""نشانه ها الفبای فردی خداوند
برای سخن گفتن با ماست" پائولو
کوئلیو
دنبال کردن نشانه ها در زندگی و اعتماد کردن یا نکردن به این "نشانه
ها" همیشه یکی از مسائل اصلی زندگیم بوده. از کجا بفهمیم یک عمل یا یک گفتارنوعی
از "نشانه های معنوی" هست؟ (از آن دست نشانه هایی که به طور مثال در
کتاب "کیمیاگر" پائولو کوئلیو به آن اشاره می کنه). این فکر می کنم
مستقیما به ایمان انسان بر می گرده که تا چه حد یک نشانه رو جدی بگیره یا اون رو
نوعی تصادف تلقی کنه و بنا براین ایمان قویترین نیرو برای تمییز نشانه از تصادفه .
حالا دقیقا همین سوال که نشانه ها چیستند رو از پائولو کوئلیو تو سفری که به تهران
داشته ازش پرسیدن و اون هم در جواب این قصه رو تعریف کرده که خوندنش خالی از لطف
نیست؟
داستان
مردی است که شبی خوابیده بود و رؤیای فرشتهای را دید. و آن فرشته به او گفت که
باران میآید، سیل میآید و همه جا را فرا میگیرد، ولی تو نمیمیری. این اتفاق در
یک دهکده کوچک ایتالیایی افتاد. و روز بعد باران شدیدی در گرفت و سیل عظیمی آمد و
دستور دادند همه آن دهکده را تخلیه کنند. همه تخلیه کردند، حتا بازوی آن مرد را
گرفتند و گفتند باید از این جا بروی. و آن مرد گفت نه، من خواب دیدم فرشتهای آمد
و گفت باران میآید و سیل عظیمی میآید ولی تو نمیمیری. من به نشانهها اعتقاد
دارم و بنابراین این جا میمانم. و روز بعد باران شدیدتر شد و سد استحکامش را از
دست داد و خطر بزرگی برای این روستای کوچک به وجود آمد. آب تا طبقه اول بالا آمده
بود. حتا با قایق به سراغ مرد رفتند و گفتند این سد به زودی میشکند و تو غرق میشوی،
بیا برویم. و مرد گفت شما دارید ایمان مرا امتحان میکنید، من که به شما گفتم،
فرشتهای را در خواب دیدم و به من گفت که سیل میآید، اما من نخواهم مرد. من اینجا
میمانم تا ایمان ایتالیایی خودم را ثابت کنم. تمام تلویزیونها و شبکههای خبری
ایتالیا در آن جا جمع شده بودند. آب به سقف رسیده بود و مرد تنها آن جا مانده بود
و همه میخواستند از مردی تصویر برداری کنند که به ایمان ایتالیایی خودش پایبند
بود. اما پلیس راضی نبود و حتا یک هلیکوپتر فرستاد و برای سومین بار سعی کردند او
را نجات بدهند. اما
آن مرد گفت: نه، فرشتهها راست میگویند، حق با فرشتههاست، شما اشتباه میکنید و
من میمانم. نیم ساعت بعد، سد شکست و سیل وارد شهر شد و آن مرد را کشت. مرد به
بهشت کاتولیکها رفت که فرشتگان زیادی دارد، چون مرد بسیار مؤمنی بود. و پطرس قدیس
که دربانِ بهشت است، گفت: شما میتوانید وارد بشوید، چون انسان مؤمنی هستید. مرد
گفت: نه، نه، نه، من هیچ وقت وارد این جا نمیشوم. به خاطر این که مالک این محل یک
دروغگوست و به من دروغ گفت. شما آبروی خانواده من را بردید. چون حالا در آن جا،
همه تلویزیونها و مردم نشستهاند و به خانواده من میخندند. من هیچ نمیخواهم به بهشت
بروم، من به جهنم میروم. چون شیطان به من هیچ قولی نداد. پطرس قدیس گفت: خوب، نه، او هیچ وقت دروغ نگفته، شاید
پیر شده، من میروم ازش بپرسم. و بعد پطرس قدیس وارد شد و نیم ساعت با خدا صحبت
کرد و بعد از نیم ساعت برگشت و گفت: بله، من با خدا صحبت کردم. او برای شما یک
فرشته فرستاده بود تا نشانهای به تو بدهد که از آن سیل نجات مییابی. ولی خوب، در
کنارش، سه گروه نجات هم برایت فرستاد، ولی قبول نکردی.
نویسنده : شین - ساعت 6:50 روز جمعه بیست و چهارم مهر 1388
1.
بدون شک می تونم بگم در این دو ساله بزرگترین اتفاق سینمایی سال پس از جشنواره فیلم فجر، جشنواره سینما حقیقت بوده که این رو میشه از نحوه ی برگزاری و فیلم های انتخاب شده و استقبال تماشاگران فهمید.این فستیوال در ادامه ی برگزاری دو سال فستیوال فیلم های مستند سینمای فرانسه، و فستیوال سینمای مستند هلند از سوی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی در سینما فلسطین بود که با استقبال قابل توجه علاقمندان سینما رو به رو شد. در کل جشنواره ی سینما حقیقت از چند نظر ارزش رفتن داره اول اینکه فیلم های سینمای مستند به راحتی در دسترس همه نیست چه برسه به اینکه بشه اونها رو روی پرده ی سینما داد پس از این لحاظ انصافا فرصت مغتنمی است از طرف دیگه رایگان بودن تماشای فیلم ها هر جور که حسابش رو بکنی مشوق بزرگیه و این باعث میشه که برخلاف جشنوراه ی فیلم فجر که تعداد فیلمی که دیده میشه با توجه به قیمت بالای بیلیط از 7-8 فیلم نمی تونه تجاوز کنه تو این جشنواره می تونه زیاد تر از این حرفا باشه.
2.
امسال حواشی فستیوال از سال های پیش بیشتر بود ماجرای نامه ی سینماگرانی که فیلم هاشون رو به جشنواره نفرستادند و این باعث شد که در بعضی از بخش های جشنواره تغییراتی به وجود بیاد. تعداد فیلم هایی که در بخش مسابقه ی ملی بودن به ندرت آثاری از کارگردانان به نام عرصه ی مستند بودن و در بخش سینمای ملی بیشتر فیلمهایی از کارگردانان نا آشنا تر انتخاب شده بود. در مورد کیفیت فیلم های امسال قبل از شروع نمایش به راحتی نمیشه اظهار نظر کرد اما نکته ی جالب این بود که امروز در بولتن روز اول جشنواره با سه نفر از هیئت انتخاب فیلم ها مصاحبه شده بود که اولی گفته بود "فیلم ها از نظر کمیت قابل توجه بودند اما آثار با کیفیت آنها زیاد نبودند" و محمد علی فارسی عضو دیگر کمیته ی انتخاب گفته بود "به نظرم فیلم ها حتی نسبت به دوره های قبل ضعیف بودند فیلم های شاخص زیادی ندیدم" ولی عضو دیگر کمیته ی انتخاب نظر دیگری داره"در این دوره آثار فیلم سازانی را دیدم که شاید چهره یا نام معتبری نداشتندولی فیلم های خوبی ساخته بودند بنابر این می توانم پیش بینی کنم جشنواره فرصت معرفی مستند سازان جدیدی را دارد که آینده ی خوبی دارند"
فیلم های روز اول:
سینماگران عصر ما/ژان پیر سارلیه/بخش مستند و سینما
یک مستند کوتاه ولی پربار در مورد سینمای فرانسوا تروفو با تاکید بر فیلم " چهارصد ضربه". در این فیلم تروفو رو میبینیم که با اشتیاق راجع به فیلم هاش حرف میزنه به سینما میره و چهارصد ضربه رو میبینه و از دغدغه هایی که داشته و کودکی مشترکی که با پسرک "چهارصد ضربه" داشته حرف میزنه از داستان پسر بچه ای که برای دو در کردن مدرسه و رفتن به سینما مجبور بوده کیفش رو جایی قایم کنه که تو سینما تابلو نباشه حرف میزنه.
در قسمتی از فیلم تروفو به نحوه ی جمع کردن ایده هاش برای ساخت فیلم اشاره می کنه که میگه هر اتفاق یا صحنه ی جالبی رو که در زندگی میدیدم ازش فیش برداری می کردم و از اونها تو فیلم استفاده می کردم. در جایی از فیلم یکی از دوستان سینمایی تروفو در مورد او میگه " اون یه خوره ی فیلم بود، رابطه ی اون با سینما مثل رابطه ی بچه ای بود که وقتی کتابخونه ی پدرش رو کشف می کنه دوست داره تمام کتاب های کتابخونه رو به ترتیب حروف الفبا بخونه".جالب ترین نکته ی این حرف "از روی الفبا" خوندنه یعنی طرف سعی نمی کرده هیچ کدوم از کتابا رو از دست بده ، برام خیلی جالب بود چون من دقیقا همچین ویژگی رو تو زندگیم دارم که مثلا وقتی یه جایی یه عالمه یه کتاب یا یه عالمه فیلم میبینم نمیشینم اون کتاب و فیلم هایی که برجسته تر و مشهور تر هستند رو اول ببینم چون دوست دارم همه رو ببینم به ترتیب از یک طرف شروع می کنم که مطمئن باشم چیزی رو از دست ندادم!
وایدا :سر صحنه ی کاتین /گروه فیلم بالادینو/لهستان/بخش مستند و سینما
سکانس ابتدای فیلم فوق العاده است، آندره وایدای پیردر سرمای زمستان لهستان پشت صحنه ی کاتین طوری حرص و جوش می خورد که با آرنج به دستیارش می کوبد و از نتیجه ی فیلمبرداری راضی نمیشود. این مستند تماشایی که توسط چهار تا بچه مدرسه ای (از نوع سینماییش) ساخته شده آندره وایدای 83 ساله رو در پشت صحنه ی big production فیلم کاتین (آخرین فیلمش)نشون میده و وایدا به صورت نریشن روی این صحنه ها راجع به سینما حرف میزنه. فیلم از این لحاظ درخشان شده که تونسته تصویری از حساسیت این مرد نسبت به تک تک پلان هایی که می خواد بگیره نشون بده. در صحنه ای به نظرش میرسه که شیشه های یک ماشین باید سیاه بشن و خودش شروع می کنه به رنگ زدن به ماشین و یا در سکانس دیگری یک دختر بچه می خواهد با او عکس یادگاری بگیرد و پس از اینکه چند عکس با هممیگیرند آندره تاکید می کند که چشم های دخترک در عکس خوب نمی افتند و چندین و چند بار این عکس گرفتن تکرار می شود.داستان زندگی پیرمردیه که با توجه به کهولت سنش غر غرو هم شده و پشت صحنه از همه چیز ایراد میگیره مثلا در سکانس درخشانی در مورد بازی به دختر کوچکی چیز هایی را گوشزد می کنه و بعد میگه "فهمیدی؟" دخترک هم با حرکت سر تایید می کند، و وایدا در جوابش میگه"همه ی شما بازیگرا هیمنو میگین ولی هیچ وقت نمی فهمیمن" او خودش می گه"من همیشه دارم بهشون میگم چی کار بکنید ولی کسی گوش نمیده وقتی ما در یک تیم هستیم نمیشه من به همه اون چیزایی که میخوام برسم ولی تا حدی راضی میشم"
فیلم های جمعه:
از فیلم های جالب فردا میشه به "آ.ک" ساخته ی کریس مارکر اشاره کرد که در مورد زندگی و فیلمسازی آکیرا کورساوا است که ساعت 20 در فلسطین 1 اکران میشه. در بخش نمایش های ویژه هم که عموما فیلم های خوبی داره در ساعت 15 در فلسطین 2 دو فیلم "سه نفر از ما" و "درو کردن خاک سترون" اکران میشه.
چند وقتی است که مسئله ای در فیلم های و سریال های مختلف به
شدت آزارم می دهد وآن هم مسئله ی "عشق
در یک نگاه" است. من اصلا نمی خوام وجود چنین پدیده ای را رد کنم و می گویم
احتمال اتفاق افتادن چنین چیزی هست و به کسانی که چنین چیزی را "عشق" می
نامند هم احترام میگذارم اما احساس می کنم در فیلم نامه های ضعیفی که توانایی
شخصیت پردازی درست و دقیق و ایجاد فضا برای شکل گرفتن یک عشق بین دو طرف وجود
ندارد دست به استفاده از چنین ابزاری به منظور پیش بردن فیلمنامه و پر کردن خلائ
منطقی فیلم با تاکید بر"در یک نگاه بودن" عشق دارند به طور مثال در فیلم
"خاک آشنا" عشق یک دفعه و یک نگاه "بابک حمیدیان" به دختر
روستایی و دیالوگ هایی کلیشه ای که از این عاشق، که به خاطر دختر حاضر است با کرد
های غیرتی به مجادله برمی خیزد به شدت تصنعی اجرا شده یا همین فیلم " ستاره
ساز" که مرد پس از دو سال که در زندان است بیرون که می آید، می فهمد که عاشق
دخترک بوده و به او می گوید که می رود کار می کندو بر می گردد زندگی دخترک را می
سازد. نشان دادن ایجاد احساس "عشق" چه منطقیش و چه بی پروا و در یک
نگاهش، نیازمند این است که مقدمه چینی احساسی و یا منطقی در مورد شخصیت عاشق و
معشوق در فیلمنامه وجود داشته باشد.
(صحنه ای از فیلم که بیتا به دنبال مورلی-رویاهایش- می دود)
فیلم "ستاره ساز" در نگاه اول به خاطر عناصر
مشترکش آدم رو به یاد فیلم "سینما پارادیزو" از همین کارگردان (جوزپه
تورناتوره) میندازه کهالبته و صد البته
قدرت نوستالژیکی که در تک تک سکانس های سینما پارادیزو بود در این فیلم مشاهده
نمیشه. فیلم داستان رویاهای مردم جنگ زده ی سیسیل است که در این اوضاع بد پس از
جنگ جهانی دوم در این خرابه های سیسیل دلخوش
به این هستند که عقده ها وآرزو هایشون رو از طریق نگاتیو های کهنه ی "دکتر
مورلی" -که به زودی هم از بین میرن- بیرون بریزن و منتظر باشند که شاید روزی
از استودیو ی یونیورسال رم با اونها تماس بگیرن. حتی اون مردی که بعد از جنگ دیگه
تصمیم گرفته بود حرف نزنه هم پس از دیدن این وسیله ی ثبت تصاویر رویایی بند دلش رو
جلوی دوربین باز می کنه. پایان فیلم اصلا خوب از کار در نیومده و حرف های که در نهایت
جو به بیتا می زنه که میگه "میرم پول در میارم و میام تو رو خوشبخت می کنم"
و عشق یکهویی که جو در زندان به بیتا پیدا می
کنه پایان سطحی برای چنین فیلمی به وجود میاره .
نمره ی من به فیلم :6.5/10
پی نوشت: از فیلمهای روی پرده "خاک آشنا" رو دیدم که فیلمنامهبسیار ضعیف و ساده لوحانه ای داشت و ترجیح
میدادم به جاش بشینم another date movie
ببینم!
میخوام چیکار؟ جنبش سبز و نا فرمانی مدنی و.... رو میخوام چی کار؟ تا وقتی چیزای مهم تری تو زندگی مثل "خانواده" ، "عشق" ، "هنر" و هزار تا چیز مهم دیگه هست واقعا واسه چی باید دنبال سیاست رفت ..سیاستی که نه بابا داره نه ننه! سیاستی که توش "دروغ" و "بد اخلاقی" و "یک جانبه گری" است..آدما وقتی سیاسی میشن یا میخوان مثلا یه اعتراض سیاسی بکنن خیلی وقتا ذهنشون رو میبندن رو به حقایق جدید و تمرین می کتن که خیلی چیزا رو نبینن و نشنون و "صم بکم" بمونن و بر چشم هاشون غشایی بکشن که همه چیزرو سبز ببینن.گور بابای سیاست
یک مقدار خسته ام...از فکر های خودم که پشت هم دارم
سانسورشان می کنم و با این وضع پیش بروم احساس می کنم طرفدار احمدی نژاد هم بشوم و
در ستادش ثبت نام کنم و برایش تبلیغات گسترده بکنم داشتم فکر می کردم می توانl برای کنفرانس کلاس انقلاب اسلامی
بروم و راجع به فضیلت های دولت نهم صحبت کنم!!!...اینبرای من،برای ماقرار است
نان بشود...از تیپ خودم چند وقتی است خوشم نمیاد نه اینکه جواد شده باشم اندکی بی
خیال شده ام، یک مدت حتی به برند کلاهم فکر می کردم یا اینکه اگر تی شرت ورساچی
میخرم لوگوی ورساچی تا چه حد باید آشکار باشد.اما این ها که نان نمی شود....بهتر
است من هم این متن های رو همین الان بنویسم شاید روزی مثل شاملو شدم و دیگر غم نان نداشتم و
نتوانستم دیگر این جور متن ها رابنویسم .بهتر است این متن ها را حالا بنویسم چون
ممکن است مشهور شوم و دیگر راحت نباشم با خودم..بیشتر خودم را سانسور کنم.....نان
هم که میدانید نمادی است از همه چیز ...از ماشین کورسی گرفته تا آخرین پرجکتر سونی
که آرزویش را داشته ام که نمای 80 اینچش را بندازم روی دیوار خانه مان تا بوسه های
کازابلانکا را در نمای واید ببینم و اشک بریزم به پاسداشت اشک هایی که ریخته نشد ….حالا هی از باران بگویم؟وقتی بوسه زیر باران در خیابان های
ممنوعه ی شهر گناه است؟...
