تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 12:50 روز شنبه بیست و هفتم آبان 1385

 

 

همیشه متن ها باید از یه جایی شروعه بشه. دیگه خوب از همین جا شروع می کنم دیگه قبلیهاشو بیخیال .من که نمی تونم از دوره ی خلقت انسان(که معلوم هم نیسن از خاک بوده یا تکامل یافته ی میمون؟!) رو تعریف کنم تا برسیم به ماجرای کوه این هفته ی ما.

 

بنده در خواب عزیزی بودم که خاهر گرام (من تو ابتدایی خیلی دوس داشتم خواهر رو اینجوری بنویسم ولی معلممون نمیذاشت حالا اینجا این جوری می نویسم که عقده نشه) با ضربه ای رزمی گونه گفت "سعید پاشو دیر شد!" و بنده که در دنیای رویا غوطه ور بودم  گوگوش مآبانه جوابش رو دادم که "اگه این فقط یه خوابه،تا ابد بذار بخوابم!" و ایشان فرمودند "باز تو آهنگ گوگوش گوش دادی جو گیر شدی؟" و بنده از دنیای جو گیری بیرون اومدم.

 

خوب با تاخیر همیشگی خواهر بنده به خاطر مصرف اندکی  زیاد مواد آرایشی ما همچون همیشه 15 دقیقه دیرتر به میعادگاه دوستان رسیدیم.مثل همیشه هم میعادگاه  ما پستخونه ی میدون تجریش بود واقعا نمی دونم چرا همیشه اینجا قرار میذارن؟!نکنه کسی منتظر نامه ای از عشاق قدیمیشه که قراره براش نامه بفرسته (البته الان دیگه عشاق از طریق الکترونیکی لاو نثار هم می کنن) خوب دوستان (میخوام بنویسم برو بچ اما میدونم که ازم انتقاد میشه!)همه حاضر بودن.از دوستان(چقدر واژه ی عذاب آوریه این لغت دوستان!)قدیمی هم کسانی اومده بودن و دوستان جدیدی هم فراوون بودن که اصلا هم معلوم نبود که دوست جدیدن چون تو گروه ما هر کی وارد شه 10 دقیقه ای با همه رفیق صمیمی (می خواستم بنویسم فابریک ها!) میشه.بعد از رسیدن گل سرسبد لحظات خنده دار،چایی خور بزرگ و حمل کننده ی کرانچی های گروه کوهنوردان گرامی به سمت کوه روانه شدند.به پیشنهاد دوستان(این واژه ی دوستان داره منو خفه می کنه بابا بذارید بگم برو بچ دیگه!)برای خوردن حلیم روانه و رهسپار حلیم خوری شدیم . اینجا تک تک افراد حقیقت و گوهر وجودیشان را آشکار کردن به طور مثال دوستی که عنوان می کرد" من یه نصفه حلیم می خورم" یا "من اصلا حلیم دوس ندارم" کم مونده بود اینجانب (که از دوستان قدیمیش هم بودم) رو هم خام خام میل بفرمایند.نمی دونم هگل میگفت، مارکس می گفت یا فروید می گفت که"حقیقت وجودی هر انسان در هنگام خوردن مشخص  می شود" سر کاری بود هیچکدوم از این فیلسوفا نگفتن فقط می خواستم بهتون بگم که من اینا رو میشناسم!جمله از خودم بود.یعنی من هم فیلسوفم؟!.ایول به مامانم بگم دیگه ترشی سر سفره نیاره.نکته ی جالب حلیم خوران این بود که ما حدود 10 نفرمون حساب کرده بودیم بعد حلیم پزه گفت "5 نفر بیشتر حساب نکردن".این نکته بسیار قابل توجه است که در این مملکت هر جا تعداد آدم ها بیشتر باشد فروشنده ها پول خون تمام ایل و تبارشون رو هم اضافه می کنند.

 

 

در ابتدای مسیر دوستان راه کوچه باغ را انتخاب کردند که به یاد عنفوان جوانی شان که با" شاهدی سری و سرّ ی داشتن" بیفتن و مرغ اسیر در قفس دلشان را پروازی بدهند و در این حال یکی از دوستان خوش صدا همچون بلبلی که سالهاست سخن نغز نگفته ولی همچنان شمع طرب در دلش روشن مانده سخن گشود و با نوای دل انگیزی می خواند و از این زمانه ی فریبا گلایه می کرد که "فصل کشت و کار اومد گل من نیومد وای وای وای" و دوستان ما از صدای خوش ایشان جامه ها دریدند(البته آقایون!) و دامن هاشان از دست برفت(اینجوری که خیلی غیر اسلامی میشه!) و دعا کردند که عزیز ایشان پس از فصل کشت و کار به منزل برگردد و حتی چند تن از دوستان داوطلب شدند که برای این عزیز از دست رفته آگهی گمشده در روزنامه چاپ کنند، تحت عنوان باشگاه "در جستجوی گمشدگان" که البته آیین نامه ی این باشگاه هنوز تصویب نشده.دوستان پیش بینی کردن نام این عزیز گمشده "حنا، دختری در مزرعه" باشد که به هنگام کار در مزرعه نا پدید شده .

