شکنجه شش روز ادامه يافت. دو قهرمان همه چيز را انکار ميکردند و ميگفتند از وجود روزنامه ها خبر ندارند. روز 12 ارديبهشت رفيق کوچک شوشتري، در حاليکه بدنش زير شکنجه درهم کوبيده شده بود، بی آنکه لب باز کند شهيد شد.
وارطان ، وقتی مطمئن شد که رفيقش شهيد شده است، به شکنجه گران گفت:
"حالا خيالم راحت شد. من ميدانم و نمی گويم. هر کار ميخواهيد بکنيد".
اين صحنه از شکنجه های وارطان را يکی از شکنجه گران او بعدها اعتراف کرده است:
" انگشت سبابه وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم. وارطان گفت ميشکند. من باز هم فشار دادم. لعنتی حرف نمی زد. وارطان گفت: می شکند. با تمام نيرويم فشار دادم. صورت وارطان مثل سنگ بود. لب از لب باز نميکرد. باز هم فشار دادم. وارطان گفت : می شکند. خشمگين شدم. مرا مسخره می کرد. باز هم فشار دادم. صدايی برخاست. وارطان گفت: ديدی گفتم می شکند. نگاه کردم انگشت شکسته بود. وارطان به من پوزخند می زد."
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت.
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود:
گل داد و مژده داد: (زمستان شكست!)
و رفت…

سينيش رو روي ميز ميذاره و نگاهي به ماکاروني هاي شفته ي توي سيني مي کنه
-جون مادرت نگا کن،آشغال به خوردمون مي دن
نگاهش مي کنم و لبخند تلخي مي زنم
با ترشورويي بهم نگاه مي کنه و مي گه"ميبيني اول و اخر همينه،حالا بری سرشون داد بيدادم بکني دو روز خرمون مي کنن بعد دوبار ه همين آش و همين کاسه اس" با چشام بهش مي فهمونم که نعمت خداست و کفر نعمت...
"آخه آدمايي مثل تو واسه چي الکي اين همه داد و بيداد مي کنن؟فکر مي کني صدات به جايي ميرسه؟..فکر مي کني با متنات، با حرفات قراره چي رو عوض کني؟.يعنی فکر مي کني آدمايي که سر تعداد ساعتي که توي پيست هستن با هم مسابقه ميذارن اين حرفاي تو رو مي فهمن؟نه رفيق شفته هميشه شفته است ،خودتو خسته نکن"
به او نگاه مي کنم ،به چشم هاش و به خستگي چشم هاش .....
.........................................................
اينجا مدت زیادیه که همه چيز شفته شده و حالا مي خواهيم دست به دست هم دهيم و ميهن خويش را کنيم اباد..مي خوايم مراسم روز دانشجو بگيريم و کف بزنيم و سوت بزنيم و بگيم "آزادي انديشه، با ...".و ظاهر لجنزار رو گل گلي کنيم و گل به هم بديم و روز دانشجو رو به هم تبريک بگيم. يا کليپ پحش کنيم و عکساي تکراري 18 تير رو به بچه ها نشون بديم و بخوای بهشون بفهمونیم بعضی مواقع سیب زمینی نبودن هم چیز خوبیه.يا ويژه نامه ي قلم بديم بيرون و بگيم "دانشجوي عزيزم، روزت مبارک بادا"(خير سرم مي خواستم اين مطلب سياه نشه.. بازم يه استفراغ ديگه!).انسانیت شفته،آزادي شفته،حرفای شفته.. همه چي اينجا شفته شده.بيايد فراموش کنيم دانشجو هستيم .بذاريم اين اسم مقدس تلف نشه.دانشجو الان تبديل شده به يه تعدادی" ايسم" و" ايست" هاي خوش رنگ و لعاب.قبل از اونکه مارکس بخونيم مارکسيست شديم .به قول يکي "قالب رو قبل از درونمايه ريختيم".اينجا فقط به من و تو "چيز" ميدن.ميدوني چيز چيه؟."چيز" يعني خوابگاه رايگان، يعني غذاي سلف در روز هاي تعطيل،"چيز" يعني اينترنت رايگان،"چیز" یعنی کوپن تکثیر، چیز یعنی کمک هزینه ی تحصیلی ..و ما معتاد شدیم ..معتاد این همه "چیز"
.....................................................
دونه دونه سيگار ها رو تموم مي کنم .امشب انقدر سيگار کشيدم که به سرفه افتادم.بيکار نشستم و دود سيگار ها رو به که به سمت سقف مي روند دنبال مي کنم.بيرون بارون ميباره."بارون دوس نداره کسي صداش رو تنها بشنوه"..راست ميگه..بايد همين جا باشي..يه جايي همين جاها..نمي دونم چرا ديگه اين دور و ورا پيدات نميشه.وقتي اسمتو ميارم همه محکومم مي کنن که "نه عزيز من آزادي اون چيزي نيست که تو فکر مي کني اين اسمش بي بند و باريه" و من نمي دونم تا کي بايد به اينا بفهمونم که تو اگه تعريف داشتی ديگه اسمت آزادي نبود.حالم از اين لغت ها و اين تعريف هاي مضحک به هم ميخوره.مي خواستم اين مطلب رو در ستايش تو بنويسم .ببخشید که بازم مثل هميشه به يه "استفراغ" تبديل شد.جات اينجا خيلي خاليه "آزادي"
پی نوشت:تصور کن،اگه حتی تصور کردنش جرمه