تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 11:44 روز دوشنبه بیست و ششم آذر 1386
  

                  

 

از اين آسمان
يک ابرش، سهم من است
گفته ام برای تو ببارد
تا تمام شوم

 

 

یاشار

 

 

 


نویسنده : شین - ساعت 9:33 روز پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386

 

 

"گروهي که چارخونه را توليد مي‌کنند خودشان را براي چنين شرايطي آماده کرده‌اند؛ آدم‌هاي حاذق و کارکشته‌اي که مي‌دانند گاهي وقت‌ها بايد از بعضي چيزها صرف نظر کرده و به کم‌تر از ايده‌آل‌هاي خود بسنده کنند. نه اين‌که کارشان غيرقابل قبول باشد. مثلاً اگر صداي نه‌چندان مهمي به‌خوبي شنيده نمي‌شود، به جاي آن‌که ضبط را قطع کنيم، آن را مي‌پذيريم. مگر آن‌که اصلاً صدا مشکل فني داشته باشد. گاهي وقت‌ها همه‌مان سايه بوم صدابرداري را روي ديوار مي‌بينيم، اما به دليل کمبود وقت با چشم‌پوشي از آن مي‌گذريم. گاهي وقت‌ها هم به همين دليل با اغماض از کنار تپق بازيگران عبور مي‌کنيم. خود آن‌ها هم اغلب دل‌شان مي‌خواهد در برداشت مجدد آن را برطرف کنند، اما به احترام به اين قطار در حال حرکت که بي‌وقفه و پرشتاب بايد به آنتن پخش تلويزيون برسد، از آن صرف‌نظر مي‌کنند"

سروش صحت/نشریه ی صنعت سینما

 

 

 

دیگه به تو امیدی ندارم..باورم نمیشه که روز اولی که دیدم "کارگردان:سروش صحت" از خوشحالی پریدم هوا و من که مدت های زیادی بود یه شب نشسته بودم توی خونه کنار خانواده و سریال نگاه کنم، قسمت اول چارخونه رو با ذوق و شوقی وصف نا پذیر نگاه کردم و حالا این "مزخرف مبتذل" تو داره هر شب پخش میشه و آدم تازه میفهمه هر آدمی فقط به درد کار خاصی میخوره! احساس شرم می کنم از این که اون آدم دوست داشتنی که سر پخش فیلم های مستند سینمای فرانسه ردیف جلویی من می نشست حالا داره هر شب با موضوعات به شدت تکراری (تقلیدی از قسمت شبکه های لس انجلسی در یکی از برنامه های مدیری) نون به نرخ روزی های عجیب و غریب  و کلیشه شدن شخصیت های "تیپ" شده (آیا لازم است باز هم از مریم امیر جلالی و داد و قال هاش بگم ) شب به شب برنامه آب می بنده و این ور میشینه اون ور میشینه میگه مردم که پسندیدین!سروش صحت عزیز جان مادرت بیخیال ما و ساختن نود قسمتی  شو و بچسب به همان متن های نوستالژیک سینمایی و ادبیاتیت.

 

 


نویسنده : شین - ساعت 9:7 روز پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
 

لعنتی نمیشه شروع کرد..نمیشه همین جور بی فکر اومد نشست و چیز نوشت..جدیدا داره لجم در میاد که چرا اونجور که دوست دارم نمی تونم بنویسم..شاید احساس می کنم فضای اینجا باید خیلی جدی باشه..شاید احساس می کنم واسه هر مطلبی که می نویسم باید کلی فکر کنم...ولی اون فضایی که من میخوام اینجوری نیست..جدیدا دستم به داستان نوشتن هم نمیره..البته میره اما وسواس کارم زیاد شده ..الان چند وقته که دارم روی یه داستان به نام "وقتی از عشق حرف میزنیم،از چه حرف می زنیم" کار می کنم..یاد اون روز ها به خیر که شب ایده ی داستان میومد تو ذهنم و فرداش میذاشتم تو وبلاگ..یه کم سخت گیر شدم و وسواسی..مثل لباس شستنم میمونه .میرم تو حموم و ساعت ها میشینم لباس میشورم..یا به قول بچه ها میسابم..دوست دارم فضای اینجا یه جور دیگه بشه..


|