تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 0:29 روز چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386

 

                             

 

 

برای قلعه ای عظیم که طلسم دروازه اش کلام کوچک دوستی ست... 

 

 

"در دل من چيزي است

مثل يک بيشه ي نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بي تابم

که دلم مي خواهد

 بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه"

 

سهراب سپهری

 

 

 

 

راست مي گويند که هميشه زيباترين موقعيت ها با  "اتفاق" است که رخ مي دهد و ما در يکي از همين اتفاق ها "تو" ي زندگيمان را مي يابيم."تو" يي که هنگام نا اميدي از همه چيز و همه کس و در حالي که جامعه، دولت و زندگيم بوي تعفن گرفته، درست همان موقعی که از همه چيز خالي ميشوم آنگاه کسي در کنارم است که با دستان کوچکش راهگشاي تمام مشکلات زندگيم خواهد بود و با لبخند هايش  رنگ آبي بر اين ديوار هاي کهنه ي خاکستري پر از گرد و غبار مي پاشد و دستانم را هيچ گاه " هندزفري" باقي نمي گذارد.

 

گاهي همچون هجومي از نور است. آنگونه که سهراب مي گويد "...و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي کرد" ، مثل چراغي که در خانه ي دل روشن مي شود و عقل را هدايت مي کند. انعکاس برق لبخندش در حافظه ي من که همه چيز را فراموش مي کند، ابدي است و درخشش ابدي ذهني پاک را به ارمغان مي آورد. با "تو" بزرگترين آرزو ها دست يافتني مي شوند و آرزو هاي دور نزديک و نزديک تر مي شوند.

 

وقت هايي که نيست، همچون بچه ي پنج ساله ي روشنفکري مي شوم که از زمين و زمان بهانه مي گيرد؛ بچه اي که مشکلش نه خريدن يک آب نبات است و خريدن يک آدامس و نه اين که چرا روزنامه ی شرق را مي بندند و چرا رئيس جمهور ديوانه اش کمي به فکر مصلحت کشورش نيست و این بچه ی پنج ساله از کم رويي، از ديوار هاي بلند ساختمان هاي تاريک دانشگاه و هواي گرمش بهانه مي گيرد.

 

 اگر روزي  به حريم قدسی چشم هايش بر بخورد و ياقوت هاي سفيد رنگ اشک از چشمه ي جوشان چشم هاي نافذش جاري شود بدترين حس دنيا در وجودم جاري مي شود . حال پس از يک سال تمثال زرين " بودن"  به کالبد بي روحم بخشيده ای  و در زندگیم آنجا که هر "بودن" به "هستن" تبديل مي شود نشاني از حضور "تو" ست.

 

و

 

هنوز زیباترین حرف ها را برایت نگفته ام هنوز مزه ی خوش طعم ترین لواشک های دنیا را نچشیده ای و...کشتی هم که  همچنان به راه خود ادامه می دهد

 

 

 

 

پي نوشت:براي انتخاب تيتر براي اين متن خيلي فکر کردم ولي هيچ چیز جز خود "تو" نمي تواند شکوه عنوان اين متن را به دوش بکشد..

 

 


نویسنده : شین - ساعت 0:32 روز سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
 

                    

 

 

 

 

گاهي وقت ها دوست داري هر چقدر فلسفه در زندگيت داري را دور بريزي و لحظه اي ثانيه اي و يا نفسي آسوده خاطر از هر بايد و نبايدي زندگي کني. گاهي صبح ها که از خواب بلند مي شوي هزار تا کار داري و هر چه کار هایت مهم تر باشند بیشتر در دفتر برنامه ریزیت ”This program hasn’t done” را مي نويسي و خطي ميکشي بر همه کار هاي اجباري کسل کننده. گاهي وقت ها نه همفري بوگارت آرامت مي کند و نه پاهاي دلقک وار چاپلين و حتي چخوف نازنين طناز هم نمي تواند لحظه اي لبخندي بر لبانت بيندازد. دراز مي کشي... فکر مي کني و در میان فکر کردن با حسي مازوخيستي تصميم ميگيري دستت را درون پنکه ببري. پره هاي پنکه سر انگشتت را مي برد.دو تا چسب زخم دور انگشتت مي پيچاني و در حين پيچيدن چسب روي دستت جاي سوزن را روي بازوی چپت ميبيني و سريع آستينت را پايين مي کشي تا مادرت نفهمد تزريقي شدي. خيلي وقت است که ميخواهي ترک کني...درونت پوچ شده است. درونت هيچ چيزي نيست مثل يک شيشه صاف که نه شکننده شده ای.تلفنت زنگ مي خورد و کسي از سر اجبار آن سوي خط حالت را مي پرسد. سريع ميپيچانيش. ته صدايت چيزي را ميخواند ميپرسد چت شده و تو هم که میدانی به او ربطی ندارد سریع میپیچانیش و فرار مي کني. تلويزيون از حزب الله لبنان مي گويد و صداي امريکا از اعدام دانشجويان.دوس داري سرت را بکوبي به ديوار و ميان جمجمه ات را سوراخ کني و بعد سرت را به سمت تلويزيون، کامپيوتر و همه چيز بگيري و خون بپاشی روي همه ي آنها، تا همه چيز قرمز شود مثل يک ماتيک قرمز پر رنگ. اگر شبي..گاهي..اين جوري شدي..بدان چاره اي جز خوابيدن نداري.فردا همه چيز رو به راه است..بعضي وقت ها اين جمله هاي کليشه اي بدجور به کار آدم مي آيند.

 

پی نوشت:یعنی درست دارم فکر میکنم ؟ این متن درون مایه ی عرفانی داره؟

 

 


|