………………………………………………………….
این روزها بنیامین 88 حسابی حالم را جا آورده استحالا به .... ام که میخواهد موسیقی اصیل باشد
یا نباشد من یکی را که سر حال می آورد.
نویسنده : شین - ساعت 18:55 روز پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387
یه وقتی
واسه ناصر حجازی نوشتیم "آن مرد آمد" و کلی حال کردیم و توپ ترکوندیم که
ناصرخان برگشته و چشم بستیم به همه ی مشکلاتش..و همه اون موقع می گفتن این بابا
چیزی حالیش نیست از مربیگری..حالا هم داستان ناصرخان شده مثل خاتمی.."خاتمی
حمایتت می کنیم"
گابی خسته
بود. شبا که می اومد خونه مثل یه فیل نعشش رو مینداخت رو رختخواب و پشتش رو میکرد
به زنش و زودتر از اینکه زنش به چیزی فکر کنه خوابش می برد. گابی خسته بود و حتی
جدیدن وقتی میخواست از سر اجبار برای دوس دخترش گریتینگ کارت بفرسته کلی با خودش
فکر می کرد که یه چیز درست حسابی بنویسه و آخرش بعد از کلی فکر کردن یه چیزی می
نوشت تو این مایه ها که "خوب خوشگله با اینکه زیاد باهات حال نمی کنم اما سگ خور دوست دارم"
چون می دونست در هر صورت دختره باهاش می مونه. اگه هم باهاش نمی موند هم فرقی نمی
کرد چون گابی حوصله نداشت به این موندن و نموندن ها فکر کنه ، آخه گابی خیلی خسته
بود.
نویسنده : شین - ساعت 11:25 روز سه شنبه هجدهم تیر 1387
جهان
گوش گنده اش را
گوش پر ستاره ی پر کنه اش را
بر روی دست گذاشته است
خفته است
گاهی وقت ها احساس می کنم مادرم و پدرم را در میان دست هایم گرفتم و راه می
روم و آرام آرام مردنشان را در دست هایم می بینم. درد هایشان را می بینم، ناله
هایشان را می شنوم. دستشان را محکم تر می گیرم تا نمیرند ولی صدای ناله های
درونشان به وحشتم می اندازد که گاهی آدمی زنده است و بارها آرزوی مرگ می کند. احساس
می کنم باید بگردم و قاتل آنها را پیدا کنم و سزایشان را کف دستشانبگذارم (ولی اگر خودم هر
چند کوچک در این قتل سهیم باشم چه؟). تمام می شوند این روز ها و حسرتی می ماند و آهی
و حس سر خوردگی ناشی از کارهای نکرده و حرف هایی که به مادر و پدرم نگفته ام.
من
یکی
بیشتر دوست دارم تا وقتی زنده ام بنای یادبودم را بسازند
طرحش را هم ریخته ام
یک خرج دینامیت
-آتش!
و انفجار
من از هر چه مرگ است بیزارم
من عشقم زندگیست
من نمیمیرم. حداقل به این زودی ها نمی
میرم. حالا حالا ها کار دارم و باید به این زندگی گاهاً لعنتی چیز هایی یاد بدهم
تا حساب کار دستش بیاید تا برای فرزندان من روزی نباشد که پشت این کیبرد های مشکی
بنشینند و تایپ کنند "مرگ"
ريچارد نازنين خوب مي فهمم احساست را هنگامي که "لسلي" را هم چون پري دريايي اي که بدنش ساکن شده از آب
گرفته اي و سعي مي کني نفس نفس زنان با گفتن "چيزي نيست عزيزم، با هم درستش مي
کنيم" به آخرين نفس هاي "لسلي" قدرت ببخشي و حتي در نفس هم با او يگانه
باشي که چون زندگي را با او مي خواهي و نفس هم بايد يگانه باشد؛ يا با هم بکشيد و يا
هيچ وقت نکشيد.اين اميد واهي در حالي که بدن سردش را در آغوش کشيدي و آن اميد(عشق)
پر از ايمان را هنگامي که همچون سمسون به ستون هاي جهان فشار مي آوري؛ آن نااميدي
مفرط و اين اميد (عشق) مطلق را خوب مي فهمم و احساس مي کنم از آن ناميدي که در کنار گور لسلي تو را به خود کشي مي کشاند
تا اين اميد (عشق) که باآن "انگار
آهن را خم مي کرد" براي تو راهي بسيار
کوتاه است، همان راه کوتاهي که ميان کفر مطلق و ايمان وجود دارد.
کی چی؟
میام سرک میکشم و دستی به کیبرد میکشم و چیزی نمی نویسم و بهونه می کنم که باید
"تاپ" باشه، گور بابای مطلب تاپ و ویرایش شده بذار حالش رو ببریم. داستان محبوبم
رو تیکه تیکه دارم از تهران از طریق ایمیل دریافت می کنم اسمش رو فعلن گذاشتم "وقتی از عشق حرف می زنیم " از اسم یکی از داستان های کوتاه خارجی (که فکر کنم مالکارور باشه) ورداشتم یه ویرایش کوچولو نیاز داره. بعد میذارم اینجا و شاید حتی تعداد آدم زیادی هم نخوننش(
انگار رسالت ما شده مطلب نوشتن). فعلا درگیریم به پاس کردن شیمی آلی و مهندسی
حفاری و این جور چیز ها. شب شعر هم آمد و مجری هم شدم(که نباید می شدم و جا را می
دادم به این ورودی های تازه که تمرینی بکنند و باز هم این خود خواهی های بچه گانه...) و زیاد هم راضی نبودم از شعر
خواندنم و خلاصه ی احوال که زندگی فعلا دارد می گذرد. بعضی لحظه ها خوش تر و بعضی
لحظه ها غمگین تر. ولی خاصیت سیال زندگی با این ویسکاسیته ی پایین (عرض کردم
خدمتتون که..) هم بعضی وقت ها خیلی خوب است. دوستان لطف کنند اگه سری به اینجا می زنن
یه اسفندی هم دود کنن برای ما چون هرکی این روز ها ما رومی بینه میگه "ماشالله، چاق شدی " میریم برای 70 کیلو.بزن زنگو.
پی نوشت:
اینجا اهواز است و من یکی از چیز هایی که خیلی دوست دارم firefoxاست که حالا نسخه ی 3 آن به بازار آمده و قابلیتscreen reader دارد و من همین الان دونلودش را تمام کردم.زندگی زیباست ای زیبا پسند!
سنتوری صدای یک نسل است.اگر نسل پیش عاشقانه شان را "لیلا" ی مهرجویی می دانستند و تا مدت ها آهنگ افتخاری را در این فیلم عاشقانه ی خودشان می دانستند ما هم دیوانه بازی های عاشقانه ی "علی"و "هانیه" را مال خودمان میدانیم. نسلی که عاشقانه هایش را در صدای خسته ی محسن چاوشی می جوید. صدایی که عمیق ترین زخم های نسلی را می رساند که از همه چیز بریده است و در گوشه ایی برای خود ساز می زند و با "زخم زبونا" رفیق است و دنبال مرهمی برای زخم های عمیقش می گردد.مهرجویی نه هم نسل دهه 60 ای ها بوده نه هم نسل ما ولی بهترین عاشقانه ها را برای دو نسل ساخته استو حال فیلم او باید در انبار های وازرت ارشاد خاک بخورد و نسخه ی غیر قانونی اش بیرون بیاید تنها به این خاطر که صدای یک نسل است، نسلی که به مدد دولت مهر ورز باید خاموش باشد. نسلی که از زخم های زمانه اش به اعتیاد پناه می برد.اعنیاد به چی و کی مهم نیست. نسلی که معتاد نمره، معتاد خوشی، معتاد غم و معتاد زندگی است....نسلی که زیر زمینی شده..نسلی که حرف میخواهد بزند مجوز ندارد..موسیقی میخواهد بخواند مجوز ندارد..لباس می خواهد بپوشد مجوز ندارد. نسل شکست خورده ای که بی هدف در زباله دانی خیابان های شهر پی مسکنی می گردد.
نویسنده : شین - ساعت 9:33 روز پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
"گروهي که چارخونه را توليد ميکنند خودشان را براي چنين شرايطي آماده کردهاند؛ آدمهاي حاذق و کارکشتهاي که ميدانند گاهي وقتها بايد از بعضي چيزها صرف نظر کرده و به کمتر از ايدهآلهاي خود بسنده کنند. نه اينکه کارشان غيرقابل قبول باشد. مثلاً اگر صداي نهچندان مهمي بهخوبي شنيده نميشود، به جاي آنکه ضبط را قطع کنيم، آن را ميپذيريم. مگر آنکه اصلاً صدا مشکل فني داشته باشد. گاهي وقتها همهمان سايه بوم صدابرداري را روي ديوار ميبينيم، اما به دليل کمبود وقت با چشمپوشي از آن ميگذريم. گاهي وقتها هم به همين دليل با اغماض از کنار تپق بازيگران عبور ميکنيم. خود آنها هم اغلب دلشان ميخواهد در برداشت مجدد آن را برطرف کنند، اما به احترام به اين قطار در حال حرکت که بيوقفه و پرشتاب بايد به آنتن پخش تلويزيون برسد، از آن صرفنظر ميکنند"
سروش صحت/نشریه ی صنعت سینما
دیگه به تو امیدی ندارم..باورم نمیشه که روز اولی که دیدم "کارگردان:سروش صحت" از خوشحالی پریدم هوا و من که مدت های زیادی بود یه شب نشسته بودم توی خونه کنار خانواده و سریال نگاه کنم، قسمت اول چارخونه رو با ذوق و شوقی وصف نا پذیر نگاه کردم و حالا این "مزخرف مبتذل" تو داره هر شب پخش میشه و آدم تازه میفهمه هر آدمی فقط به درد کار خاصی میخوره! احساس شرم می کنم از این که اون آدم دوست داشتنی که سر پخش فیلم های مستند سینمای فرانسه ردیف جلویی من می نشست حالا داره هر شب با موضوعات به شدت تکراری (تقلیدی از قسمت شبکه های لس انجلسی در یکی از برنامه های مدیری) نون به نرخ روزی های عجیب و غریب و کلیشه شدن شخصیت های "تیپ" شده (آیا لازم است باز هم از مریم امیر جلالی و داد و قال هاش بگم ) شب به شب برنامه آب می بنده و این ور میشینه اون ور میشینه میگه مردم که پسندیدین!سروش صحت عزیز جان مادرت بیخیال ما و ساختن نود قسمتی شو و بچسب به همان متن های نوستالژیک سینمایی و ادبیاتیت.
نویسنده : شین - ساعت 9:7 روز پنجشنبه بیست و دوم آذر 1386
لعنتی نمیشه شروع کرد..نمیشه همین جور بی فکر اومد نشست و چیز نوشت..جدیدا داره لجم در میاد که چرا اونجور که دوست دارم نمی تونم بنویسم..شاید احساس می کنم فضای اینجا باید خیلی جدی باشه..شاید احساس می کنم واسه هر مطلبی که می نویسم باید کلی فکر کنم...ولی اون فضایی که من میخوام اینجوری نیست..جدیدا دستم به داستان نوشتن هم نمیره..البته میره اما وسواس کارم زیاد شده ..الان چند وقته که دارم روی یه داستان به نام "وقتی از عشق حرف میزنیم،از چه حرف می زنیم" کار می کنم..یاد اون روز ها به خیر که شب ایده ی داستان میومد تو ذهنم و فرداش میذاشتم تو وبلاگ..یه کم سخت گیر شدم و وسواسی..مثل لباس شستنم میمونه .میرم تو حموم و ساعت ها میشینم لباس میشورم..یا به قول بچه ها میسابم..دوست دارم فضای اینجا یه جور دیگه بشه..
نویسنده : شین - ساعت 14:50 روز سه شنبه بیست و نهم آبان 1386
حالم به هم میخوره وقتی باید اطلاعات بلغور شده ات رو تو ذهنم بریزم و باهات تکرار کنم "بله، هنگام عبور از هر مقاوت در مدار اگر در راستای جریان باشد -IRاز آن کم می شود" و کلی هم کیف کنم از اینکه سر کلاس فیزیک میرم و دارم مطالب جدید یاد میگیرم! بعدش هم سر امتحان هر کی بیشتر تو آفیست اومده باشه و ازت آوبزون شده باشه نمره ی بالاتری میگیره و هر کی کمتر بهت "بله آقای دکتر" گفته باشه چاره ای جز این نداره که این ترم هم درست رو بیفته. فکر نمی کنم فضای مدرسه ها و دانشگاه های ما رو کسی بهتر از پینک فلوید توی آلبوم "دیوار" تصویر کرده باشه.یادتونه؟
آرش سبحانی به اعتقاد خیلی ها موفق ترین گروه راک زیر زمینی را تشکیل داده است. گروه راکی که وقتی دید در ایران مجوز نمی گیرد به خارج از کشور رفت و کار موزیکش را در آنجا ادامه داد. کیوسک با دو آلبوم خود یعنی "آدم معمولی" و "عشق سرعت" نشان داد که موسیقی راک ایرانی نباید حتما با اشعار کلاسیک مولانا و حافظ همراه باشد و می توان با زبان روزمره؛ زبانی که از زندگی همین آدم های معمولی بیرون می آید ترانه بسازد.زبانی که شامل حوادث و اتفاقات روزانه و غر زدن های معمولی آدم ها در تاکسی و جاهای دیگر است. دلایل دیگر موفقیت آنها نیز به همین اصل سادگی مربوط است، مثلا آنها در نوازندگی خود نیز هیچ پیچیدگی و تلفیق خاصی انجام ندادند و همین باعث شد که کیوسک به عنوان یک گروه زیر زمینی تا آنجا پیشرفت کند که تور آمریکای شمالی در شهر های ونکوور، اورنج کانتی، بوستون، واشنگتن، لس آنجلس، آتلانتا و نیویورک برگزار کند.
ترکیب گروه به ترتیب زیر است: آرش سبحانی به عنوان خواننده اصلی و گیتار، انوش خازنی گیتار و خواننده دوم، بابک خیواچی گیتار، علی کمالی گیتار باس، اردلان پایور کی بورد و شهروز مولایی جاز.
در مورد انتخاب اسم کیوسک نیز آرش سبحانی می گوید: "در زمانی نه چندان دور ، ساز دست گرفتن تو شهر خیلی مشکل بود.یه جورایی جرم بود و باعث می شد که بهت گیر بدن. ما هم یه عده آدمی بودیم که علاقه شدیدی به نواختن داشتیم و همیشه منتظر بودیم که خونه ی یکی خالی بشه و با هم بریم اونجا ساز بزنیم و اونجا میشد کیوسک ما. ما از همه چیز دنیا جدا می شدیم و اونجا میشد مث یه معبد.