 

 

در همان اوایل راه بود که یکی از بچه ها به نحو زیبایی با خاک یکی شدو دستش زخمی به بزرگی زخم شمشیر برداشت که خواهر ایشان هم خیلی ناراحت شد که چرا خواهر عزیزش نمرده و فقط دستش زخم شده.البته خواهر ایشون درانتهای کوه پیمایی اعلام کرد که قصد ایشون از آوردن خواهرش گم و گور کردن خواهرش و به دست آوردن اتاق او در خونه بوده و اعلام شده که خواهر ایشون هم قسم خوردن که دیگه با هر بنی بشری که اسمش "نیک اندیش"،" نیگ گفتار"،" نیک رفتار" یا هر نیکی باشه جایی نخواهد رفت و مراسم توبه را هم به جا آورده.    

           

با جلو رفتن در کوه کم کم آثار مدرنیته در تعدادی از دوستان ظاهر شد و دوستان گرامی از ابزارو آلات مبتذلی همچون "ام پی تیری پلیر" و موبایل جهت گوش دادن به آهنگ هایی شیش و هشت و مبتذل رو آوردن و صاحاب ام پی تری پلیر که بنده ی خدا خیلی حرص میخورد برای بچه هایی که ام پی تری پلیرش دستشون بود می گفت که "مواظب باشی یه وقت از کوه نیفتی ام پی تری پلیرم خراب میشه!".در اولین توقفگاه به علت اینکه تمشک بعضی از دوستان فراوانی کرده بود تصمیم به توقف گرفتیم و دوستان بابت هر نوبت تمشک چینی 250 تومان پرداخت کردند و البته میزان این شهریه به معیار هایی همچون"شدت تمشک چیده شده" و"سرعت تمشک چیدن" بستگی دارد.خوب در این قسمت از برنامه چایی برای دوستان گرفته شد و یکی از دوستان هم برای برو بچ "بلّه ی نون پنیر" می گرفت.(دست مریزاد جوون) و به علت علاقه ی دوستان به چایی ،چایی بنده هم که مثل پسرای خوب و دسته ی گل یه گوشه آروم نشسته بودم به یغما رفت.

 

پس از اینکه کمی جلوتر رفتیم بچه ها رای گیری کردن بابت اینکه چه مسیری رو انتخاب کنند و رای گیری در کمال "عادلانه بودن" و با  به کارگیری کامل اصول دموکراسی برگزار شد و اصلا هم حق کسایی که نمی خواستن این راه طولانی رو بیان ضایع نشد. پس از مدتی پیاده روی به جای باصفایی رسیدیم و دوستان روی زیر انداز های خوشگلشون نشستن و چندی از بچه ها هم به درست کردن آتش همت گماردند.یکی از دوستان که همواره مسئولیت آتش رو به عهده میگیره در این باره به ما گفت"می دونید بچه ها آتیش رو باید باهاش دوست شد .باید باهاش حرف زد " و رو به اتیش می کرد و می گفت "آتیش بگیر دیگه عزیزم ،گلم،خوشگلم"(هنوز در مورد سلامت روان این فرد اطلاعاتی در دست نیست) و دوستانی که مقدار گناهشان در این جهان فانی بیش از حد مجاز بود  در کنار آتیش حلقه زده و از هم اکنون با هم آتیش جهندم(بچه گی به جهنم می گفتم جهندم پس همین درسته) رو تجربه می کردن.در هنگام ناهار هم دوستان و رفقا ناهارهای همدیگر رو با هم تقسیم کردند و مفهوم هایی چون "بنی آدم اعضای یکدیگرند" و "انسان دوستی" دوباره به شدت زنده شد و  از هر دستپختی نوش جان نمودیم.البته باز هم طبق نظریه ی اولم دوستان خودشون رو نشون دادند و گوهر کشف نشده ای  خودش را عیان کرد.این خوشخوراک عزیر مسئولیت تمام کردن غذای تک تک بچه ها رو به عهده گرفت و در آخر برنامه  هم ازعهده ی  این مسئولیت به درستی در اومد(تبارک الله احسن الخالقین) و در انتها هم همه آروم آروم آروم به خونه خودمون برگشتیم و کوهنوردی ما تموم شد.

