تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 10:28 روز یکشنبه سیزدهم اسفند 1385

                        

                      

 

 

قیژ و قیژ صدا میده و  من که  انگار از صدای گوشخراشش خوشم اومده  پام رو که به میز تکیه دادم هی عقب و جلو میبرم تا صدای قیژ قیژ این صندلی چوپی بیشتر و بیشتر و بیشتر بشه( جدیدا چرا همه چیز رو سه بار تکرار می کنم؟)

 

بالا نشسته و به قول خودش کتابش رو جلوی خودش "پهن" کرده.میبینمش.خسته تر از همیشه.هنوز صورتش رو کم میزنه چون فکر می کنه جوش در میاره و بی ریخت تر میشه و هنوز هم داره به این فکر می کنه که چرا  نمی تونه با دختره دوست بشه.تا به سمتش نگاه می کنم اون که فقط منتظر یک نگاه بوده به حرف میاد:

 

-امروزم نشد.میگه خوب تو اصلا برای چی میخوای با من دوست شی؟راستش من از دوستی بدون هدف خوشم  نمیاد ولی من خوب میدوتم از قیافه ی من خوشش نمیاد روش نمیشه بگه.

 

سرش رو به طرف کتاب خم می کنه  و آروم جوری که من بتونم بشنوم میگه "یعنی من انقدر زشتم؟".به پنجره ی رو به روم نگاه می کنم و خوشحالم از اینکه برای فرار از نگاه آدمای این اتاق میتونم به این پنجره و اون درختی که توی بک گراند پنجره صفایی به اتاق داده خیره بشم.همون جوری که به درخت نگاه می کنم سعی می کنم به ماهیچه های صورتم  فشار بیارم و دو طرف انتهایی لبام رو بالا نگه دارم که این لبخندی که خیلی وقتا از سر ناچاری است از روی چهره ام محو نشه.به سوال هایی که توی ذهنم دارم فکر می کنم و دوباره همشون رو با خودم تکرار می کنم.قیژوقیژ صدا میده.صندلی رو میگم .دنبال معنی چه لغتی بودم؟جدیدا همه ی لغت ها معناهایی که باید بدن رو نمیدن و این دیکشنری های خسته از حجم این همه لغت هم حوصله شون سر رفته.انصافا چه تحملی دارن  این دیکشنری ها که می تونن این همه لغت رو تحمل کنن.

 

در اتاق رو میزنه و هیچکسی حوصله ی اجازه دادن رو نداره و خودش هم که این رو میدونه در رو وا میکنه"سلام بر عزیزای دلم". این یعنی غذای سلف امروز غذای خوبی بوده چون در غیر این صورت هیچ چیزی در اینجا نمی تونه آدم رو انقدر سر حال بیاره.نگاهش می کنم.قیافه ام رو که میبینه می فهمه که نباید انتظار جواب سلام داشته باشه و دقیقا بدون اینکه "دینامیک" پاس کرده باشه می تونه حدس بزنه برای اینکه لب هام رو به حالت لبخند نگه دارم چه نیرویی و از چه زاویه ای به ماهیچه های صورتم میدم.با میزانسی تئاتری اتاق را دور می زنه و پشت سرم ظاهر می شه. دست هایش را از دو طرف گردنم رد می کنه. برگه های ترجمه ی روی میز را بر می داره و نگاه می کنه "بابا شاغل،خوشم میاد که از زمان های تلف شدت خوب استفاده می کنی"نمی خندم .فقط دوباره نگاهش می کنم و لبخندم را روی صورتم حفظ می کنم.نگاهم می کنه در پس این شادی غمی در تمام وجودش حس می کنم.برای اینکه متوجه غمش نشم سریع صورتش را پس می زنه.جلوی آینه می ایسته و مثل تروایس بیکل "راننده تاکسی" به خودش تو  آینه نگاه می کنه."-خوبی؟معلومه  که خوبی،.پس خوب بمون" اتاق را ترک می کنه.در را پشت سرش محکم می بنده  تا متوجه رفتنش بشیم .بالای تخت را نگاه می کنم.خوابش برده و چند قطره اشک بالشش را خیس کرده.با پام صندلی را عقب و جلو میبرم.حالا که همه خوابیده اند می تونم سوال هام رو بلند تر از خودم بپرسم و باز برای صدمین بار از خودم می پرسم "چرا تمشک ها سفرنمی کنند؟"

 

-بس کن دیگه چقدر صدای این صندلی رو در میاری می خوایم بخوابیم

 

صندلی می شکنه و روی زمین می افتم.

 

دیگه پنجره ی رو به روم رو نمی بینم.

 

 

 

پی نوشت:گلریزون می کنیم واسه کسی که آزاد شه از این چار دیواری..که همه ی دنیا چار دیواریه... 

 

 

 


|