افراد دیگری هستند که زندگی در محیط برایشان آن چیزی نیست که باید و در عین حال چندان هیجان زده و احساسی نمی اندیشند.اینان تلاششان برای ساختن حلقه و آرمانی است.هر بار به حیله ای نو دست می یازند و هر زمان طرحی نو بر می اندازند.گاه نشریه مستقلُگاه جمع و گاه تشکل.این ایده آل گرایان اغلب از فرط آرمانگرایی حتی فرصت اجرای ایده هایشان را نمی یابند.این است که روز به روز بیشتر در گرداب خیالبافی ها و سخنسرایی ها فرو می روند.روز به روز بیشتر اندیشه ی ساختن گروه و جمع و نشریه ی مستقل در نا خود آگاهشان به عمق جانشان چنگ می افکند.با این حال تقریبا هیچ نمودی از اندیشه هایشان برای دیگران دیدنی نیست و طرح هایشان در سطح تئوری و ایده می ماند.گاه که به هدف پیشینشان نمی رسند ُآنچه دارند یا رسیده اند را می پذیرند و گمان می کنند همان است که می خواستند(مکانیسم توجیه در روانشناسی) و اگر همواره به همان مشی بمانند، آینده ای از یاس و نومیدی در انتظارشان است"
"مرغ دریایی" چخوف رو یک نفس خوندم..این روزها یک نفس کتاب خوندن هم خیلی سخته..ولی خوب وقتی نویسنده چخوف باشه قضیه چیز دیگریه..داستان من و چخوف داستان علاء الدین و چراغ جادو شده که نمی تونن بی خیال هم بشن.صفحه ی آخر مرغ دریایی همه چیز آرام بود و انجمن شکست خورده های زندهدور هم در مهمانی جمع شده بوده اند و .....
]دورن در حالی که صفحات مجله ای را ورق می زند؛ به تریگورین[ دو ماه قبل در این مجله مقاله ای بود-نامه ای از امریکا- که می خواستم ضمنا راجع به ان از شما سوالی بکنم، ]دستش را به کمر تریگورین حلقه می کند و او را به جلوی صحنه می آورد[ چون بی اندازه به این موضوع علاقه مند شده ام...] با لحنی آهسته و آهسته تر[ ایرینا نیکولایونا را با خود ببرید.حقیقت این است که کنستانتین گاوریلیچ خود کشی کرد...
حالم از هر چی حقیقت است به هم می خوره..دلم به حال نینا...به حال کنستانتین گاوریلیچ..به حال آرکادینا ..به حال ماشا ..دلم به حال همه شان می سوزه...بد حوری هوس کردم گریه کنم اما لا مصب(لا مذهب؟) نمی گیره...
روی دماغم جوش زده ..بچه ها همه می خواهند بترکوننش..و همه پیشنهاد می دهند ..همین دیشب بود که باز یکی گیر داده بود که بیا این رو بترکونم ..گفتم درد می گیره؟..گفت نه درد زیادی نداره..گفتم اگه درد داره و می تونه اشکم رو در بیاره بترکونش..پسره بی خیال شد...حتما پیش خودش گفته این بنده خدا مازوخیسته!
چند روز پیش بچه ها گفتن میدونی که زد بازی ترانه ی جدید داده بیرون...منم که همیشه ترک های زد بازی رو داغ داغ گوش میدادم رفتم سایت و دونلودش کردم..بدجوری هوس یه چیزی رو کرده بودم که نمی دوستم چیه..آهنگ رو که گذاشتم جلوتر که رفت دیدم عاشقانه است..یه آهنگ عاشقانه با اسم "تابستون کوتاهه" بازم سیجل و هیدن و ویلسون و نسیم...چقدر دلم برا این لک زده بود که زد بازی یه آهنگ عاشقانه کار کنه بعد از ترک "عروسک" دیگه هیچ ترک عاشقانه ای بیرون نداده بوده...تا اخر گوش دادم اهنگ رو ..آخرای آهنگبود که نوبت به ویلسون رسید و خود به خود اشکام سرازیر شدن...
هوا که سرد میشه پنجره ها رو میبندن ...نمیذارن هوا بیاد تو ...همه میگن هوا سرده .یاد یالوگباران کوثری تو خون بازی می افتم "سردمه"...هوا که سرد میشه کسی نمیره روی تراس و ستاره ها رو توی شب نگاه کنه ...کمتر کسی این هوس به سرش میزنه تا تو هوای سرد بره روی تراس و به آسمون نگاه کنه..دلم برای پنجره ها می سوزه..شاید هم برای تابستون..شاید هم برای خودم...
نویسنده : شین - ساعت 0:29 روز چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386
برای قلعه ای عظیم که طلسم دروازه اش کلام کوچک دوستی ست...
"در دل من چيزي است
مثل يک بيشه ي نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم
که دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه"
سهراب سپهری
راست مي گويند که هميشه زيباترين موقعيت ها با "اتفاق" است که رخ مي دهد و ما در يکي از همين اتفاق ها "تو" ي زندگيمان را مي يابيم."تو" يي که هنگام نا اميدي از همه چيز و همه کس و در حالي که جامعه، دولت و زندگيم بوي تعفن گرفته، درست همان موقعی که از همه چيز خالي ميشوم آنگاه کسي در کنارم است که با دستان کوچکش راهگشاي تمام مشکلات زندگيم خواهد بود و با لبخند هايش رنگ آبي بر اين ديوار هاي کهنه ي خاکستري پر از گرد و غبار مي پاشد و دستانم را هيچ گاه " هندزفري" باقي نمي گذارد.
گاهي همچون هجومي از نور است. آنگونه که سهراب مي گويد "...و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي کرد" ، مثل چراغي که در خانه ي دل روشن مي شود و عقل را هدايت مي کند. انعکاس برق لبخندش در حافظه ي من که همه چيز را فراموش مي کند، ابدي است و درخشش ابدي ذهني پاک را به ارمغان مي آورد. با "تو" بزرگترين آرزو ها دست يافتني مي شوند و آرزو هاي دور نزديک و نزديک تر مي شوند.
وقت هايي که نيست، همچون بچه ي پنج ساله ي روشنفکري مي شوم که از زمين و زمان بهانه مي گيرد؛ بچه اي که مشکلش نه خريدن يک آب نبات است و خريدن يک آدامس و نه اين که چرا روزنامه ی شرق را مي بندند و چرا رئيس جمهور ديوانه اش کمي به فکر مصلحت کشورش نيست و این بچه ی پنج ساله از کم رويي، از ديوار هاي بلند ساختمان هاي تاريک دانشگاه و هواي گرمش بهانه مي گيرد.
اگر روزيبه حريم قدسی چشم هايش بر بخورد و ياقوت هاي سفيد رنگ اشک از چشمه ي جوشان چشم هاي نافذش جاري شود بدترين حس دنيا در وجودم جاري مي شود . حال پس از يک سال تمثال زرين " بودن"به کالبد بي روحم بخشيده ای و در زندگیم آنجا که هر "بودن" به "هستن" تبديل مي شود نشاني از حضور "تو" ست.
و
هنوز زیباترین حرف ها را برایت نگفته ام هنوز مزه ی خوش طعم ترین لواشک های دنیا را نچشیده ای و...کشتی هم که همچنان به راه خود ادامه می دهد
پي نوشت:براي انتخاب تيتر براي اين متن خيلي فکر کردم ولي هيچ چیز جز خود "تو" نمي تواند شکوه عنوان اين متن را به دوش بکشد..
نویسنده : شین - ساعت 0:32 روز سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
گاهي وقت ها دوست داري هر چقدر فلسفه در زندگيت داري را دور بريزي و لحظه اي ثانيه اي و يا نفسي آسوده خاطر از هر بايد و نبايدي زندگي کني. گاهي صبح ها که از خواب بلند مي شوي هزار تا کار داري و هر چه کار هایت مهم تر باشند بیشتر در دفتر برنامه ریزیت”This program hasn’t done” را مي نويسي و خطي ميکشي بر همه کار هاي اجباري کسل کننده. گاهي وقت ها نه همفري بوگارت آرامت مي کند و نه پاهاي دلقک وار چاپلين و حتي چخوف نازنين طناز هم نمي تواند لحظه اي لبخندي بر لبانت بيندازد. دراز مي کشي... فکر مي کني و در میان فکر کردن با حسي مازوخيستي تصميم ميگيري دستت را درون پنکه ببري. پره هاي پنکه سر انگشتت را مي برد.دو تا چسب زخم دور انگشتت مي پيچاني و در حين پيچيدن چسب روي دستت جاي سوزن را روي بازوی چپت ميبيني و سريع آستينت را پايين مي کشي تا مادرت نفهمد تزريقي شدي. خيلي وقت است که ميخواهي ترک کني...درونت پوچ شده است. درونت هيچ چيزي نيست مثل يک شيشه صاف که نه شکننده شده ای.تلفنت زنگ مي خورد و کسي از سر اجبار آن سوي خط حالت را مي پرسد. سريع ميپيچانيش. ته صدايت چيزي را ميخواند ميپرسد چت شده و تو هم که میدانی به او ربطی ندارد سریع میپیچانیش و فرار مي کني. تلويزيون از حزب الله لبنان مي گويد و صداي امريکا از اعدام دانشجويان.دوس داري سرت را بکوبي به ديوار و ميان جمجمه ات را سوراخ کني و بعد سرت را به سمت تلويزيون، کامپيوتر و همه چيز بگيري و خون بپاشی روي همه ي آنها، تا همه چيز قرمز شود مثل يک ماتيک قرمز پر رنگ. اگر شبي..گاهي..اين جوري شدي..بدان چاره اي جز خوابيدن نداري.فردا همه چيز رو به راه است..بعضي وقت ها اين جمله هاي کليشه اي بدجور به کار آدم مي آيند.
پی نوشت:یعنی درست دارم فکر میکنم ؟ این متن درون مایه ی عرفانی داره؟
از همون موقع که حاجی فتح الله زاده وارد استقلال شد یه چیزی تو دلم می گفت ممکنه این خبر رو بشنوی.ممکنه حاجی بعد سالها یادش بیاد که وقتی تو اون بعد ازظهر شوم پرویز برومند با ناصر خان سر لج افتاد و از سایپا 3 تا گل خورد تصمیم درستی نگرفته بود. وقتی فردای اون بعد از ظهر نحس روزنامه ها تیتر زدند" ناصر حجازی از استقلال اخراج شد" حاجی نمی تونستم باور کنم تو ناصر خان رو اخراج کردی.حالا انگار خیلی چیزا یادت اومده حاجی.از همون اولش حس می کردم دوباره با ورودت اسم ناصر خان دوباره رو زبون ها بیفته برای سرمربی گری. اما نمی تونستم باور کنم ناصر حجازی دوباره بشه سرمربی تیم محبوبم.تیمی که بعد از رفتنش دیگه واسم نسبت به این تیم هیچ تعصبی باقی نمونده بود و فقط روز بازی استقلال-پرسپولیس یادم می افتاد که استقلالی ام. وقتی سیاوش اکبرپور راست راست راه می رفت و به تماشاگر ها فحش میداد، چاقو کشی می کرد و کسی تو استقلال بهش بالاتر از گل نمی گفت یاد اون روزی می افتادم که حجازی تو تمرین استقلال یکی از بهترین بازیکناش رو فقط به خاطر اینکه 4 روز بدون دلیل غیبت کرده بود با جرات تمام از تیم اخراجش کرد. یادم نمیره و یادمه که تو مرغوبکار جلوی چشم اون همه تماشاگر کفشاشو دستش گرفته بود و گریه می کرد.. ناصر خان امروز همه روزنامه ها تیتر زدن که قراره برگردی..تو ام یه جوری توی روزنامه ها به سوالا جواب میدی که"هنوز که معلوم نشده ولی برنامه های زیادی دارم" و هرکسی می تونه این عشق نهفته ات به بازگشت رو از لای حرفات بکشه بیرون .ای کاش میشد این عشق رو قاب گرفت و به دیوار زد..جهان فوتبال تیتر زده بود "آن مرد آمد".اومده تا بعد از 10 سال که اون جمله ی طلایی رو کهبعد از نایب قهرمانی آسیا زد "تا 10 سال دیگه هیچ تیمی تو ایران نمی تونه این عنوان رو تکرار کنه" عملی کنه .چقدر منتظرت بودیم ناصر خان.میخوام برم دوباره مثل قدیما پیرهن استقلال بخرم.باید بدم مامانم پرچم قدیمم رو که خیلی وقت بود بی استفاده مونده بود بدوزه،باید این عکسی که از ناصر خان روی صفحه ی اول جهان فوتبال انداختن ببرم و بزنمش رو دیوار اتاق.تا بازی اول استقلالتو لیگ خیلی کار دارم انگار...
بچههاي كانون فيلم دانشگاه صنعت نفت دعوت كرده بودند كه ديروز بروم پيششان اهواز. دور هم بودند و بحث ميكردند و « رفتگان » نمايش ميدادند و از همه مهمتر مجله سينمايي درميآوردند براي خودشان. نشستيم و حرف زديم و دوستان خيلي پايهاي بودند. حالام بد شده بود و به روي خودم نميآوردم. يادم افتاده بود به هفت هشت ده سال پيش كه ما هم چنين كانون فيلمي داشتيم. با اشكان و بهنام و محمد و رضا و صابر و حسن و مسعود. همين طور با هم بحث ميكرديم، همين طور فيلم نمايش ميداديم براي جماعت و از همه مهمتر مجله سينمايي درميآورديم به اسم "سينما بهشت". راستاش را بخواهيد، از اين دانشگاه به آن دانشگاه زياد ميروم. مسافرت هوايي خسته كننده است و ترسناك، ولي جدا از بعضي انتخابهاي اشتباه، روي هم رفته ميارزد. اين بار اما چرا دلام گرفته بود؟ به خاطر سينما بهشت بود يا چيز ديگر؟ شايد به اين خاطر بود كه حالا مدت زمان زيادتري از آن روزها ميگذرد، شايد چون دلام براي بچهها بيشتر تنگ ميشود. شايد هم چون دارم ميفهمم بزرگتر شدن يعني چي. ديويد فينچر يك بار گفت: از 35 سالگي كه رد شديد، ديگر حقيقتي دور و برتان نميبينيد. حالا كو تا سي و پنج سالگي؟ ديگر چيزي نمانده. برايشان گفتم زياد وقت ندارند، كه همهگي چنين فرصتي به دست نميآورند كه در چنين فضايي ادامه حيات دهند. دلام وقتي بيشتر گرفت كه در فضاي دانشگاهشان قدم زدم. در ميان آن ساختمانهاي يك شكل وحشتناك. يك سر به خوابگاهشان زدم و آشغالدانهايي كه توي راهروهايش گذاشته بودند و دمپاييهايي كه وقتي از اتاق ميآمدند سلف، پايشان ميكردند. ياد دانشگاه خودمان افتادم و اين كه كانون فيلم، عجب تنفسگاهي بود و اين كه اينها هم حالا دارند با نمايش رفتگان و درآوردن آن مجله نفس ميكشند؛ ضربه به ديوار تاريك. خدايا ديگر نميخواهم برگردم دانشگاه، گيرم كه به قيمت بيست ساله شدن باشد. داشتم به همين چيزها فكر ميكردم و وقت برگشتن، از پنجره يك نگاه به بيرون انداختم. وقتي براي اولين بار چراغهاي تهران را از پهلوي بال هواپيما ميبينيد. با خودم گفتم زير چند تا از چراغها، چند نفري منتظر برگشتن مناند. همانها كه سينما بهشتها و جلسههاي جديد را با حضور هم درميآوريم و ميخوانيم و گوش ميدهيم. كيف كردم. شايد توانسته بودم بعضي چيزها را حفظ كنم، بعضي چيزها آن هم بدون دانشگاه. اين سي و پنج سالگي ديويد فينچري، حالا ديدي هيچ وقت نرسيد.
منتقد محبوبم اینجاست روی سن و من کنارش نشستم و به بازی دست هایش با موبایل نوکیایش نگاه می کنم..منتقد محبوبم کنار من نشسته و من که روز های زیادی بدون اینکه خیلی از فیلم ها را ببینم تا میدیدم روی نقدی اسم "امیر قادری " نوشته شده سریع متن را قورت میدادم حالا به جای اینکه به عنوان مجری بچه ها را نگاه کنم او را نگاه می کنم..منتقد محبوبم کنار من نشسته است و من از صبح با خودم درگیرم که "به جای اینکه بهش بگی آقای قادری بگو امیر"...منتقد محبوبم رو به رویم نشسته است و من برایش همه ی اتهام هایی که به متن هایش می زنند را می گویم می گویم که او هم همیشه مثل من به "سانتی مانتالیسم" محکوم میشده منتقد محبوم هم شمرده شمرده راضیم می کند که "اصلا مگه تعریفی از نقد علمی و نقد احساسی وجود داره؟" منتقد محبوبم بالای سن به بچه ها می گوید "این سفر مهم ترین بخشش برا من آشنا شدن با بچه های باحال این کانون فیلم بود که من رو خوشحال کرد" دست بر پشتم می اندازد و رو به بچه ها می گوید"که یکیش هم همین دوست خوبمون بود" ...منتقد محبوبم کلاس نمی گذارد...حرف های شیک و پیک نمی زند...مثل خودمان است..وسط حرف هایش از "تیریپ"ُ، "تابلو" و "زایه" استفاده می کند....