 

 

 

بالا رفتیم ماست نبود

پایین اومدیم ماست نبود

سر سفره فقط یه ماست بود

که اونو حسن جون زحمتش رو کشید

 

 

 


نویسنده : شین - ساعت 13:30 روز شنبه بیستم آبان 1385

             

 

              

 

 

تو چشاش نگاه کنید داره زندگی رو فریاد میزنه.داره می گه من اومدم  ومیخوام زندگی کنم.بچه ها بی رنگ ترین موجودات عالمند.هنوز نه به رنگ سیاه دروغ دراومدن.نه به رنگ زرد ریا و نه به رنگ هر زشتی که تو این دنیا وجود داره اونا پر از شور زندگین.تمام غصه شون در حد خریدن یا نخریدن یک شکلات است و با خریدن یک شکلات همه ی مشکلاتشون حل میشه.

 

هر بچه ای که متولد میشه نشون میده که آفریننده(نیروی کیهان یا هر چیزی که اسمش رو میذارید) هنوز از انسان ها راضی است(فکر کنم اینو تاگور گفته!؟).هر بچه ای که به دنیا میاد هنوزمی تونیم امیدوار باشیم که برای رسیدن به "انسانیت" آدم های زیادی هستن که مبارزه کنند.آدم هایی که برای "آزادی" انسان بجنگند.هر موقع که از زندگی کردن خسته میشم به نزدیک ترین پارک کنار خونمون میرم و بازی کردن بچه ها رو نگاه می کنم و خوشحال میشم از اینکه هنوز شور زندگی کردن تو وجود آدم ها باقی مونده.

 

بچه که بودیم نه  با حضرت محمد کار داشتیم نه با امام زمان.پیشوا وراهنمای ما اون لاکپشت کارتون بامزی بود که چیزای بزرگی بهمون یاد میداد.نماد معرفت و رفاقت برای ما "واکی بایاشی" بود و و  بزرگترین سوال هامون این بود که آیا"سوباسا" وقتی مپره تو هوا که شوت بزنه و این قسمت از فوتبالیست ها تموم میشه تا هفته ی بعد همونطور تو آسمون میمونه؟.اون موقع از این سوال ها نداشتیم که آیا خدا وجود داره یا نه.اون موقع  اصلا به این فکر نمی کردیم که فرق عشق و دوست داشتن چیه.بچه بودیم چه می دونستیم "من فکر می کنم پس هستم " و "من دکارتی " چیه.بچه که بودیم می خندیدیم به "پت و مت" که اینا چرا انقدر اسگلن و حالا میبینیم آدم هایی احمق تر از اونا هم تو گوشه گوشه ی این مملکت کارهای بزرگ و پست های خیلی خیلی گنده ای رو به عهده گرفتن .امروز کسایی که رد مهر روی پیشونیشون باشه  می تونن هرغلطی بکنن ولی تو دنیای کارتون ها "تسوکه"  تا  وقتی که شرارتی اتفاق نمی افتاد علامت مخصوص حاکم بزرگ رو نشون نمی داد.

 

دیگه وقتشه باید وسایلم رو جمع کنم و همه رو توی یه بقچه جمع کنم و و به یه تیکه چوب آویزون کنم و مثل هاکلبری بزنم به دریا.شاید تو طول راه تونستم پرین و پاریکال روهم پیدا کنم و با اونها شهر به شهر بگردم برای یه جایی که توش انسانیت باشه، آدم باشه و زندگی باشه.یه جایی که من و "خانوم کوچولو" بریم اونجا و شکوفه ها رو تماشا کنیم و تمشک بخوریم . یه جای خیلی دور.یه جایی که لغت ها وجود نداشته باشن و  دنبال اسم واسه حس های انسانی نگردیم تا هیچ کس واسه حرف زدن به تته پته نیفته.

 

مامانم از آشپرخونه داره صدام می کنه که برم ناهار بخورم

 

"خوشتون اومد؟ پس تا برنامه ی بعد"

 

 

 

 

پی نوشت:اینجا رو می بینید پسر شجاع و خانوم کوچولو وشیپورچی و خرس مهربون همه و همه با اینکه عقایدشون مختلفه و بعضی هاشون دشمن هم هستند  در کنار هم  شاد  زندگی می کنند آیا تو کشور ما هم میشه یه روزی اینجوری بشه؟

 


نویسنده : شین - ساعت 9:43 روز چهارشنبه دهم آبان 1385

  

 

در پرده ی سور و ساز هم می خندیم

با داغ درون گداز هم می خندیم

چون غنچه ی نو شکفته ای در باران

از گریه پریم و باز هم می خندیم

 


نویسنده : شین - ساعت 11:51 روز جمعه پنجم آبان 1385
                       

 

خط را بگیر و بیا

هنوز در کار کشت قاصدکم

گر چه  تنم میان زخم و جنون

گم

و کلاغ عاشقم از پنجره ام 

پر

خط را بگیر و بیا....

 

 


|