تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 22:43 روز یکشنبه ششم خرداد 1386

 

 

 

بچه‌هاي كانون فيلم دانشگاه صنعت نفت دعوت كرده بودند كه ديروز بروم پيش‌شان اهواز. دور هم بودند و بحث مي‌كردند و « رفتگان » نمايش مي‌دادند و از همه مهم‌تر مجله سينمايي درمي‌آوردند براي خودشان. نشستيم و حرف زديم و دوستان خيلي پايه‌اي بودند. حال‌ام بد شده بود و به روي خودم نمي‌آوردم. يادم افتاده بود به هفت هشت ده سال پيش كه ما هم چنين كانون فيلمي داشتيم. با اشكان و بهنام و محمد و رضا و صابر و حسن و مسعود. همين طور با هم بحث مي‌كرديم، همين طور فيلم نمايش مي‌داديم براي جماعت و از همه مهم‌تر مجله سينمايي درمي‌آورديم به اسم "سينما بهشت".
راست‌اش را بخواهيد، از اين دانشگاه به آن دانشگاه زياد مي‌روم. مسافرت هوايي خسته كننده است و ترسناك، ولي جدا از بعضي انتخاب‌هاي اشتباه، روي هم رفته مي‌ارزد. اين بار اما چرا دل‌ام گرفته بود؟ به خاطر سينما بهشت بود يا چيز ديگر؟ شايد به اين خاطر بود كه حالا مدت زمان زيادتري از آن روزها مي‌گذرد، شايد چون دل‌ام براي بچه‌ها بيش‌تر تنگ مي‌شود. شايد هم چون دارم مي‌فهمم بزرگ‌تر شدن يعني چي. ديويد فينچر يك بار گفت: از 35 سالگي كه رد شديد، ديگر حقيقتي دور و برتان نمي‌بينيد. حالا كو تا سي و پنج سالگي؟ ديگر چيزي نمانده.
براي‌شان گفتم زياد وقت ندارند، كه همه‌گي چنين فرصتي به دست نمي‌آورند كه در چنين فضايي ادامه حيات دهند. دل‌ام وقتي بيش‌تر گرفت كه در فضاي دانشگاه‌شان قدم زدم. در ميان آن ساختمان‌هاي يك شكل وحشتناك. يك سر به خوابگاه‌شان زدم و آشغالدان‌هايي كه توي راهروهايش گذاشته بودند و دم‌پايي‌هايي كه وقتي از اتاق مي‌آ‌مدند سلف، پاي‌شان مي‌كردند. ياد دانشگاه خودمان افتادم و اين كه كانون فيلم، عجب تنفس‌گاهي بود و اين كه اين‌ها هم حالا دارند با نمايش رفتگان و درآوردن آن مجله نفس مي‌كشند؛ ضربه به ديوار تاريك. خدايا ديگر نمي‌خواهم برگردم دانشگاه، گيرم كه به قيمت بيست ساله شدن باشد.
داشتم به همين چيزها فكر مي‌كردم و وقت برگشتن، از پنجره يك نگاه به بيرون انداختم. وقتي براي اولين بار چراغ‌هاي تهران را از پهلوي بال هواپيما مي‌بينيد. با خودم گفتم زير چند تا از چراغ‌ها، چند نفري منتظر برگشتن من‌اند. همان‌ها كه سينما بهشت‌ها و جلسه‌هاي جديد را با حضور هم درمي‌آوريم و مي‌خوانيم و گوش مي‌دهيم. كيف كردم. شايد توانسته بودم بعضي چيزها را حفظ كنم، بعضي چيزها آن هم بدون دانشگاه. اين سي و پنج سالگي ديويد فينچري، حالا ديدي هيچ وقت نرسيد.

 

 

                                                                                 "از وبلاگ امیر قادری"

 

                                   ............................................................ 

 

منتقد محبوبم اینجاست روی سن و من کنارش نشستم و به بازی دست هایش با موبایل نوکیایش نگاه می کنم..منتقد محبوبم کنار من نشسته و من که روز های زیادی بدون اینکه خیلی از فیلم ها را ببینم تا میدیدم روی نقدی اسم "امیر قادری " نوشته شده سریع متن را قورت میدادم حالا به جای اینکه به عنوان مجری بچه ها را نگاه کنم او را نگاه می کنم..منتقد محبوبم کنار من نشسته است و من از صبح با خودم درگیرم که "به جای اینکه بهش بگی آقای قادری بگو امیر"...منتقد محبوبم رو به رویم نشسته است و من برایش همه ی اتهام هایی که به متن هایش می زنند را می گویم می گویم که او هم همیشه مثل من به "سانتی مانتالیسم" محکوم میشده منتقد محبوم هم شمرده شمرده راضیم می کند که "اصلا مگه تعریفی از نقد علمی و نقد احساسی وجود داره؟" منتقد محبوبم بالای سن به بچه ها می گوید "این سفر مهم ترین بخشش برا من آشنا شدن با بچه های باحال این کانون فیلم بود که من رو خوشحال کرد" دست بر پشتم می اندازد و رو به بچه ها می گوید"که یکیش هم همین دوست خوبمون بود" ...منتقد محبوبم کلاس نمی گذارد...حرف های شیک و پیک نمی زند...مثل خودمان است..وسط حرف هایش از "تیریپ"ُ، "تابلو" و "زایه" استفاده می کند....

 

حتی او هم به خوبی فهمیده غروب های غمگین اینجا چقدر وحشتناک است...حتی او هم می فهمد این قبرستان با قبرستان های دیگر دنیا فرق دارد...حتی او هم...حالا سوار ماشین می شود..رویم را می بوسد و خداحافظی می کند و سوار تاکسی می شود...و من در حسرت گفتن لغت "امیر" می مانم..انگار وقت نشد برایش بگویم که چه روز هایی را با "سینما و آب نبات" خوش بودم ،انگار یادم رفته بود بگویم وقتی شماره ی ویژه ی کفتر باز ها را در "دنیای تصویر" منتشر کرد تا مدت ها محسور عکس های "گری کوپر" و "مارلون براندو" و "چاپلین" و دیگران بودم و همیشه آن جمله ی معروف چاپلین را که در لندن هنگامی که مردم برایش جمع شده بودند و  گفت که "شما شگفت انگیزید مردم خوب" با خودم تکرار می کردم و برای زندگیم روحیه می گرفتم...انگار وقت خیلی چیز ها نشده امیر....

 

 پی :بالاخره نشریه هم در اومد سعی می کنم پی دی افش رو بذارم اینجا

 

 

 


|