حتی او هم به خوبی فهمیده غروب های غمگین اینجا چقدر وحشتناک است...حتی او هم می فهمد این قبرستان با قبرستان های دیگر دنیا فرق دارد...حتی او هم...حالا سوار ماشین می شود..رویم را می بوسد و خداحافظی می کند و سوار تاکسی می شود...و من در حسرت گفتن لغت "امیر" می مانم..انگار وقت نشد برایش بگویم که چه روز هایی را با "سینما و آب نبات" خوش بودم ،انگار یادم رفته بود بگویم وقتی شماره ی ویژه ی کفتر باز ها را در "دنیای تصویر" منتشر کرد تا مدت ها محسور عکس های "گری کوپر" و "مارلون براندو" و "چاپلین" و دیگران بودم و همیشه آن جمله ی معروف چاپلین را که در لندن هنگامی که مردم برایش جمع شده بودند و گفت که "شما شگفت انگیزید مردم خوب" با خودم تکرار می کردم و برای زندگیم روحیه می گرفتم...انگار وقت خیلی چیز ها نشده امیر....
پی :بالاخره نشریه هم در اومد سعی می کنم پی دی افش رو بذارم اینجا
نویسنده : شین - ساعت 12:51 روز جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386
به شکوفه ها،به باران
نگاهت می کنم....
.................................................
"کمی زیستن در رویا به خاطر انطباق دادن زندگی با رویا،گناه نیست.آنچه اشتباه محض است فرو رفتن در رویاست و بر نیامدن.در مه مصنوعی غرق شدن.قطع ارتباط با روزمرگی ها.مه تخیلی،بیشترین خطرش در این است که انسان در درون آن گم شود و از سکونتگاه خود بسیار دور بیفتد.بازناگشتنی.گم گشته ی ابدی"
همیشه باید حواسم به این مرز بین رویا و واقعیت باشه تا از آدما انتظار نداشته باشم مثل فیلما و یا مثل دنیای شعر و قصه رفتار کنن.هیچ وقت نباید منتظر معجزه بود.معجزه همون لبخند های ساده ی بچه هاست.معجزه ی زندگی همین لبخند های ساده ی است که دور و برمون ریخته و باید کشفشون کنیم و منتظر ید بیضا و عصایی که به مار تبدیل میشه نباشیم.
" زندگی شاید همین باشد" .باید این لحظات کوتاه ولی پربار رو در زندگی پیدا کرد و باهاشون زندگی کرد."لحظه ای و پس از ان هیچ" در تمام زندگیم هیچ وقت سعی کردم "چیزی بدهکار آفتاب" نباشم و صبح ها از خواب که بلند میشم حتی در بدترین موقع لبخندم رو صورتم حفظ کنم و بعد از خونه بیرون بزنم تا در برابرلطفی که خورشید هر روز بهم می کنه و آفتاب رو بر زندگیم میتابونه بدهکار نباشم و گر نهچه فرق می کنه که صفر جلوی سنت بشه یا یک؟ها ؟ فرقی می کنه؟
."سلام به نهضت دانشجویی که یک ضرب در استحاله نسکافه ای رنگ بدل شده به نهضت کافی شاپ.کافی شاپ جای بدی نیست،اما این که هیکل تمام نهضت دانشجویی شکل کاپوچینو یا اسپرس بشود یعنی یک جای کار می لنگد لابد"
نهضت دانشجویی فقط به این نیست که بری جلوی دفتر نهاد داد بیداد کنی و حقوقی رو دنبالش بگردی که خودت هم نمی دونی چی هستن و فقط از بقیه شنیدی که "آدم باید آزادی داشته باشه" و دنبال چیزی میری که نه می دونی چیه نه میخوای بدونی چیه و فقط دوست داری ادای خواستنش رو در بیاری.جلوی دفتر نهاد جمع میشی مطلب اعتراضی مینویسی که به دخترای دانشگاه آمار بدی و بگی "من آدم پر جربزه ای هستم و خیلی حالیمه" نه دوست من بالاخره که یه روز این نقاب برداشته میشه.نهضت دانشجویی یعنی اینکه به دانشجو ها یاد بدی وقتی میرن سلف و سینیشون رو می کوبن رو میز و به آشپز دستور میدن"برام رون نذار بال بذار" یه "خسته نباشید" و یا یه "سلام" اول درخواستشون بچسبونن.
از این دانشگاه و نهضت دانشجویی و این حرفا خوشم نمیاد.من فقط خوشم میاد شبا با سجاد توی محوطه قدم بزنیم.اون سیگار بکشه و من با اشتیاق از برنامه ها و ایده ها و فکرایی که در زندگی دارم حرف بزنم و اون هم وسط سیگار کشیدنش هر چند وقت یه بار بگه"نه ،عمرا این رو بتونی اجرا کنی" و من بی توجه به حرفش همچنان با اشتیاق به گفتن آرزوهام ادامه بدم.تو این شبا هم اصلا مهم نیست که حالا عدد صفر جلوی سنم به یک تبدیل بشه یا نه . اصلا کی گفته مبدا زمانی اون روزیه که آدم متولد میشه؟ ها؟
تو،عاقبت،لای چشم هایت را باز می کنی،مرا میبینی و لبخند میزنی... و من این گونه متولد میشوم
پی نوشت:دو بخشی که به صورت برجسته نوشته شده اند اولی بخشی از کتاب "یک عاشقانه ی آرام" نوشته ی "نادر ابراهیمی" است و دیگری بخشی از مطلب "سهیل فاطمی" در نشریه ی "چلچراغ " است
"خوب همه ی چیزایی که می خواستید همینا بود؟لیف و سنگ پا و نسکافه؟چیه محسن روت نمیشه بگی واجبی هم برات بخرم؟بچه تهرون و خجالت؟"محسن سرخ میشه.
علی قبل از اونکه بخواد حرفی بزنه میخنده و میگه:"راستی اگه گیرت اومد یه خانوم هم بیار"همه می خندن.وحید جواب میده"من که از خدامه ولی نگهبانی خوابگاه گیر میده،مگه اینکه تو کیسه ای، چیزی جاش کنیم!"بهش تنه می زنم که یعنی بس کن این چرت و پرتا رو و بیا بریم.در اتاق رو میبنده و دنبال من راه می افته.
"ببین رفیق قرار نشد دودره کنی.امشب قراره ما رو پیتزا مهمون کنی"
"بزمجه تو هفته ای یه بار داری از من پیتزا میگیری مگه من پسر رفسنجانیم؟"
"بابات رفسنجانی نیست ولی تنش که به تن آخوندا خورده راستی از فائزه تون چه خبر؟"
می خندم "شوهرش دادیم رفت.چیه طلبه بودی؟اگه خیلی طلبه ای برو قم.اونجا پیتزا هاش هم بهتره.پیتزا با طعم آخوند!"
"امید امشب خیلی تو کفم ،ظهر جات خالی رفتیم اتاق بچه ها یه فیلم گذاشتن همش صحنه بود جات خالی، خیلی کیف داد،خدا کنه امشب دخترای ردیفی تو خیابون به تورم بخورن در ضمن قضیه رو نپیچون یا باید یه پیتزا به ما بدی یا این شماره ی منو باید امشب حد اقل به سه تا دختر بدی"
میدونه که چقدر از شماره دادن و این مسخره بازی ها بدم میاد"جهنم، امشب هم پیتزا میدم بهت"
زهرا می خنده و هنگامی که برای گذاشتن اتو در کمد از جلوی مینا رد میشه و لپ مینا رو می کشه و میگه "قربون اون زبونت برم،پستولا نه رستوران،بابات قراره امشب ما رو ببره"مینا با خوشحالی عروسکش رو توی هوا پرت می کنه و به سمت زهرا میره و اون رو بغل می کنه"مامانی جونم اجازه میدی توپ کوچولوم لو هم بیالم؟"زهرا دست بر موهای دخترکش می کشه و میگه"آخه خانومی خوشگلم توپ واسه چی"
"آخه مامانی مث اون دفه تو و بابایی همش بحث میکنین و من توپم لو میالم تا حوصلم سل نره"زهرا در حالی که چادری که خریده را جلوی آینه پرو می کند جوری که انگار داره با خودش حرف میزنه می گه:"این بابای روشنفکرت هم خودشو کشته با این نظراتش"
................................................
مینا محکم تر از همیشه توپش رو زمین میزنه و توپ چند متر اون ورتر کنار پای من می افته. ناگهان متوجه دخترک میشم.یه دخمل کوچولوی مامانی با چشمای زاغ و موهایی به درخشندگی طلا که مثل آبشار روی شونه هاش سرازیر شدن"یعنی خانوم به این خوشگلی اسمش هم به این خوشگلیه.طلای عمو اسمت چیه؟"خجالت می کشه سرش رو پایین میندازه و آروم میگه "مینا"توپ رو از روی زمین بر میدارم"مینا خانوم خوشگل ما نمی خواد به من بگه که چند سالشه؟"میناکه همچنان پایین رو نگاه می کنه چهار تا انگشتش رو بالا میبره و میگه"چال سال" .توپ سه رنگ و کوچولوی مینا رو تو دستم می چرخونم "مینا خانوم دسته ی گل، می خوای با هم بازی کنیم".نگاهم می کنه و میگه "آره عمو" وحید که منتظر پیتزاییه که قراره بیارن و خیلی از دیر اومدن پیتزا نگرانشده نگام می کنه و میگه"تو هموقت گیر آوردی ها.میخوای با بچه توپ بازی کنی؟"جوابش رو نمیدم.همیشه وقتی بچه ها رو میبینم دیگه دنیای دور و برم رو نمیبینم.
"برو عمو اون ور وایسا من توپ رو میندازم بگیرش باشه"میدوه و کمی اونطرف تر وای میسته تا من توپ رو براش بندازم.توپ رو آروم براش میندازم تا بتونه بگیره و وقتی می گیره خوشحال میشه و برمیگرده به پدر مادرش نگاه می کنه که تشویقش کنن و اونها هم مث همیشه مشغول جر و بحث های همیشگی هستن و نگاهی به مینا نمی کنن.مینا دوباره توپ رو برای من پرت می کنه و من توپ رو کمی اون ور تر براش میندازم و این بار هم میگیره.توپ رو که پرتاب می کنه توپ می افته جلوی پای وحید و وحید توپ رو برمیداره و با بی حوصلگی و با شتاب زیادیتوپ رو خیلی دورتر از جایی که مینا وایستاده پرتاب می کنه.توپ می افته توی راهروی کناری و سمتی که دستشویی های رستوران قرار دارن و مینا هم به دنبال توپ میدوه."کشت خودشو با این پیتزا آوردنش"این رو میگه وبلند میشه به سمت مسئول رستوران بره.وسط راه یک دفه وایمیسته یه لحظه مکث می کنه و به سمت دستشویی ها میره.صدای پدر و مادر مینا نظرم رو جلب می کنه
"آخه تو حق نداری به این دختر بگی خدا وجود نداره تو حق نداری اون جوری که خودت اعتقاد داری این بچه رو بزرگش کنی.نمیخوام بچه ام تفاله ی کارخونه ی فلسفه باشه.نمیذارم تموم اون تئوری های کفر آلودی که از تو کتابا جمع می کنی تو سر این بچه بریزی"
"ببین زهرا اصولا بحث کردن با آدم خشکه مذهبی مثل تو که فقط کارت از صبح تا شب جا نماز آب کشیدنه کار مسخره ایه..شما زن ها به درد همون آشپزخونه میخورید و یا باید حتما یه شوهر گیرتون بیاد که از صبح تا شب با کمربند به جونتون بیفته و سیاهتون کنه تا حالا واسش عوعو نکنین"
یه دفه یه چیزی مث برق از طرفم رد میشه نگاه می کنم میبینم وحید با سرعت از رستوران خارج میشه بلند میشم که ببینم چرا داره میدوه که باد مینا می افتم..مینا کوش؟این مرتیکه چرامیدوید؟"توکف"،"دختر ردیف""مینا" "دستشویی" نه مزخرف نگو اینا چه ربطی به هم دارن.با این فکرای مزخرفی که ذهنم رو اشغال کرده و سعی می کنم باورشون نکنم و در حالی که از ترس دارم میلرزم به راهروی دستشویی ها میرم و در حالی که صدام از شدت ترس می لرزه می گم "مینا،عمو،کجا رفتی؟"
در دستشویی بازه.خوب باز باشه دلیلی نمیشه.این فکرای مزخرف رو بریز دور مگه ممکنه؟.با دست آروم در دستشویی رو کنار میزنم.
آره میناست.افتاده کنار دستشویی. توپش رو محکم بغل کرده و چشاش بستن.گل های دامنش که رنگ قرمز بود حالا قرمز تر شده یه قرمز واقعی.صورت نازنین دخترکی که به رستوران میگفت "پستولا" سفید شده و انگار سالهاست که خوابیده.دهنش هم قرمز قرمزه و انگار وقتی داشته جیغ میزده یه پست فطرت که داشته عقده های سالیان سالش رو خالی میکرده محکم دهنش رو گرفته بوده.
................................................
منم مث بقیه واستادم و بهت نگاه می کنم.یه نگاه به تو می کنم که دارن اون طناب رو دور گردنت می اندازن و تو نعره میزنی و از پدر و مادر اون دخترکی که قرار بود نه تفاله ی کارخونه ی فلسفه باشه نه حاج خانوم مظلومی و فقطقرار بود "مینا کوچولوی عمو" باشه بخشش میخوای و یه نگاه به توپ مینا می کنم که حالا دیگه سه رنگ نیست و فقط رنگ قرمز داره.خوب مگه چی میشد مینا اصلا مشقاشو خوب نمی نوشت و باباش بهش عیدی یه توپ قلقلی نمی داد.خوب مگه چی می شد وقتی توپش رو زمین میزد هوا نمی رفت و دست توی انگل نمی افتاد که اونوری پرتش کنی.اصلا چی میشد اون روز مینا "ناز گل مامانش" نمی شد و مامانش بهش قول پستولا نمیداد .
طناب دار رو تو گردنت انداختن و تو داری تو چشای من نگاه می کنی .خوب می فهمم میخوای چی بگی میخوای بگی " مقصر من نیستم مقصر همین آدمایین که الان اومدن اینجا و دارن اعدام منو نگا می کنن و تخمه می شکنن. همین آدمایی که تا دیروز سی دی زهره رو دست به دست میکردن و فیلمای خوابگاه های دخترا رو میدین و با دیدن دست و پای نیمه لخت یه دختر تو حریم شخصیش ارضا میشدن حالا همینا دارن به من سنگ می زنن و میگن پست تر از تو آدم پیدا نمیشه"
تو اعدام میشی و اینا بر میگردن خونشون و شروع می کنن از پر و پاچه های دختری که دیشب توخیابون دیدین تعریف کردن.پس مینا چی میشه؟پس خوشگل عمو چی میشه که هنوز بازیش با عمو تموم نشده بود و تازه می خواست بیاد برا عمو بگه که دیروز تو مهد کودک چه شعری یاد گرفته بود....
همه رفتن و من موندم توپیکه یه روز سبز و سفید و قرمز بود اما الان همش قرمزه.قرمز پررنگ... توپ قرمزی که ای کاش هر وقت زمین میزدی هوا نمیرفت
نویسنده : شین - ساعت 16:28 روز دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386
این روزها به جای وبلاگ نویسی فقط خواب می بینم.این روز ها در خواب هایم کنار دریا هستم و در برابرم فقط آب است و من موهایم (که در خواب موهای بلندی دارم ) را به دست باد می سپرم.آفتاب مهتابی شده این روزها!
این روزها وبلاگم یک ساله شده و من خسته از نوشتنم.خسته از اینکه می نویسم و در وبلاگ نمی ذارم.
باید یه جون تازه ای به اینجا بدم باید پرده هاش رو عوض کنم.باید یه خونه تکونی درس و حسابی کنم. گرد و غبار فضای اینجا رو پر کرده و همه چیز اینجا داره کهنه میشه.اینجا باید مثل یه خونه ی تمیز باشه.جدیدا از سقفش هم زیاد آب می چکه.می خوام به در و دیواراش یه رنگی بزنم.لعنتی اینجا زیادی سیاه شده.
