به شکوفه ها،به باران
نگاهت می کنم....
.................................................
"کمی زیستن در رویا به خاطر انطباق دادن زندگی با رویا،گناه نیست.آنچه اشتباه محض است فرو رفتن در رویاست و بر نیامدن.در مه مصنوعی غرق شدن.قطع ارتباط با روزمرگی ها.مه تخیلی،بیشترین خطرش در این است که انسان در درون آن گم شود و از سکونتگاه خود بسیار دور بیفتد.بازناگشتنی.گم گشته ی ابدی"
همیشه باید حواسم به این مرز بین رویا و واقعیت باشه تا از آدما انتظار نداشته باشم مثل فیلما و یا مثل دنیای شعر و قصه رفتار کنن.هیچ وقت نباید منتظر معجزه بود.معجزه همون لبخند های ساده ی بچه هاست.معجزه ی زندگی همین لبخند های ساده ی است که دور و برمون ریخته و باید کشفشون کنیم و منتظر ید بیضا و عصایی که به مار تبدیل میشه نباشیم.
" زندگی شاید همین باشد" .باید این لحظات کوتاه ولی پربار رو در زندگی پیدا کرد و باهاشون زندگی کرد."لحظه ای و پس از ان هیچ" در تمام زندگیم هیچ وقت سعی کردم "چیزی بدهکار آفتاب" نباشم و صبح ها از خواب که بلند میشم حتی در بدترین موقع لبخندم رو صورتم حفظ کنم و بعد از خونه بیرون بزنم تا در برابرلطفی که خورشید هر روز بهم می کنه و آفتاب رو بر زندگیم میتابونه بدهکار نباشم و گر نه چه فرق می کنه که صفر جلوی سنت بشه یا یک؟ها ؟ فرقی می کنه؟
........................................................
."سلام به نهضت دانشجویی که یک ضرب در استحاله نسکافه ای رنگ بدل شده به نهضت کافی شاپ.کافی شاپ جای بدی نیست،اما این که هیکل تمام نهضت دانشجویی شکل کاپوچینو یا اسپرس بشود یعنی یک جای کار می لنگد لابد"
نهضت دانشجویی فقط به این نیست که بری جلوی دفتر نهاد داد بیداد کنی و حقوقی رو دنبالش بگردی که خودت هم نمی دونی چی هستن و فقط از بقیه شنیدی که "آدم باید آزادی داشته باشه" و دنبال چیزی میری که نه می دونی چیه نه میخوای بدونی چیه و فقط دوست داری ادای خواستنش رو در بیاری.جلوی دفتر نهاد جمع میشی مطلب اعتراضی مینویسی که به دخترای دانشگاه آمار بدی و بگی "من آدم پر جربزه ای هستم و خیلی حالیمه" نه دوست من بالاخره که یه روز این نقاب برداشته میشه.نهضت دانشجویی یعنی اینکه به دانشجو ها یاد بدی وقتی میرن سلف و سینیشون رو می کوبن رو میز و به آشپز دستور میدن"برام رون نذار بال بذار" یه "خسته نباشید" و یا یه "سلام" اول درخواستشون بچسبونن.
از این دانشگاه و نهضت دانشجویی و این حرفا خوشم نمیاد.من فقط خوشم میاد شبا با سجاد توی محوطه قدم بزنیم.اون سیگار بکشه و من با اشتیاق از برنامه ها و ایده ها و فکرایی که در زندگی دارم حرف بزنم و اون هم وسط سیگار کشیدنش هر چند وقت یه بار بگه"نه ،عمرا این رو بتونی اجرا کنی" و من بی توجه به حرفش همچنان با اشتیاق به گفتن آرزوهام ادامه بدم.تو این شبا هم اصلا مهم نیست که حالا عدد صفر جلوی سنم به یک تبدیل بشه یا نه . اصلا کی گفته مبدا زمانی اون روزیه که آدم متولد میشه؟ ها؟
.........................................................................
من هنوز نگاهت می کنم
تو،عاقبت،لای چشم هایت را باز می کنی،مرا میبینی و لبخند میزنی... و من این گونه متولد میشوم
پی نوشت:دو بخشی که به صورت برجسته نوشته شده اند اولی بخشی از کتاب "یک عاشقانه ی آرام" نوشته ی "نادر ابراهیمی" است و دیگری بخشی از مطلب "سهیل فاطمی" در نشریه ی "چلچراغ " است
"خوب همه ی چیزایی که می خواستید همینا بود؟لیف و سنگ پا و نسکافه؟چیه محسن روت نمیشه بگی واجبی هم برات بخرم؟بچه تهرون و خجالت؟"محسن سرخ میشه.
