو آوردم.سرت رو با شرم پایین میندازی.انگار حرف های نگفته ام رو بهتر میفهمی ."نمی خوای امروز برام شعر بخونی؟".مگه شعری هم موندنه برای خوندن؟.کدو مشو باید بخونم "من و تو درخت و بارون؟" یا "گونه هایت با دو شیار مورب..."میخندی.یه خنده ی کوچولو و تلخ.با اینکه چیزی نگفتم ولی بازم فهمیدی.قهوه ات رو هم میزنی و من هم که بعد از رفتنت تصمیم گرفتم همه چی رو تلخشو امتحان کنم بدون شکر قهوه رو میرم بالا."خوب ببین هنوز همه چی هم تموم نشده..."تموم شده.خیلی وقته تموم شده.. تازه می فهمم که من نیومدم که ازت بپرسم چرا تموم شده.اومدم سیگار بکشم و بهت نگاه کنم.آخه تا قبل از این تجربه نکرده بودم که قیافه ی کسی رو که دوسش دارم لای حلقه های دود این لعنتی ببینم.درست مث تو فیلماس"همین که تو باعث شدی من به شعر علاقه مند بشم کافیه. همین اثر گذار بودن تو روی من کافی نیست؟..میدونی از اون موقع تا حالا هوار تا کتاب شعر خوندم".اخم میکنم بهت.مثل اینکه قواعد بازیمون رو به گه کشیدی.از عصبانیت به حرف میام:"مگه قرار نبود لغتایی که واسمون مقدسه رو همین جور الکی به کار نبریم".میخندی بازم از اون خنده های تلخ "یادش به خیر "هوارتا"،"۶۰ ثانیه" ..."آهی میکشی که به من حالی کنی هنوز خاطراتم برات عزیزه."خوب تو که حرفی نمی زنی فقط اومدم بهت بگم که من تقصیری نداشتم".همیشه همین جوری بود من حرفی نمیزدم و تو نتیجه گیری می کردی که تقصیری نداشتی."حداقل دیگه شبا مجبور نمیشی زیر بارون تا صبح تو خیابون راه بری و سرما بخوری ".می خندی.یعنی میخندیدی..اون روزا که میدیدی تا صبح تو هوای بارونی تو محلتون راه میرفتم و شعر میخوندم..اون موقع هم میخندیدی بهم ..سیگار رو خاموش می کنم..در کیفم رو میبندم.و تو رو با قهوه ی شیرینت و حرفایی که نزدم تنها میذارم..
.................................................
"یادم هست،یادت نیست؟.."
محکم بغلت کردم و با داغی نفس هام گونه هات رو قلقلک میدم..."می خوام صدای قلبت رو بشنوم"..سرت رو روی سینه ام میذاری و به صدای ضربانم گوش میدی.."woooooow چه تند تند میزنه نکنه عاشق شدی؟".چشمک میزنی.حواست نیست که سرت رو طرف راست سینه ام گذاشتی.چشماتو میبوسم و تو گوشت آروم زمزمه میکنم"خیلی وقته"دستات رو دور کمرم حلقه میکنی و گوشت رو محکم میچسبونی به قلبم و میگی"چند تا دوسم داری؟".حداقل این 12سال مدرسه رفتن این خوبی رو داشت که یاد بگیرم چیزی به نام عدد بی نهایت هم وجود داره.مثل همیشه میگم "هوار تا
".بلند میشی و محکم بغلم میکنی."کم کم بریم داره دیر میشه"میگم:"60 ثانیه بشمریم و بریم".عادتمون بود همیشه وقتی میخواستیم بریم همدیگر رو بغل میکردیم تا شصت میشمردیم و بعدش میرفتیم.یک و دو سه و چهار رو زود میگفتیم..همیشه مشکل از 53 یا 55 شروع میشد که نوبت من بود بگم و طولش میدادم..و به 53 که میرسید می گفتم"53 ،53 و نیم،53 و سه چهارم..." می خندی "جرزن باز تو شروع کردی جرزنی می خوای طولش بدی ؟".چشماتو می بوسم و میگم"شصت!"
..................................................
"اون جهنمی که میگن این خونس.."
تو اتاقم نشستم و با دیوارا صحبت میکنم.با پوسترای تو اتاق حرف میزنم.با فریدون فروغی با شاملو با گوگوش با بوگی.تلفن زنگ میزنه.تو راه رسیدن بهش صدای نوار رو کم می کنم."بفرمایید"."سلام آقای محبی" اه بازم این مرتیکه ی گه.. ناشرم رو میگم."سلام"."آقای محبی زنگ زدم باز هم بهتون تاکید کنم تا چند روز آینده عنوان کتابتون رو بهم بگید آخه عنوان خیلی مهمه.پیشنهاداتم رو که یادتون هست؟"..آره یادم هست مرتیکه ی جا کش.بهم پیشنهاد کردی که اسم کتابم حتما توش یه کلمه ی "عشق " باشه چند تا هم پیشنهاد کردی مثل "همسفر با عشق"،"سال هایی با عشق"،"همنوا با عشق".همتون همینید ناشر های قبلی هم همیشه همچین اسمایی واسه داستانام پیشنهاد میکردن "باشه من تا فردا اسم انتخابی برا کتابم رو بهتون میگم خداحافظ" بدون اینکه جوابش رو بشنوم تلفن رو قطع می کنم.روی صندلی میشینم و سررسیدم رو میگیرم تو دستم.باید رو صفحه ی 14 مهر هم خطی بکشم.تموم شد.از اون روزی که گذاشتی رفتی.یا گذاشتیم رفتیم .یا گذاشتم رفتم.چه فرقی میکنه؟..از اون روزی که جدا شدیم هر شب صفحه های این سر رسید رو خط میزنم.به سرم زده بشینم و تعداد روز هایی که گذشته رو بشمرم.یک..دو..سه..پنجاه...صد...هزار....نه خیلی بیشتر از ایناست.هوار..آهان این از همش بهتره...هوار روزه...روز که چه عرض کنم انگار هوار ساله.فکر میکنم که اسم کتابم رو پیدا کردم "هوار سال تنهایی"
پی نوشت:سجاد تو اتاق نشسته و غرق در کتاب "صد سال تنهایی " مارکز است دوس دارم مارکز رو ببینم تو روش بخندم و با تمسخر بهش بگم "همش صد سال؟"