باید بذارم این پسر بچه ی شیطون احساساتی دوباره یه جون تازه ای بگیره .همون پسر بچه ای که به قول سجاد ملاک فیلم خوب براش اینه که فیلمه توش احساس داره یا نه.دلم برای این پسر بچه خیلی تنگ شده.کسی اگه تو خیابونا دیدش تو رو به خدا(کدوم خدا؟) آدرس من رو بهش بده تا برگرده آخه جدیدا هی با من قهر می کنه و میذاره میره.
قیژ و قیژ صدا میده و من که انگار از صدای گوشخراشش خوشم اومده پام رو که به میز تکیه دادم هی عقب و جلو میبرم تا صدای قیژ قیژ این صندلی چوپی بیشتر و بیشتر و بیشتر بشه( جدیدا چرا همه چیز رو سه بار تکرار می کنم؟)
بالا نشسته و به قول خودش کتابش رو جلوی خودش "پهن" کرده.میبینمش.خسته تر از همیشه.هنوز صورتش رو کم میزنه چون فکر می کنه جوش در میاره و بی ریخت تر میشه و هنوز هم داره به این فکر می کنه که چرا نمی تونه با دختره دوست بشه.تا به سمتش نگاه می کنم اون که فقط منتظر یک نگاه بوده به حرف میاد:
-امروزم نشد.میگه خوب تو اصلا برای چی میخوای با من دوست شی؟راستش من از دوستی بدون هدف خوشمنمیاد ولی من خوب میدوتم از قیافه ی من خوشش نمیاد روش نمیشه بگه.
سرش رو به طرف کتاب خم می کنهو آروم جوری که من بتونم بشنوم میگه "یعنی من انقدر زشتم؟".به پنجره ی رو به روم نگاه می کنم و خوشحالم از اینکه برای فرار از نگاه آدمای این اتاق میتونم به این پنجره و اون درختی که توی بک گراند پنجره صفایی به اتاق داده خیره بشم.همون جوری که به درخت نگاه می کنم سعی می کنم به ماهیچه های صورتم فشار بیارم و دو طرف انتهایی لبام رو بالا نگه دارم که این لبخندی که خیلی وقتا از سر ناچاری است از روی چهره ام محو نشه.به سوال هایی که توی ذهنم دارم فکر می کنم و دوباره همشون رو با خودم تکرار می کنم.قیژوقیژ صدا میده.صندلی رو میگم .دنبال معنی چه لغتی بودم؟جدیدا همه ی لغت ها معناهایی که باید بدن رو نمیدن و این دیکشنری های خسته از حجم این همه لغت هم حوصله شون سر رفته.انصافا چه تحملی دارن این دیکشنری ها که می تونن این همه لغت رو تحمل کنن.
در اتاق رو میزنه و هیچکسی حوصله ی اجازه دادن رو نداره و خودش هم که این رو میدونه در رو وا میکنه"سلام بر عزیزای دلم". این یعنی غذای سلف امروز غذای خوبی بوده چون در غیر این صورت هیچ چیزی در اینجا نمی تونه آدم رو انقدر سر حال بیاره.نگاهش می کنم.قیافه ام رو که میبینه می فهمه که نباید انتظار جواب سلام داشته باشه و دقیقا بدون اینکه "دینامیک" پاس کرده باشه می تونه حدس بزنه برای اینکه لب هام رو به حالت لبخند نگه دارم چه نیرویی و از چه زاویه ای به ماهیچه های صورتم میدم.با میزانسی تئاتری اتاق را دور می زنه و پشت سرم ظاهر می شه. دست هایش را از دو طرف گردنم رد می کنه. برگه های ترجمه ی روی میز را بر می داره و نگاه می کنه "بابا شاغل،خوشم میاد که از زمان های تلف شدت خوب استفاده می کنی"نمی خندم .فقط دوباره نگاهش می کنم و لبخندم را روی صورتم حفظ می کنم.نگاهم می کنه در پس این شادی غمی در تمام وجودش حس می کنم.برای اینکه متوجه غمش نشم سریع صورتش را پس می زنه.جلوی آینه می ایسته و مثل تروایس بیکل "راننده تاکسی" به خودش تو آینه نگاه می کنه."-خوبی؟معلومه که خوبی،.پس خوب بمون" اتاق را ترک می کنه.در را پشت سرش محکم می بنده تا متوجه رفتنش بشیم .بالای تخت را نگاه می کنم.خوابش برده و چند قطره اشک بالشش را خیس کرده.با پام صندلی را عقب و جلو میبرم.حالا که همه خوابیده اند می تونم سوال هام رو بلند تر از خودم بپرسم و باز برای صدمین بار از خودم می پرسم "چرا تمشک ها سفرنمی کنند؟"
-بس کن دیگه چقدر صدای این صندلی رو در میاری می خوایم بخوابیم
صندلی می شکنه و روی زمین می افتم.
دیگه پنجره ی رو به روم رو نمی بینم.
پی نوشت:گلریزون می کنیم واسه کسی که آزاد شه از این چار دیواری..که همه ی دنیا چار دیواریه...
نویسنده : شین - ساعت 20:37 روز سه شنبه بیست و ششم دی 1385
باران که می بارد انگار همه ی حس های جهان،خوب یا بد بر من جاری می شوند .انگار باید همه ی همه شان همین موقع و زیر باران بیایند . باران که بیاید آن رویاهایی که گوشه ی ذهنم جا خوش کرده اند و جدیدا با فیلتر "عقل گرایی" توی سرشان میزنم بدون اجازه ی خودم آزاد می شوند و دوباره توی دنیای رویایی شعر و قصه ها فرو می روم.باران که بیاید همه ی کثافت ها و لجن های خیابان را و همه ی تن فروشانی که با مانتوی تنگ وکوتاه بوق های ماشینی را انتظار می کشند می شوید و آنها را به آغوش مردانی از این دست که عشق را این گونه می خواهند می سپارد .باران که ببارد تمام شاعر ها دست به کار نوشتن عاشقانه ترین شعر ها می شوند و حماسه های عظیم انسانی در جایی که" عشق غزل نیست و حماسه ایست" رخ می دهد.باران که ببارد در تاکسی که می نشینم اصلا از آهنگ عربی که حتی یک کلمه اش را نمی فهمم ناراحت تمی شوم و موقع سوار شدن به همه ی مسافران سلام می کنم.باران که ببارد دوباره مثل همیشه تنها روی سنگفرش خیس خیابان های این شهر خسته قدم و میزنم و شاملو می خوانم .باران که ببارد جان می دهد که آدم نهج البلاغه را بردارد و زیر قطره های باران بویش را حس کند و این هنگام است می شود منظور "یا علی" راننده تاکسی را خوب فهمید.باران که بیاید لغت های مزخرف که تنها بلد هستند بین آدم ها دیوار بکشند از بین می روند و احساس های خوب دوباره در روحم جاری می شوند.باران که ببارد دوست دارم تمام پروژکتور های دانشکده را روشن کنند و تا صبح زیر رقص موزون قطرات باران رومبا برقصم.باران که ببارد شب ،هنگام ورود به اتاق حال همه را میپرسم و باز آن جمله ی تکراری پرسیده میشود "چت شده امروز انقده مهربون شدی؟".باران که ببارد باید نشست پشت این صفحه ی بی قواره ی مانیتور و دستانت را روی دکمه هایی که نقش مترجم احساست را بازی می کتند فرود آوری.باران که ببارد خدا،انسان،عشق،زندگی همه و همه چیز دوست داشتنی می شوند .باران که بیاید عکس کلوب را که در آن پایان زندگی را اعلام کرده ای حذف می کنی و عکس بیخیالیت را جایگزین می کنی.باران که ببارد همه ی کینه هایم نسبت به آدم ها برداشته می شود و حتی تویی که روزهاست پشت سرم حرف میزنی برایم دوست داشتنی می شوی.باران که ببارد زیبایی چهره ی حقیقی خود را به دنیا نشان می دهد و آدم حتی می تواند به خیابان های خیس عشق بورزد باران که ببارد باید گوته و شکسپیر و حافظ و سعدی خواند و پا به دنیایی دیگر گذاشت .باران که ببارد.....
باران که بند بیاید برعکس همه که در هنگام باران به دنبال سر پناه می گردند من حالا باید به دنبال سرپناهی بگردم و آرام سرم را بر بسترم بگذارم و به فردا فکر کنم که خیابان تمیز است. به فردا فکر کنم که هیچ کس ازرنگ های رنگین کمان "دو رنگی" را انتخاب نمی کند.فردایی که خیلی خیلی شبیه رویاهای من است.فردایی که زندگی تقلیدی که نه،تکراری زیبا و خواستنی از فیلم های مورد علاقه مان است در حالی که دیالوگ های خودمان را می گوییم. فردایی که پل نیومن یاد می گیرد که الیزابت تیلور را از پایین پله ها صدا کند"جونی بیا بالا" و او را گرم در آغوش بگیرد و دیگر مارلون براندو از پایین پله ها "استلا" یش را صدا نمی کند. فردایی که سینما پاردایزوی شهرمان هیچ وقت آتش نمیگیرد و آلفردو هنوز با آن چشم های کور شده اش در تمامی رویاهایمان سهیم است .فردایی که در آن مارچلوی دوست داشتنی در آخرین دقایق فیلم محبوبش را روی آن پل روشن از دست نمی دهد.فردایی که مردمان بی هیچ نقاب و ترسی به هم عشق می ورزند....فردا....
-آقا ،مواظب باشید داشتید به ماشین می خوردید
سرم را بالا می گیرم به صورتش نگاه می کنم و لبخند می زنم
نویسنده : شین - ساعت 12:50 روز شنبه بیست و هفتم آبان 1385
همیشه متن ها باید از یه جایی شروعه بشه. دیگه خوب از همین جا شروع می کنم دیگه قبلیهاشو بیخیال .من که نمی تونم از دوره ی خلقت انسان(که معلوم هم نیسن از خاک بوده یا تکامل یافته ی میمون؟!) رو تعریف کنم تا برسیم به ماجرای کوه این هفته ی ما.
بنده در خواب عزیزی بودم که خاهر گرام (من تو ابتدایی خیلی دوس داشتم خواهر رو اینجوری بنویسم ولی معلممون نمیذاشت حالا اینجا این جوری می نویسم که عقده نشه) با ضربه ای رزمی گونه گفت "سعید پاشو دیر شد!" و بنده که در دنیای رویا غوطه ور بودمگوگوش مآبانه جوابش رو دادم که "اگه این فقط یه خوابه،تا ابد بذار بخوابم!" و ایشان فرمودند "باز تو آهنگ گوگوش گوش دادی جو گیر شدی؟" و بنده از دنیای جو گیری بیرون اومدم.
خوب با تاخیر همیشگی خواهر بنده به خاطر مصرف اندکیزیاد مواد آرایشی ما همچون همیشه 15 دقیقه دیرتر به میعادگاه دوستان رسیدیم.مثل همیشه هم میعادگاهما پستخونه ی میدون تجریش بود واقعا نمی دونم چرا همیشه اینجا قرار میذارن؟!نکنه کسی منتظر نامه ای از عشاق قدیمیشه که قراره براش نامه بفرسته (البته الان دیگه عشاق از طریق الکترونیکی لاو نثار هم می کنن) خوب دوستان (میخوام بنویسم برو بچ اما میدونم که ازم انتقاد میشه!)همه حاضر بودن.از دوستان(چقدر واژه ی عذاب آوریه این لغت دوستان!)قدیمی هم کسانی اومده بودن و دوستان جدیدی هم فراوون بودن که اصلا هم معلوم نبود که دوست جدیدن چون تو گروه ما هر کی وارد شه 10 دقیقه ای با همه رفیق صمیمی (می خواستم بنویسم فابریک ها!) میشه.بعد از رسیدن گل سرسبد لحظات خنده دار،چایی خور بزرگ و حمل کننده ی کرانچی های گروه کوهنوردان گرامی به سمت کوه روانه شدند.به پیشنهاد دوستان(این واژه ی دوستان داره منو خفه می کنه بابا بذارید بگم برو بچ دیگه!)برای خوردن حلیم روانه و رهسپار حلیم خوری شدیم . اینجا تک تک افراد حقیقت و گوهر وجودیشان را آشکار کردن به طور مثال دوستی که عنوان می کرد" من یه نصفه حلیم می خورم" یا "من اصلا حلیم دوس ندارم" کم مونده بود اینجانب (که از دوستان قدیمیش هم بودم) رو هم خام خام میل بفرمایند.نمی دونم هگل میگفت، مارکس می گفت یا فروید می گفت که"حقیقت وجودی هر انسان در هنگام خوردن مشخصمی شود" سر کاری بود هیچکدوم از این فیلسوفا نگفتن فقط می خواستم بهتون بگم که من اینا رو میشناسم!جمله از خودم بود.یعنی من هم فیلسوفم؟!.ایول به مامانم بگم دیگه ترشی سر سفره نیاره.نکته ی جالب حلیم خوران این بود که ما حدود 10 نفرمون حساب کرده بودیم بعد حلیم پزه گفت "5 نفر بیشتر حساب نکردن".این نکته بسیار قابل توجه است که در این مملکت هر جا تعداد آدم ها بیشتر باشد فروشنده ها پول خون تمام ایل و تبارشون رو هم اضافه می کنند.
در ابتدای مسیر دوستان راه کوچه باغ را انتخاب کردند که به یاد عنفوان جوانی شان که با" شاهدی سری و سرّ ی داشتن" بیفتن و مرغ اسیر در قفس دلشان را پروازی بدهند و در این حال یکی از دوستان خوش صدا همچون بلبلی که سالهاست سخن نغز نگفته ولی همچنان شمع طرب در دلش روشن مانده سخن گشود و با نوای دل انگیزی می خواند و از این زمانه ی فریبا گلایه می کرد که "فصل کشت و کار اومد گل من نیومد وای وای وای" و دوستان ما از صدای خوش ایشان جامه ها دریدند(البته آقایون!) و دامن هاشان از دست برفت(اینجوری که خیلی غیر اسلامی میشه!) و دعا کردند که عزیز ایشان پس از فصل کشت و کار به منزل برگردد و حتی چند تن از دوستان داوطلب شدند که برای این عزیز از دست رفته آگهی گمشده در روزنامه چاپ کنند، تحت عنوان باشگاه "در جستجوی گمشدگان" که البته آیین نامه ی این باشگاه هنوز تصویب نشده.دوستان پیش بینی کردن نام این عزیز گمشده "حنا، دختری در مزرعه" باشد که به هنگام کار در مزرعه نا پدید شده .
در همان اوایل راه بود که یکی از بچه ها به نحو زیبایی با خاک یکی شدو دستش زخمی به بزرگی زخم شمشیر برداشت که خواهر ایشان هم خیلی ناراحت شد که چرا خواهر عزیزش نمرده و فقط دستش زخم شده.البته خواهر ایشون درانتهای کوه پیمایی اعلام کرد که قصد ایشون از آوردن خواهرش گم و گور کردن خواهرش و به دست آوردن اتاق او در خونه بوده و اعلام شده که خواهر ایشون هم قسم خوردن که دیگه با هر بنی بشری که اسمش "نیک اندیش"،" نیگ گفتار"،" نیک رفتار" یا هر نیکی باشه جایی نخواهد رفت و مراسم توبه را هم به جا آورده.
با جلو رفتن در کوه کم کم آثار مدرنیته در تعدادی از دوستان ظاهر شد و دوستان گرامی از ابزارو آلات مبتذلی همچون "ام پی تیری پلیر" و موبایل جهت گوش دادن به آهنگ هایی شیش و هشت و مبتذل رو آوردن و صاحاب ام پی تری پلیر که بنده ی خدا خیلی حرص میخورد برای بچه هایی که ام پی تری پلیرش دستشون بود می گفت که "مواظب باشی یه وقت از کوه نیفتی ام پی تری پلیرم خراب میشه!".در اولین توقفگاه به علت اینکه تمشک بعضی از دوستان فراوانی کرده بود تصمیم به توقف گرفتیم و دوستان بابت هر نوبت تمشک چینی 250 تومان پرداخت کردند و البته میزان این شهریه به معیار هایی همچون"شدت تمشک چیده شده" و"سرعت تمشک چیدن" بستگی دارد.خوب در این قسمت از برنامه چایی برای دوستان گرفته شد و یکی از دوستان هم برای برو بچ "بلّه ی نون پنیر" می گرفت.(دست مریزاد جوون) و به علت علاقه ی دوستان به چایی ،چایی بنده هم که مثل پسرای خوب و دسته ی گل یه گوشه آروم نشسته بودم به یغما رفت.