علی قبل از اونکه بخواد حرفی بزنه میخنده و میگه:"راستی اگه گیرت اومد یه خانوم هم بیار"همه می خندن. وحید جواب میده"من که از خدامه ولی نگهبانی خوابگاه گیر میده،مگه اینکه تو کیسه ای، چیزی جاش کنیم!"بهش تنه می زنم که یعنی بس کن این چرت و پرتا رو و بیا بریم.در اتاق رو میبنده و دنبال من راه می افته.
"ببین رفیق قرار نشد دودره کنی.امشب قراره ما رو پیتزا مهمون کنی"
"بزمجه تو هفته ای یه بار داری از من پیتزا میگیری مگه من پسر رفسنجانیم؟"
"بابات رفسنجانی نیست ولی تنش که به تن آخوندا خورده راستی از فائزه تون چه خبر؟"
می خندم "شوهرش دادیم رفت.چیه طلبه بودی؟اگه خیلی طلبه ای برو قم.اونجا پیتزا هاش هم بهتره.پیتزا با طعم آخوند!"
"امید امشب خیلی تو کفم ،ظهر جات خالی رفتیم اتاق بچه ها یه فیلم گذاشتن همش صحنه بود جات خالی، خیلی کیف داد،خدا کنه امشب دخترای ردیفی تو خیابون به تورم بخورن در ضمن قضیه رو نپیچون یا باید یه پیتزا به ما بدی یا این شماره ی منو باید امشب حد اقل به سه تا دختر بدی"
میدونه که چقدر از شماره دادن و این مسخره بازی ها بدم میاد"جهنم، امشب هم پیتزا میدم بهت"
................................................
مامانی مگه نگفتی اگه چال بال لالا کنیم بیدال شیم بابایی مالو میبله پستولا؟
زهرا می خنده و هنگامی که برای گذاشتن اتو در کمد از جلوی مینا رد میشه و لپ مینا رو می کشه و میگه "قربون اون زبونت برم،پستولا نه رستوران،بابات قراره امشب ما رو ببره"مینا با خوشحالی عروسکش رو توی هوا پرت می کنه و به سمت زهرا میره و اون رو بغل می کنه"مامانی جونم اجازه میدی توپ کوچولوم لو هم بیالم؟"زهرا دست بر موهای دخترکش می کشه و میگه"آخه خانومی خوشگلم توپ واسه چی"
"آخه مامانی مث اون دفه تو و بابایی همش بحث میکنین و من توپم لو میالم تا حوصلم سل نره"زهرا در حالی که چادری که خریده را جلوی آینه پرو می کند جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه می گه:"این بابای روشنفکرت هم خودشو کشته با این نظراتش"
................................................
مینا محکم تر از همیشه توپش رو زمین میزنه و توپ چند متر اون ورتر کنار پای من می افته. ناگهان متوجه دخترک میشم.یه دخمل کوچولوی مامانی با چشمای زاغ و موهایی به درخشندگی طلا که مثل آبشار روی شونه هاش سرازیر شدن"یعنی خانوم به این خوشگلی اسمش هم به این خوشگلیه.طلای عمو اسمت چیه؟"خجالت می کشه سرش رو پایین میندازه و آروم میگه "مینا"توپ رو از روی زمین بر میدارم"مینا خانوم خوشگل ما نمی خواد به من بگه که چند سالشه؟"مینا که همچنان پایین رو نگاه می کنه چهار تا انگشتش رو بالا میبره و میگه"چال سال" .توپ سه رنگ و کوچولوی مینا رو تو دستم می چرخونم "مینا خانوم دسته ی گل، می خوای با هم بازی کنیم".نگاهم می کنه و میگه "آره عمو" وحید که منتظر پیتزاییه که قراره بیارن و خیلی از دیر اومدن پیتزا نگران شده نگام می کنه و میگه"تو هم وقت گیر آوردی ها.میخوای با بچه توپ بازی کنی؟"جوابش رو نمیدم.همیشه وقتی بچه ها رو میبینم دیگه دنیای دور و برم رو نمیبینم.
