تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 11:25 روز سه شنبه هجدهم تیر 1387


جهان

گوش گنده اش را

گوش پر ستاره ی پر کنه اش را

 بر روی دست گذاشته است

خفته است

 

 

گاهی وقت ها احساس می کنم مادرم و پدرم را در میان دست هایم گرفتم و راه می روم و آرام آرام مردنشان را در دست هایم می بینم. درد هایشان را می بینم، ناله هایشان را می شنوم. دستشان را محکم تر می گیرم تا نمیرند ولی صدای ناله های درونشان به وحشتم می اندازد که گاهی آدمی زنده است و بارها آرزوی مرگ می کند. احساس می کنم باید بگردم و قاتل آنها را پیدا کنم و سزایشان را کف دستشان  بگذارم (ولی اگر خودم هر چند کوچک در این قتل سهیم باشم چه؟). تمام می شوند این روز ها و حسرتی می ماند و آهی و حس سر خوردگی ناشی از کارهای نکرده و حرف هایی که به مادر و پدرم نگفته ام.


من

یکی

بیشتر دوست دارم تا وقتی زنده ام بنای یادبودم را بسازند

طرحش را هم ریخته ام

یک خرج دینامیت

-آتش!

و انفجار

 

من از هر چه مرگ است بیزارم

من عشقم زندگیست

 

 

 من نمیمیرم. حداقل به این زودی ها نمی میرم. حالا حالا ها کار دارم و باید به این زندگی گاهاً لعنتی چیز هایی یاد بدهم تا حساب کار دستش بیاید تا برای فرزندان من روزی نباشد که پشت این کیبرد های مشکی بنشینند و تایپ کنند "مرگ"



*شعر ها از مایکوفسکی




نویسنده : شین - ساعت 13:49 روز چهارشنبه پنجم تیر 1387




پرسيدم: "يادت هست پاي چه گفت؟ نقش پهنه يک مفهوم ذهني است، اما راه بازگشت راهي معنوي است. او گفت براي هدايت شدن از اميد کمک بگيريم"

اخم کردم و در اين باره به فکر فرو رفتم. چگونه براي هدايت شدن از اميد کمک بگيريم؟ ما که اميدواريم به خانه برگرديم، پس چرا بر نميگرديم؟

لسلي گفت: "ووکي، پاي نگفت اميد، گفت عشق! گفت از عشق کمک بگيريد!"


یگانه-نوشته ی ریچارد باخ-ترجمه ی سپیده عندلیب


 

........................................................



ريچارد نازنين خوب مي فهمم احساست را هنگامي که "لسلي"  را هم چون پري دريايي اي که بدنش ساکن شده از آب گرفته اي و سعي مي کني نفس نفس زنان با گفتن "چيزي نيست عزيزم، با هم درستش مي کنيم" به آخرين نفس هاي "لسلي" قدرت ببخشي و حتي در نفس هم با او يگانه باشي که چون زندگي را با او مي خواهي و نفس هم بايد يگانه باشد؛ يا با هم بکشيد و يا هيچ وقت نکشيد.اين اميد واهي در حالي که بدن سردش را در آغوش کشيدي و آن اميد(عشق) پر از ايمان را هنگامي که همچون سمسون به ستون هاي جهان فشار مي آوري؛ آن نااميدي مفرط و اين اميد (عشق) مطلق را خوب مي فهمم و احساس مي کنم از آن ناميدي  که در کنار گور لسلي تو را به خود کشي مي کشاند تا اين اميد (عشق) که با آن "انگار آهن را خم مي کرد" براي تو  راهي بسيار کوتاه است، همان راه کوتاهي که ميان کفر مطلق و ايمان وجود دارد.


|