پس از اینکه کمی جلوتر رفتیم بچه ها رای گیری کردن بابت اینکه چه مسیری رو انتخاب کنند و رای گیری در کمال "عادلانه بودن" و بابه کارگیری کامل اصول دموکراسی برگزار شد و اصلا هم حق کسایی که نمی خواستن این راه طولانی رو بیان ضایع نشد. پس از مدتی پیاده روی به جای باصفایی رسیدیم و دوستان روی زیر انداز های خوشگلشون نشستن و چندی از بچه ها هم به درست کردن آتش همت گماردند.یکی از دوستان که همواره مسئولیت آتش رو به عهده میگیره در این باره به ما گفت"می دونید بچه ها آتیش رو باید باهاش دوست شد .باید باهاش حرف زد " و رو به اتیش می کرد و می گفت "آتیش بگیر دیگه عزیزم ،گلم،خوشگلم"(هنوز در مورد سلامت روان این فرد اطلاعاتی در دست نیست) و دوستانی که مقدار گناهشان در این جهان فانی بیش از حد مجاز بوددر کنار آتیش حلقه زده و از هم اکنون با هم آتیش جهندم(بچه گی به جهنم می گفتم جهندم پس همین درسته) رو تجربه می کردن.در هنگام ناهار هم دوستان و رفقا ناهارهای همدیگر رو با هم تقسیم کردند و مفهوم هایی چون "بنی آدم اعضای یکدیگرند" و "انسان دوستی" دوباره به شدت زنده شد واز هر دستپختی نوش جان نمودیم.البته باز هم طبق نظریه ی اولم دوستان خودشون رو نشون دادند و گوهر کشف نشده ایخودش را عیان کرد.این خوشخوراک عزیر مسئولیت تمام کردن غذای تک تک بچه ها رو به عهده گرفت و در آخر برنامههم ازعهده یاین مسئولیت به درستی در اومد(تبارک الله احسن الخالقین) و در انتها هم همه آروم آروم آروم به خونه خودمون برگشتیم و کوهنوردی ما تموم شد.
تو چشاش نگاه کنید داره زندگی رو فریاد میزنه.داره می گه من اومدم ومیخوام زندگی کنم.بچه ها بی رنگ ترین موجودات عالمند.هنوز نه به رنگ سیاه دروغ دراومدن.نه به رنگ زرد ریا و نه به رنگ هر زشتی که تو این دنیا وجود داره اونا پر از شور زندگین.تمام غصه شون در حد خریدن یا نخریدن یک شکلات است و با خریدن یک شکلات همه ی مشکلاتشون حل میشه.
هر بچه ای که متولد میشه نشون میده که آفریننده(نیروی کیهان یا هر چیزی که اسمش رو میذارید) هنوز از انسان ها راضی است(فکر کنم اینو تاگور گفته!؟).هر بچه ای که به دنیا میاد هنوزمی تونیم امیدوار باشیم که برای رسیدن به "انسانیت" آدم های زیادی هستن که مبارزه کنند.آدم هایی که برای "آزادی" انسان بجنگند.هر موقع که از زندگی کردن خسته میشم به نزدیک ترین پارک کنار خونمون میرم و بازی کردن بچه ها رو نگاه می کنم و خوشحال میشم از اینکه هنوز شور زندگی کردن تو وجود آدم ها باقی مونده.
بچه که بودیم نه با حضرت محمد کار داشتیم نه با امام زمان.پیشوا وراهنمای ما اون لاکپشت کارتون بامزی بود که چیزای بزرگی بهمون یاد میداد.نماد معرفت و رفاقت برای ما "واکی بایاشی" بود و وبزرگترین سوال هامون این بود که آیا"سوباسا" وقتی مپره تو هوا که شوت بزنه و این قسمت از فوتبالیست ها تموم میشه تا هفته ی بعد همونطور تو آسمون میمونه؟.اون موقع از این سوال ها نداشتیم که آیا خدا وجود داره یا نه.اون موقع اصلا به این فکر نمی کردیم که فرق عشق و دوست داشتن چیه.بچه بودیم چه می دونستیم "من فکر می کنم پس هستم " و "من دکارتی " چیه.بچه که بودیم می خندیدیم به "پت و مت" که اینا چرا انقدر اسگلن و حالا میبینیم آدم هایی احمق تر از اونا هم تو گوشه گوشه ی این مملکت کارهای بزرگ و پست های خیلی خیلی گنده ای رو به عهده گرفتن .امروز کسایی که رد مهر روی پیشونیشون باشه می تونن هرغلطی بکنن ولی تو دنیای کارتون ها "تسوکه"تا وقتی که شرارتی اتفاق نمی افتاد علامت مخصوص حاکم بزرگ رو نشون نمی داد.
دیگه وقتشه باید وسایلم رو جمع کنم و همه رو توی یه بقچه جمع کنم و و به یه تیکه چوب آویزون کنم و مثل هاکلبری بزنم به دریا.شاید تو طول راه تونستم پرین و پاریکال روهم پیدا کنم و با اونها شهر به شهر بگردم برای یه جایی که توش انسانیت باشه، آدم باشه و زندگی باشه.یه جایی که من و "خانوم کوچولو" بریم اونجا و شکوفه ها رو تماشا کنیم و تمشک بخوریم . یه جای خیلی دور.یه جایی که لغت ها وجود نداشته باشن و دنبال اسم واسه حس های انسانی نگردیم تا هیچ کس واسه حرف زدن به تته پته نیفته.
مامانم از آشپرخونه داره صدام می کنه که برم ناهار بخورم
"خوشتون اومد؟ پس تا برنامه ی بعد"
پی نوشت:اینجا رو می بینید پسر شجاع و خانوم کوچولو وشیپورچی و خرس مهربون همه و همه با اینکه عقایدشون مختلفه و بعضی هاشون دشمن هم هستند در کنار هم شاد زندگی می کنند آیا تو کشور ما هم میشه یه روزی اینجوری بشه؟
چرا؟.یعنی این یک ساعت رو تو کافه نشستیم تا من جواب همین سوال به این کوچیکی رو بگیرم؟.یه ساعتی که هیچی نگفتیم و فقط نگاه کردیم.خسته شدم .کیفم رو باز می کنم. پاکت سیگارم رو در میارم واسم مهم نیست اینکه بفهمی سیگاری شدم.هنوز داری نگاه میکنی."همه ی آدمایی که شاملو دوس دارن آخرش سیگاری میشن؟".دیدی حداقل این سیگار لعنتی باعث شد به حرف بیای.جواب نمیدم و با ابروهات بهم نشون میدی که فکر نمی کردم سیگاری بشی.تو چشات زل میزنم و دوس دارم بهت بفهمونم که از همون موقعی که بی خبر گذاشتی و رفتی و هر شب سر درد داشتم به این لعنتی رو آوردم.سرت رو با شرم پایین میندازی.انگار حرف های نگفته ام رو بهتر میفهمی ."نمی خوای امروز برام شعر بخونی؟".مگه شعری هم موندنه برای خوندن؟.کدو مشو باید بخونم "من و تو درخت و بارون؟" یا "گونه هایت با دو شیار مورب..."میخندی.یه خنده ی کوچولو و تلخ.با اینکه چیزی نگفتم ولی بازم فهمیدی.قهوه ات رو هم میزنی و من هم که بعد از رفتنت تصمیم گرفتم همه چی رو تلخشو امتحان کنم بدون شکر قهوه رو میرم بالا."خوب ببین هنوز همه چی هم تموم نشده..."تموم شده.خیلی وقته تموم شده.. تازه می فهمم که من نیومدم که ازت بپرسم چرا تموم شده.اومدم سیگار بکشم و بهت نگاه کنم.آخه تا قبل از این تجربه نکرده بودم که قیافه ی کسی رو که دوسش دارم لای حلقه های دود این لعنتی ببینم.درست مث تو فیلماس"همین که تو باعث شدی من به شعر علاقه مند بشم کافیه. همین اثر گذار بودن تو روی من کافی نیست؟..میدونی از اون موقع تا حالا هوار تا کتاب شعر خوندم".اخم میکنم بهت.مثل اینکه قواعد بازیمون رو به گه کشیدی.از عصبانیت به حرف میام:"مگه قرار نبود لغتایی که واسمون مقدسه رو همین جور الکی به کار نبریم".میخندی بازم از اون خنده های تلخ "یادش به خیر "هوارتا"،"۶۰ ثانیه" ..."آهی میکشی که به من حالی کنی هنوز خاطراتم برات عزیزه."خوب تو که حرفی نمی زنی فقط اومدم بهت بگم که من تقصیری نداشتم".همیشه همین جوری بود من حرفی نمیزدم و تو نتیجه گیری می کردی که تقصیری نداشتی."حداقل دیگه شبا مجبور نمیشی زیر بارون تا صبح تو خیابون راه بری و سرما بخوری ".می خندی.یعنی میخندیدی..اون روزا که میدیدی تا صبح تو هوای بارونی تو محلتون راه میرفتم و شعر میخوندم..اون موقع هم میخندیدی بهم ..سیگار رو خاموش می کنم..در کیفم رو میبندم.و تو رو با قهوه ی شیرینت و حرفایی که نزدم تنها میذارم..
.................................................
"یادم هست،یادت نیست؟.."
محکم بغلت کردم و با داغی نفس هام گونه هات رو قلقلک میدم..."می خوام صدای قلبت رو بشنوم"..سرت رو روی سینه ام میذاری و به صدای ضربانم گوش میدی.."woooooow چه تند تند میزنه نکنه عاشق شدی؟".چشمک میزنی.حواست نیست که سرت رو طرف راست سینه ام گذاشتی.چشماتو میبوسم و تو گوشت آروم زمزمه میکنم"خیلی وقته"دستات رو دور کمرم حلقه میکنی و گوشت رو محکم میچسبونی به قلبم و میگی"چند تا دوسم داری؟".حداقل این 12سال مدرسه رفتن این خوبی رو داشت که یاد بگیرم چیزی به نام عدد بی نهایت هم وجود داره.مثل همیشه میگم "هوار تا ".بلند میشی و محکم بغلم میکنی."کم کم بریم داره دیر میشه"میگم:"60 ثانیه بشمریم و بریم".عادتمون بود همیشه وقتی میخواستیم بریم همدیگر رو بغل میکردیم تا شصت میشمردیم و بعدش میرفتیم.یک و دو سه و چهار رو زود میگفتیم..همیشه مشکل از 53 یا 55 شروع میشد که نوبت من بود بگم و طولش میدادم..و به 53 که میرسید می گفتم"53 ،53 و نیم،53 و سه چهارم..." می خندی "جرزن باز تو شروع کردی جرزنی می خوای طولش بدی ؟".چشماتو می بوسم و میگم"شصت!"
تو اتاقم نشستم و با دیوارا صحبت میکنم.با پوسترای تو اتاق حرف میزنم.با فریدون فروغی با شاملو با گوگوش با بوگی.تلفن زنگ میزنه.تو راه رسیدن بهش صدای نوار رو کم می کنم."بفرمایید"."سلام آقای محبی" اه بازم این مرتیکه ی گه.. ناشرم رو میگم."سلام"."آقای محبی زنگ زدم باز هم بهتون تاکید کنم تا چند روز آینده عنوان کتابتون رو بهم بگید آخه عنوان خیلی مهمه.پیشنهاداتم رو که یادتون هست؟"..آره یادم هست مرتیکه ی جا کش.بهم پیشنهاد کردی که اسم کتابم حتما توش یه کلمه ی "عشق " باشه چند تا هم پیشنهاد کردی مثل "همسفر با عشق"،"سال هایی با عشق"،"همنوا با عشق".همتون همینید ناشر های قبلی هم همیشه همچین اسمایی واسه داستانام پیشنهاد میکردن "باشه من تا فردا اسم انتخابی برا کتابم رو بهتون میگم خداحافظ" بدون اینکه جوابش رو بشنوم تلفن رو قطع می کنم.روی صندلی میشینم و سررسیدم رو میگیرم تو دستم.باید رو صفحه ی 14 مهر هم خطی بکشم.تموم شد.از اون روزی که گذاشتی رفتی.یا گذاشتیم رفتیم .یا گذاشتم رفتم.چه فرقی میکنه؟..از اون روزی که جدا شدیم هر شب صفحه های این سر رسید رو خط میزنم.به سرم زده بشینم و تعداد روز هایی که گذشته رو بشمرم.یک..دو..سه..پنجاه...صد...هزار....نه خیلی بیشتر از ایناست.هوار..آهان این از همش بهتره...هوار روزه...روز که چه عرض کنم انگار هوار ساله.فکر میکنم که اسم کتابم رو پیدا کردم "هوار سال تنهایی"
پی نوشت:سجاد تو اتاق نشسته و غرق در کتاب "صد سال تنهایی " مارکز است دوس دارم مارکز رو ببینم تو روش بخندم و با تمسخر بهش بگم "همش صد سال؟"
نویسنده : شین - ساعت 14:10 روز سه شنبه یازدهم مهر 1385
"...بسه ديگه حالا تو گوش گن!"
عجيب نبود. ديگه برام عادي شده بود. دوباره آرمين بعد از اينکه بيدار شده بود و رفته بود آب بخوره کنار پارچ آب روي ميز حلقه رو ديده بود و دوباره داد زده بود که « بابا ماماني بازم يادش رفته انگشترش رو ببره». آرمين خيلي بچه اس. هنوز نمي فهمه فرق حلقه و انگشتر چيه؟ نمي فهمه اينکه تو هر روز صبح موقع رفتن سر کار حلقه ات رو در مياري و کنار پارچ ميذاري با دير اومدن شبهات به خونه و اينکه ميگي
« با دوستام بيرون بودم عزيزم » به هم ربط داره. آره آرمين بچه اس، نمي فهمه. نکنه منو هم شاسگول گير آوردي؟ از همون اول که تو خونه شروع کردي به تعريف از همکار جديدت و هي «آقاي صديقي، آقاي صديقي » مي کردي فهميدم که زير سرت بلند شده! تو هم که روز به روز موقع رفتن سر کار، خوش آب و رنگ تر ميشدي و دقيقاً فکر مي کردي که من احمقم و چيزي نمي فهمم. حداقل به اون مرتيکه عوضي بگو وقتی داره باهات حال می کنه عطر joop به خودش نزنه که من رو تو درد سر بندازه چون جدیدا دور ورداشتی و شبا می گی تا عطر joop به خودت نزنی باهات نمی خوابم...
باز دوباره تو چشمام زل زده. ميدونم که باز ميخواد الان به يه بهونه اي بياد سر ميز من و بگه« چقدر امروز خوشتيپ شدي» بعد از اون روزي که اومد و گفت: «مهدي راستش ميدونم تو زن داري ولي خب چيکار کنم دوسِت دارم ديگه» و من بهش فهموندم که من پايبند خانواده ام هستم و اهل فوق برنامه نيستم. فکر مي کردم بي خيال ميشه ولي انگار دست بردار نيست( البته اين قضيه مال اون وقتاست که تو هنوز چيزي رو کنار پارچ جا نمي ذاشتي). از اون روز به بعد هر وقت مياد سمت ميز من سريع دست چپم رو ميذارم رو ميز و حلقه رو مي گيرم جلو چشماش که مواظب حرفاش باشه. يکي نيست بهش بگه آخه خره از چيِ من خوشت اومده؟ داره مياد سمت ميزم و مي دونم که امروز مي خواد از کراوات جديدم تعريف کنه و سريع بحث رو بکشونه سمت اينکه «من خيلي دوسِت دارم» خب زيادم بد نيست که يکي پيدا بشه که از من خوشش بياد. البته منم همچي ازش بدم نمياد ها! بذار حالا که داره مياد يه بار هم دست راستم رو بگيرم سمتش.
آرمين از خواب بلند ميشه و ياد اين ميفته که بابا ديشب بهش گفته بود که«من صبح زود بايد برم اداره کار دارم. صبحانه ات رو روي ميز آماده مي ذارم.»آرمين هم که اول صبحا خيلي تشنه است سريع سراغ پارچ آب ميره و ميبينه اين دفعه بجاي يه حلقه، دو تا حلقه کنار پارچ آب جا مونده و با خودش ميگه«يعني بابا هم فراموشکار شده؟!»