"برو عمو اون ور وایسا من توپ رو میندازم بگیرش باشه"میدوه و کمی اونطرف تر وای میسته تا من توپ رو براش بندازم.توپ رو آروم براش میندازم تا بتونه بگیره و وقتی می گیره خوشحال میشه و برمیگرده به پدر مادرش نگاه می کنه که تشویقش کنن و اونها هم مث همیشه مشغول جر و بحث های همیشگی هستن و نگاهی به مینا نمی کنن.مینا دوباره توپ رو برای من پرت می کنه و من توپ رو کمی اون ور تر براش میندازم و این بار هم میگیره.توپ رو که پرتاب می کنه توپ می افته جلوی پای وحید و وحید توپ رو برمیداره و با بی حوصلگی و با شتاب زیادی توپ رو خیلی دورتر از جایی که مینا وایستاده پرتاب می کنه.توپ می افته توی راهروی کناری و سمتی که دستشویی های رستوران قرار دارن و مینا هم به دنبال توپ میدوه."کشت خودشو با این پیتزا آوردنش"این رو میگه وبلند میشه به سمت مسئول رستوران بره.وسط راه یک دفه وایمیسته یه لحظه مکث می کنه و به سمت دستشویی ها میره.صدای پدر و مادر مینا نظرم رو جلب می کنه
"آخه تو حق نداری به این دختر بگی خدا وجود نداره تو حق نداری اون جوری که خودت اعتقاد داری این بچه رو بزرگش کنی.نمیخوام بچه ام تفاله ی کارخونه ی فلسفه باشه.نمیذارم تموم اون تئوری های کفر آلودی که از تو کتابا جمع می کنی تو سر این بچه بریزی"
"ببین زهرا اصولا بحث کردن با آدم خشکه مذهبی مثل تو که فقط کارت از صبح تا شب جا نماز آب کشیدنه کار مسخره ایه..شما زن ها به درد همون آشپزخونه میخورید و یا باید حتما یه شوهر گیرتون بیاد که از صبح تا شب با کمربند به جونتون بیفته و سیاهتون کنه تا حالا واسش عوعو نکنین"
یه دفه یه چیزی مث برق از طرفم رد میشه نگاه می کنم میبینم وحید با سرعت از رستوران خارج میشه بلند میشم که ببینم چرا داره میدوه که باد مینا می افتم..مینا کوش؟این مرتیکه چرامیدوید؟"توکف"،"دختر ردیف""مینا" "دستشویی" نه مزخرف نگو اینا چه ربطی به هم دارن.با این فکرای مزخرفی که ذهنم رو اشغال کرده و سعی می کنم باورشون نکنم و در حالی که از ترس دارم میلرزم به راهروی دستشویی ها میرم و در حالی که صدام از شدت ترس می لرزه می گم "مینا،عمو،کجا رفتی؟"
در دستشویی بازه.خوب باز باشه دلیلی نمیشه.این فکرای مزخرف رو بریز دور مگه ممکنه؟.با دست آروم در دستشویی رو کنار میزنم.
آره میناست.افتاده کنار دستشویی. توپش رو محکم بغل کرده و چشاش بستن.گل های دامنش که رنگ قرمز بود حالا قرمز تر شده یه قرمز واقعی.صورت نازنین دخترکی که به رستوران میگفت "پستولا" سفید شده و انگار سالهاست که خوابیده.دهنش هم قرمز قرمزه و انگار وقتی داشته جیغ میزده یه پست فطرت که داشته عقده های سالیان سالش رو خالی میکرده محکم دهنش رو گرفته بوده.
................................................
منم مث بقیه واستادم و بهت نگاه می کنم.یه نگاه به تو می کنم که دارن اون طناب رو دور گردنت می اندازن و تو نعره میزنی و از پدر و مادر اون دخترکی که قرار بود نه تفاله ی کارخونه ی فلسفه باشه نه حاج خانوم مظلومی و فقط قرار بود "مینا کوچولوی عمو" باشه بخشش میخوای و یه نگاه به توپ مینا می کنم که حالا دیگه سه رنگ نیست و فقط رنگ قرمز داره.خوب مگه چی میشد مینا اصلا مشقاشو خوب نمی نوشت و باباش بهش عیدی یه توپ قلقلی نمی داد.خوب مگه چی می شد وقتی توپش رو زمین میزد هوا نمی رفت و دست توی انگل نمی افتاد که اونوری پرتش کنی.اصلا چی میشد اون روز مینا "ناز گل مامانش" نمی شد و مامانش بهش قول پستولا نمیداد .
طناب دار رو تو گردنت انداختن و تو داری تو چشای من نگاه می کنی .خوب می فهمم میخوای چی بگی میخوای بگی " مقصر من نیستم مقصر همین آدمایین که الان اومدن اینجا و دارن اعدام منو نگا می کنن و تخمه می شکنن. همین آدمایی که تا دیروز سی دی زهره رو دست به دست میکردن و فیلمای خوابگاه های دخترا رو میدین و با دیدن دست و پای نیمه لخت یه دختر تو حریم شخصیش ارضا میشدن حالا همینا دارن به من سنگ می زنن و میگن پست تر از تو آدم پیدا نمیشه"
تو اعدام میشی و اینا بر میگردن خونشون و شروع می کنن از پر و پاچه های دختری که دیشب توخیابون دیدین تعریف کردن.پس مینا چی میشه؟پس خوشگل عمو چی میشه که هنوز بازیش با عمو تموم نشده بود و تازه می خواست بیاد برا عمو بگه که دیروز تو مهد کودک چه شعری یاد گرفته بود....
همه رفتن و من موندم توپی که یه روز سبز و سفید و قرمز بود اما الان همش قرمزه.قرمز پررنگ... توپ قرمزی که ای کاش هر وقت زمین میزدی هوا نمیرفت