قطار به ایستگاه پنجم رسیده و من که حوصله ام سر رفته از حرف های مزخرف سیاسی که آدم های هم
کوپه ایم میزنند پرده ی قرمز کوپه را با دستم جمع می کنم تا به ایستگاه نگاهی بکنم .قطار در جلوی در خانه ای که کنار ایستگاه راه آهن است ایستاده .دختر بچه ای با چشمهاییپف کرده (که انگار با شنیدن صدای سوت قطار از خواب بیدار شده ) در قهوه ای خانه را باز می کند و روی سکوی کنار خانه می نشیند. موهای بلوندش را روی شانه هایش میریزد و دامن چین دارش را روی پاهایلاغر و کوچکش می کشد.با دستانش چشمهای خمار و پف دارش را می مالد و با بی حوصلگی به سمت قطار نگاه می کند.به او نگاه می کنم و او هم هنگامیکه بین این همه کوپه ناگهان چشمش به من می افتد و میبیند که به او زل زده امنگاهی می کند و سریع چشمهای روشنش را با نجابت دخترا نه اش از من می دزدد . من هم که نمی خواهمدیدن چهره ی زیبا و معصومش را از دست بدهم پرده را جلوی صورتم می کشم تا از روزنه ی کوچکی که توی پرده است ببینمش طوری که او من را نبیند . نه سنگی به طرف قطار پرتاب می کند و نه برای کسانی که سرشان را از پنجره بیرون آورده اند دست تکان می دهد.ساکت نشسته و به قطار نگاه می کند و خمیازه می کشد..سوت قطار دوباره به صدا در می آید و قطار شروع به حرکت می کند و دخترک هم با بیخیالی تمام تنها خمیازه می کشد و دست تکان دادن بسیاری از مسافران را بی پاسخ می گذارد
دیگه خسته شدم .هر روز کلی قطار جلوی در خونه وایمیستن و همه ی آدما کلشون رو از پنجره میارن بیرونو انتظار دارن که من واسشون دست تکون بدم . خوب اونا که نمی دونندیشب که بابا نمی تونست چشماشو وا نگه داره و تلو تلو می خورد و داشت فرش خونه رو جمع می کرددوباره با مامانی دعواش شد و مامانی هی داد می زد"به خاطر اون کوفتی تمام زندگیمون رو فروختی و دود کردی حالا هم می خوای فرش رو بفروشی ؟ آخه به تو هم میشه گفت مرد؟" . اون آدما که این جیزا رو نمی دونن .نمی دونن که چند روز پیش بابا یه آقای غریبه ای رو آورد خونه و ازش پول گرفت بعد اون آقاهه با مامانی رفتن تو اتاق .یادم میاد مامانی وقتی می خواست با اون آقاهه بره تو اتاق به بابا نگاه کرد و بدون صدا گریه کرد .تازه بعدشم که مامانی رفت تو اتاق بابا من رو صدا کرد بالای سر من وایستادو گوشای منو با دستاشگرفت تا صدای تو اتاق رو نشنوم و من اون شب دیدم که قطره های اشک بابا از چشاش سر می خورد و می ریخت رو لباس من.من تا حالا گریه ی بابا رو ندیده بودم برا همینمن هم باهاش گریه می کردم ولی نمی دونستم واسه چی گریه می کردم.این آقا پسره هم همش داره منو نگاه می کنه ودلش می خواد من واسش دست تکون بدم یا بخندم . رفته پشت پرده قایم شده فکرکرده من نمی بینمش .من دیگه اصلا دوس ندارم واسه کسی بخندم چون این روزا هم مامانی گریه می کنه هم بابا پس من هم باید گریه کنم. اَه ه هقطار هم که داره میره.خوب بره مگه چی میشه؟.یه قطار دیگه میاد
قطار از ایستگاه پنجم می گذرد و در بین راه هم کسی سنگی به سمت قطار پرتاب نمی کند.به ایستگاه بعد فکر می کنم و به این امید که دخترکی بلوند در ایستگاهی دیگر برایم دستی تکان دهد یا لااقل سنگی پرتاب کند فقط خمیازه نکشد!
آخرین پک هاش رو به سیگار میزنه و تازه یادش می افته بپرسه که :"دود سیگار که اذیتت نمی کنه؟" منم لبخندمیزنم که یعنی نه. "آره خلاصه این داستان زندگی من بود.دو سال پیش هم طلاق گرفتیم و این دو ساله خیلی زجر کشیدم.تنهای تنهام"صداش رو یه غمی میگیره "می دونی الان هم که دارم با این ماشین کار می کنم هیچ حالی بهم نمی ده چون فقط واسه خودم دارم پول در میارم".ای کاش تا سد خندان زیاد مونده باشه تازه داره خوشم میاد "بچه ندارید؟"" ته سیگار رو پرت می کنه تو خیابون."هه دلت خوشه..سه سوت رفتن سمت مامانشون فقط موقع پول گرفتن میان یه سری به من میزنن".تو آینه به چشام زل میزنه"تنهایی درد بدیه..خوب پسرم ماشینای سه راه ضرابخونه همون دست میدون وایستادن خیر پیش"
............................................
وارد مهمونی میشم.میگن یکی از فامیلامون از مکه اومده و ما اومدیم تو این مهمونی که بهش خوش آمد بگیم و البته شام بخوریم.همه منتظرن تا زودتر شام رو بیارن تا خیالشون راحت شه به ازای کادو هایی که خریدن یه شام درس حسابی گیرشون بیاد.پسرعموم که تا دیروز موز رو با دست می خورد موز رو با چنگال می خوره و به من که دارم با دست می خورم یه جوری نگاه می کنه .پسرخاله ام سر میز میشینه و میگه:" سعید بابات چرا نیومده؟بابا این احمد آقا افتخار نمیده ما ببینیمش؟".یاد دو هفته پیش می افتم که با بابا رفته بودیم خونشون و یه دقیقه از اتاقش بیرون نیومد تا ما رو ببینه .دوس دارم تف کنم تو صورتش و بگم "نه افتخار نمیده!".با توجه به این رسم که همیشه تو هر مجلسی باید یکی رو اعصاب آدم راه بره یه بابایی میاد و میکروفون رو میگیره و با صدای بلند میگه که" اگه این یا علی رو بلند بگید شام هم زودتر حاضر میشه" و من تو صدای همه می بینیم که چه جوری از ته دل داد میزنن!
............................................
خسته شدم.هوای اینجا داره آزارم میده .بین این همه ریا فقط باید یاد"تو" بیفتم که آروم بشم.تویی که هیچ وقت وجود نداشتی.تویی که یه روزی اسمت ندا بود یه روز معصومه.ولی آخرش فهمیدم هیچ کدوم از اینا "تو" نبودی.تویی که باید خیلی جاها رو هنوز بگردم تا پیدات کنم.تویی که میگن با همه فرق داری و مثل اونای دیگه هیچ وقت فراموش نمیشی.تویی که باید تو بغلت دراز بکشم و تو نوازشم کنی و من برات رباعی بخونم.تویی که شاید فقط یه رویا باشی و اصلا وجود نداشته باشی.تویی که قراره همه ی نوشته هام و شعرام رو بهت تقدیم کنم.به تو... به تویی که نمی شناسمت
............................................
میخوام بزنم همه ی این بشقاب ها رو بشکونم .برم بالای این میز های تمیز و تو روی همه ی کسایی که دارن به هم دروغ می گن تف کنم..تا من رو با لگد از مهمونی بندازن بیرون و اون وقت میدونم کجا برم.میرم پیش همون راننده تاکسی میشینم.بهش میگم سیگار بکشه چون من ناراحت نمیشم و تا صبح با هم از تنهاییمون حرف میزنیم
کنار من نشستی و دستت رو از قصد جوری گرفتی که برگ هفتت رو ببینم و با حرکت چشمات و اون لبخند عذاب آورت بهم میفهمونی که "این هفت دل رو واسه تو کنار گذاشتم ها".وقتی برگ دلت رو میبینم یاد چند ماه پیش می افتم و اون شبی که سرم رو رو شونه هات گذاشته بودم و گریه می کردم و ازت می خواستم که تا آخر این بازی با من بمونی تو هم با همون لبخند عذاب آور همیشگی جواب دادی "آخه چرا انقد غصه می خوری خره ..من که گفتم تا آخرش باهاتم"..
تا به خودم میام میبینم که از بازی کنار رفتی..انگار خیلی وقته..شاید چند ماه..و یا چند سال..حسرت این رو می خورم که چرا این دفه مثل همه ی دفعه ها نبود که "تک برگ" گفتن یادت بره و به زور جریمه بتونم تا آخر بازی نگهت دارم..حالا تو رفتی و من موندم با این پونزده برگی که تو دستمه و بازیی که فکر می کنم هیچ وقت تموم نمیشه...
پی نوشت:اگه شما هم مثل من تو بازی "هفت کثیف" پونزده تا برگ تو دستتون میموند مجبور می شدید بشینین یه قصه واسش درس کنین!
شهریور ماه مرگه..ماهیه که باید بیخیال این بشیم که تولد کدوم یکی از دوستامونه و فقط به اون جمعه ی خونین فکر کنیم.شهریور که میشه می دونم که باید یه روزی تو همین ماه باشه ولی نمی دونم چه روزی .فقط می دونم یکی از همین جمعه هاست.خودت گفته بودی که "جمعه حرف تازه ای برام نداشت" ولی این دفعه داشت . حداقل برا ما ها که داشت.چقدر خوب شد که بالاخره اون جمعه ی خونین هم رسید و عمر جمعه به هزار سال نرسید تا ما بتونیم باهات آشنا بشیم. بتونیم پوستراتو که تو مغازه ها پر شده بود بخریم و حرفای آدمای بزرگ رو دربارت بشنویم و نوارات پشت سر هم رکورد پرفروش های هفته رو بزنه.چقدر خوب شد که مردی استاد
…………………………..........................
"آخر قصه بخوابیم،اول ترانه پاشیم"
اون موقع ها یادمه دبیرستان بودم وعاشق شعر.هر وقت یه شعر قشنگ می خوندم فردا صبح که می خواستم برم مدرسه زودتر می رفتم سر کلاس تا قبل از اینکه بچه ها بیان سر کلاس اون شعر قشنگ رو بنویسم پای تابلو .البته خوب معلوم بود که بچه ها جنبشو ندارن همیشه یه حرفایی از اون بیت ها رو پاک می کردن تا بتونن یه فحش سکسی ازش بسازن. که وقتی شنیدم که می گفتید "در روز های آخر اسفند وقتی بنفشه ها را با …" همییشه منتظر بودم تا آخرای اسفند برسه و هر روز زودتر از بچه ها برم سر کلاس و این شعر رو بنویسم یا نمی دونی چقدر منتظر بودم که عید اون سال برسه تا ببینم که واقعا عیدی هم بو داره یا نه؟
…………………………..........................
"یه مرد بود،یه مرد"
استاد راستشو بخای خیلی دوست داشتم بپرسم ازت چرا آهنگ های شما رو باید تو تاریکی و به دور از همه ی آدما گوش داد و گریه کرد.استاد واقعا چرا آهنگ های شما بی اختیار اشک رو سرازیر می کنن؟.استاد چه جوریه که وقتی می گی "جماعت من دیگه حوصله ندارم" غیر از شنیدن این جمله با اون صدای خش دار و خسته خود بی حوصلگی و خستگی به آدم سرایت می کنه.استاد خدایش وقتی به روز چهارشنبه که قراره " عصر خوشبختی ما" ما باشه طعنه میزنی و میگی"هه!" ما بی جای خنده گریه می کنیم .استاد وقتی می خوام آهنگاتون رو با برنامه ی "جت ایدیو" باز کنم همه ی" اکولیزر" ها رو امتحان می کنم..پاپ.راک.دنس..ولی نه نمیشه.نمیشه با هیچ کدوم این غم صدای شما رو گرفت و چه بخوایم و چه نخوایم باید به اشکامون مجوز خروج بدیم!
…………………………..........................
"آخ اگه بارون بزنه.."
استاد روزای سختی شده نمی دونیم باید با چیا زمستونو سر بکنیم با چیا خستگیو در بکنیم .این روزا گنجشکک اشی مشی رو نمی کشن بلکه تیکه تیکش می کنن!. استاد هنوزم جغد بارون خورده داره تو کوچه فریاد می زنههنوزم از ابر سیاه به جای بارون خون می چکه و هنوز به اون امیدیم که یه شب مهتاب ماه بیاد تو خواب
یادته می نالیدی استاد که این جمعه ها سر نمیاد حالا راحت باش دیگه برای شما تموم شده ولی برای ما..".و ما همچنان دوره می کنیم...شب را..و روز را...هنوز را..."
پی نوشت: سالروز فوت فرهاد رو به همه ی کسانی که مثل من با مرگ فرهاد اون و آهنگاشو کشف کردن تبریک میگم
نویسنده : شین - ساعت 17:22 روز یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385
همیشه وقتی مامان کفشا رو جفت می کرد اعصابم خورد می شد از اینکه کفشای من از کفشای بابا کلی کوچیک تر بود اون موقع ها من 32 بودم و بابا 42 ..اووه 10 تا با بابا فاصله داشتم ..من خیلی کوچولو بودم
.............................................
وقتایی که با مامان می رفتیم کفش بخریم مامان می گفت یه شماره بزرگ تر از پات میگیرم تا تا سال دیگه هم بتونی پات کنی و تا اون موقع تنگ نباشه تو پات..بابا هم نق می زد که "زهرا ببینم با این صرفه جویی هات به کجا می خوای برسی خوب این که برای پای بچه بزرگه" ولی من که دوس داشتم زود تر به شماره پای بابا برسم فکر می کردم بابا زورش میاد از اینکه من به 42 برسم و منم مثل اون مرد بشم و برا همین با مامان موافقت میکردم و کفش بزرگتر می خریدم آخه من می خواستم زود مرد بشم آخه مردا ازدواج میکردن، بچه میاوردن و من هم دوس داشتم زود مرد بشم و ازدواج کنم
............................................
چهار، پنج سالی میشه که شماره کفشم به 42 رسیده و دیگه تکون نخورده هر سال که میگذره خیلی دوس دارم که موقع خریدن کفش به مامان بگم مامان 42 دیگه واسم تنگه بزرگترش رو بخر اما تازگی ها نه دیگه 42 برام تنگ میشه نه مامان باهام میاد که برام کفش بخره...
نویسنده : شین - ساعت 17:10 روز شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
"اخلاقیات مجموعه دستورات اعتباری اند که اهل جوامع برای استحکام اساس زندگی خود و جلوگیری از هرج و مرج وضع کرده اند.فی المثال برای حفظ نوامیس و اموال و اولاد خود این اعتبارات را وضع کرده اند که نباید به ناموس و مال دیگری نظر داشت و یا هر چه از این دست.و این به قدر فهم و نیاز جوامع متغیر است و ای بسا حرکتی که در اجتماعی اخلاقی است و در اجتماع دیگر غیر اخلاقی"
"آن دسته از جوامع که به مدنیت مترقی رسیده و قانون بشری به قدر نیاز و کفایت در آن حکم فرماست و همه ی امور بر پایه ی آن به راحتی و بی هیچ خللی می گذرد به دین و دستورات آن نیازی ندارند چرا که نظم و قوانین آدمیت ایشان را از هر دستور دیگری بی نیاز ساخته است.
اما در آن دسته جوامع که هنوز به پایه ی ترقی و پیشرفت نرسیده اند و قانون آدمیت در آن ها جاری و ساری نگشته هم چنان به دین محتاجند و علما و دانشمندان آن دیار نباید مردم را به بی دینی ترغیب و ترویج کنند زیرا اگر مردم را از حلال و حرام و جزای عقبی و دوزخ ترسی نباشد و در عین حال قانون و حفاظت بشری نیز بر ایشان استوار نباشد،دیگر دلیلی وجود ندارد که به یکدیگر نیاشویند و خون یکدیگر نریخته و مال یکدیگر به یغما نبرند.در آنصورت هیچ چیز و هیچ کس در امان نبوده و هیچ حامعه ای استوار نخواهد ماند "
"خوبی و بدی در این جهان هیچ کدام فی نفسه موجود نیست.بل نظر و صلاح ما نسیت به هر چیز اعتبار خوبی و بدی آن جیز است.مردی که خانه ای را غارت می کند و خود را به نوایی می رساند بی شک به زعم خود عمل نیکی انجام داده و آن که در این میان مال خود را می بازد فریاد بر می آورد که این عمل ناشایست است و آن که بالاتر از این دو نگاه می کند فی الجمله صلاح نوع آدمی را میبیند و اگر این غارت در نهایت به سود آدمیان باشد پسندیده است و اگر نباشد ناپسند و ای بسا عملی در زمانی و مکانی خوب و در زمان و مکانی ناپسند افتد"
بخشی از نوشته های میرزا یوسف دیلماج
از کتاب "دیلماج" نوشته ی حمید رضا شاه آبادی
پی نوشت:ما که با خوندن حرفای دیلماج حالشو بردیم شما هم حالشو ببرید!
-سلام عرض می کنم خدمت شما خانم و ممنونم از اینکه با برنامه ی خودتون تماس گرفتین
-مرسی .آقای نیازی من تماس گرفتم که بگم اگه میشه تو برنامه تون از آقای حمید سلطانی هم دعوت کنید
-چشم خانم حتما دوستان پی گیر می شن تا این بازیگر خوب و پر طرفدار رو دعوت کنن
-آقای نیازی ببخشید می خواستم بینم شما می تونید شماره تلفن من رو به ایشون برسونید چون من از طرفداران پر و پا قرصشون هستم و خیلی دوست دارم که باهاشون صحبت کنم
-دوستان در قسمت پخش شماره تلفن شما رو می گیرن و اگر دسترسی به آقای سلطانی داشتن این کار را برای شما انجام میدن خوشحال شدم از شنیدن صداتون
-آخه آقای نیازی تا حالا پنج شیش بار همین کار رو کردم ولی نتیجه نداشته
-خوب خانم حتما دوستان دسترسی به آقای سلطانی نداشتن
-(در حالی که بغض کرده)مگه میشه دسترسی نداشته باشن..آقای نیازی به خدا من حمید رو خیلی دوست دارم شب و روز با یاد اونه که زندگی می کنم شبا موقع خواب عکسش رو در آغوش می گیرم و می خوابم اگه بدونید...
-(مجری حرف دختر را قطع می کند)مرسی از تماستون ..تلفن بعدی
.................................................
هر چه به باجه ی مطبوعاتی نزدیکترمی شدند شوق مریم برای خریدن مجله ی تلاش که ازهفته ی پیش قول مصاحبه با حمید جون رو داده بود بیشتر می شد.مریم و آزیتا به روزنامه فروشی رسیدند و سریع به دنبال مجله ی تلاش گشتند تا مریم بالاخره پیداکرد . یه دفه برق عجیبی تو نگاش پیدا شد چشماش باز شدن نمی دونست تعجب کنه،بخنده یا گریه کنه و بلند جیغ کشید :آآآآآزییییییتا... و در حالی که هفته نامه از دستش می افتاد روی زمین ولو شد.مردم دورش جمع شدن و تیتر هفته نامه روی زمین خود نمایی می کرد "حمید سلطانی:از همسرم جدا شدم"
آزیتا نشسته و داره مجله رو می خونه می فهمه اون جمله ی که تیترش کرده بودن توی مصاحبه اصلش این بوده:
"-آقای سلطانی لطف کنید برای شماره ویژه ی نوروز ما یه دروغ سیزده بگید
-بنویسید من و همسرم از هم جدا شدیم(می خندد)"
آزیتا در حالی که متن مصاحبه رو می خونه اشک هاش رو پاک می کنه که یه دفه صدای مریم تکونش میده"آزیتا من کجام؟"..به هوش اومده آزیتا با خوشحالی می گه"هیچ چی عزیزم انقدر خوشحال بودی یه دفه غش کردی ما هم آوردیمت بیمارستان" مریم که انگار آرام آرام به هوش اومده یادش می آد و با لبخندی که رو لباش ظاهر شده می گه "دیدی آزیتا حمید جونم از اون زنیکه جدا شده".آزیتا هم تو چشای مریم نگاه می کنه و با خودش میگه "اگه گفتن حقیقت تمام زندگیت رو می گیره پس بهتره دروغ بشنوی" و با خنده ای مصنوعی رو به مریم می گه :"آره عزیزم، حمید فقط مال توهه"
شماره ی ویژه ی عید رو دیگه نتونست پیدا کنه هر جا رفته بود تموم شده بود.داشت لجش می گرفت از اینکه خوشگلی حمید جونش باعث شده که بقیه ی دخترا این شماره رو نایاب کنن.آزیتا هم بهش گفته بود :"تو که غش کردی دیگه حواسم به مجله نبود که کجا افتاد".ولی مریم فکر می کرد آزیتا هم انقدر از حمید خوشش می آد که این شماره رو واسه خودش ورداشته دختره ی حسود
نشسته بود تو اتاقش و داشت برای صدمین بار یکی از قسمت های "خط قرمز " رو که روی نوار ویدیو ضبط کرده بود نگاه می کرد.عاشق اون جایی بود که حمید به شهرام حقیقت دوست می گفت "من اگه یه روزی قرار باشه عاشق کسی بشم فقط عاشق یکی می شم".هروقت به این دیالوگ که می رسید نوار رو عقب میبرد و دوباره نگاه میکرد.اتاقش پر بود از عکسای حمید سلطانی که تو هر کدوم با یه ژست واستاده بود و تو همشون لبخند میزد همین چند وقت پیش بود که به آزیتا گفته بود "می دونی آزیتا من مطمئنم حمید جون تو این عکسا به من لبخند زده "و وقتی آزیتا زیر لبی پور خندی زده بود تا یه هفته با آزیتا قهر بود
یه دفه زنگ تلفن از جا پروندش و حمله کرد به سمت تلفن
-بفرمایید
-سلام مریم
-اه ه ه ه الهام .. تویی فکر کردم کیه
-ببین مریم من امروز یه مجله خریدم گفته که هفته ی بعد مهمان تلفنیش حمیده می تونی موقع همون مصاحبه بری دفتر مجله و ببینیش
-راس می گی الی جون؟
-آره خره
-ای قربونت بشم
-فقط باز کسحل بازی در نیاری تا دیدیش دوباره دهنت قفل شه و نتونی چیزی بهش بگی
جلو آینه هی روسریش رو عقب می بره هی اندام خودش رو تو آینه ور انداز می کنه مانتو ی این دفه اش تنگ تنگ بود .آخه یادشه دفه ی پیش که رفته بود پیش حمید بین اون همه دختر حمید بیشتر توجهش به اون دختره بود که مانتوی تنگی داشت.یک آن با خودش گفت :"مگه حمید باید از بدن من خوشش بیاد؟".ولی دوباره به خودش گفت"نه حمید من که آدم هیزی نیست ولی خوب هر چی مانتوم تنگ تر باشه توجه بهم بیشتره"
جلوی دفتر هفته نامه حدود پنجاه شصت تا دختر صف کشیدن تا حمید از در بیاد بیرون..بالاخره میاد و دخترا حمله میکنن سمتش ..مریم که خودشو اون جلو ها جا داده بود میره و خودش رو کنار حمید میچسبونه و دوباره چون اونرو از جلو میبینه مثل همیشه از شدت ذوق نمیتونه حرفی بزنه دخترای دیگه کاغذاشون رو میدن و حمید هم تند تند امضا می کنه مریم غرورش رو گذاشت کنارو گقت" آقای سلطانی"..حمید نگاهی به اون کرد و در حالی که داشت امضا می داد نگاهی به مانتوی تنگ مریم انداخت و لبخندی بهش زد و دوباره روش رو برگردوند و شروع به امضا دادن کرد.مریم از اینکه حمید بهش لبخند زده بود تو پوست خودش نمی گنجید.یه دفه یکی از دخترا پرسید"آقای سلطانی حقیقت داره که شما از همسرتون جدا شدین" و حمید هم با لبخندی پاسخ داد "نه خانوم اون یه دروغ سیزده بود".رنگ مریم یه دفه سفید شد دهنش که ازذوق بسته شده بود این بار از شدت جا خوردن قفل شده بود.رنگش سفید و سفید تر شده بود.نمی تونست رو پاهاش واسته و در حالی که حمید داشت سوار ماشینش می شد و دخترا هنوز داشتن ازش امضا می گرفتن مریم روی زمین افتاد
نویسنده : شین - ساعت 16:4 روز یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385
همیشه این جوری شروع میشد. "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود".حتی پیش میومد وقتایی که اصلا بقیه ی قصه رو نمی شنیدم و خوابم می برد و من می موندم و خدایی که غیر از اون هیشکی نبود
زنگ رو زده بودن و باید مثل همیشه دزدکی خودمو تو صف جا می دادم.ناظم ولی این دفعه حواسش بود با چشم بهم اشاره کرد که یعنی "کور خوندی دیدم دیر اومدی".از جلو نظام رو که دادن باز هم داد زدم "الله اکبر" با وجود اینکه نه می دونستم "الله" چیه نه "اکبر".البته اکبراسم یکی از بچه محلی هامون بود ولی چرا باید ما هر روز اسم اونو داد میزدیم آخه اون که تو مدرسه ی ما نبود!
صف راه افتاد و ناظم با زیرکی تمام من و بقیه بچه هایی که خودشون رو تو صف جا داده بودن کشید کنار.گفت برید در دفتر وایستید تا بیام تکلیفتون رو روشن کنم و اشک ما بود که همین جوری تند و تند میریخت.
تو این موقعیت یاد پیرمرد مهربونی افتادم که مامان می گفت ما روبه وجود آورده.سرم رو به طرف بالا گرفتم و گفتم :"خدا جون من که تا حالاتو رو ندیدم ونمی دونم وجود داری یا نه پس اگه یه کاری کنی که ناظم من رو کتک نزنهمی فهمم که تو حتما وجود داری و گر نه می فهمم که حرفای مامان دروغ بوده" هنوز حرفام تموم نشده بود که ناظم اومد و باعصبانیت به ما گفت:"برید سر کلاس و دفعه ی آخرتون باشه" و من فهمیدم که خدا وجود داره !
توی نمایشگاه هنرهای تجسمی فرهنگسرای نیاوران قدم می زنم.غیر از چند تا نقاشی تک بقیه ی نقاشیها که اکثرا آبستره هستن حوصلم رو سر می برن.نقاشی های جالبی که میبینم اسم نقاش و نقاشی رو تو دفترم می نویسم....
خسته شدم ،یه صندلی بر می دارم و رو به روی پنجره ی بزرگ سالن میشینم.یه دفه می بینم یه نقاشی خیلی زیبا جلو رومه.نقاشی که توش همه چی سبزه.یه گوشه ی نقاشی یه کلاغ داره از شیر آب می خوره و اون طرف یه گنجشک خودش رو برا پریدن آمده می کنه و این وسط درختا با باد در حال رقصیدن هستند.چقدر این نقاشی زیباست دفترم رو باز می کنم و می نویسم "نقاشی محوطه ی فرهنگسرای نیاوران " و تو اسم نقاش می مونم نمی دونم نقاشش کیه.منتظرم "داروین " و "سارتر" از تو کتابای فلسفه بپرن بیرون وتو شناسایی اسم این نقاش بهم کمک کنن
توی ماشین در راه بیمارستان نشستیم و بچه ها الکی می خوان بهم امید بدن که چیزی نشده.انقدر ترسیدم که حتی جرات نمی کنم به دستم نگاه کنم.دارم دنبال کسی می گردم کسی که با فکر کردن به اون امید داشته باشم که همه چی حل میشه.یکی که بهم بگه "همه چی درس می شه غصه نخور" و من هم بتونم به اون اعتماد کنم
اتاق عمل ساکته.دکتر ها آروم کار خودشون رو می کنن.درست بالای سرشون سه تا چراغ دایره ای زرد وجود د اره که نور روی دستم میندازه.از وقتی که دکتر ماسک اکسیژن رو صورتم گذاشته ترسم چند برابر شده. دارم دنبالش می گردم تو این اتاق.به سمت دکتر بر می گردم و سکوت اتاق عمل رو میشکنم
-آقای دکتر خدا کجای این اتاقه؟
دکتر که زیر اون چراغا داره کار می کنه دستش رو به سمت بالا می گیره و می گه :
"درست بالای این 3 تا چراغ.ما پایین این چراغا کار میکنیم ولی همه چی بستگی به بالای این چراغاداره"
عمل تموم شده و تو بخش نشستم این جاهرجورمریضی پیدامیشه.فقیر،پولدار،لات،با فرهنگ،جوات،تحصیلکرده همه جمعشون جمعه و همشون به یه چیز فکر می کنن به یه قدرت نا محدود.به یکی که سوای پول و فرهنگ و سواد هواشون رو داشته باشه.تازه می فهمم که ما آدما مجبوریم به وجود یه قدرت بزرگ تو زندگیمون ایمان داشته باشیم تا بتونیم زندگی کنیم..کسی که تو این مواقع بهش اعتماد کنیم..خانم بغل دستیم به دستم نگاهی می کنه و میگه :"شوهر من تا حالا 7 بار عمل کرده هنوز انگشتش خوب نشده"..
"کسی را دوست داریم که دیگر نیست.مرده.رفته یا تصمیم گرفته دیگر نباشد زندگی همین است.هنر هست برای باوراندن این معجزه ی بازگشت ناممکن ،ما نیزمشتاق این بازگشت هستیم.رویازده ای هستیم که باور می کنیم امکانش هست .اجازه می دهیم شور خاطرات قدیمی وجود مان را تسخیر کند و می کوشیم این خاطرات را در وجود فردی دیگر تجلی ببخشیم..عملی تراژیک و نابود گر"
قصه" شب های سپید" قصه دل سپردن به رویاهاست.رویاهایی که از نظر دیگران منطقی و قابل باور نیست.رویای بازگشت محبوب ابدیمان.رویایی که باعث میشود" ماریا"ساعت 10 شب روی پل منتظر کسی بماند که بازگشتش برای او زندگی دوباره ای استواگر کس دیگری با ماریا باشد ماریا از آغوش گرم او فرار کندوگریه کنان به او بگوید" برو اگه اینجا باشی اون میاد من می نمی خوام اون من رو باکس دیگری ببینه"
آنجادهکده ی رویاهاست ..همان جایی که تا قبل از ورود ماریا برای مارچلو "یه جای خسته کننده و عادی" بود .شیشه های واقعیت همیشه مه گرفته است و برای اینکه مارچلو بتواند ماریا را در آن سوی شیشه های بار ببیند باید با دست هایش شیشه ی مه گرفته را پاک کند و در آن سوی پنجره رویای خودش را ببیند
بازی "مارچلو ماسترویانی " و " ماریا شل " در این فیلم واقعا ستودنی است."مارچلو" در آغاز مردی است خجالتی که از ابراز احساساتش جلوگیری می کند و به رویا اعتقادی ندارد و حتی می گوید"من تا قبل از این به این بار نیومده بودم همیشه بعد از تمام شدن کارم راه می رفتم و رویا پردازی می کردم ولی این اشتباهه چون ادم تو رویا فکر می کنه که اون چیزی که رویا می کنه واقعیته و این درست نیست"ولی در میانه ی فیلم خودش دست به دامان رویا می شود و مانند کودکی احساساتی به ماریا ابراز عشق می کند.بازی "ماریا " هم فوق العاده است.خنده های بی اختیار و کودکانه ی او از او یک کودک رویا پرداز ساخته که هیچ وقت حاضر نیست تن به واقعیت بدهد
نور پردازی فیلم فوق العاده است.چه در فصاهای دهکده که با نور هاله ای فضا کاملا رویایی شده است چه در انتهای فیلم که در سکانس رقص و سکانس ابراز عشق با حرکت چرخان نور تشویش مارچلو از ابراز عشق را بیان می کند.لوکیشن فیلم هم فوق العاده است و فضاهای غریب و رویا گونه ای دارد
"مجید اسلامی" درست می گوید ..محبوب ابدی ما همیشه ما را ترک می کند و می رود و او می ماند و خاطره هایش .از کوچکترین حرف هایش استفاده می کنیم تا به خودمان ثابت کنیم که بر می گردد و با این رویا تمام زندگیمان را سپری می کنیم.تمام زندگی مان تبدیل می شود به یک انتظار..و او می آید..در آن سوی مه ..در روی پل..در حالی که چند ساعتی از ساعت 10 گذشته..و ما میان ظواهر فریبنده و اغواگر زندگی و "او" او را انتخاب می کنیم و خودمان را به آغوش گرم او می سپاریم و مارچلو هم با پی بردن به این واقعیت تلخ یاد می گیرد که تنها رویاها همیشگی هستند
آروم در رو وا می کنه که نکنه ما یه وقت خواب باشیم ولی وقتی میبینیه کسی خواب نیست در رو محکم تر میبنده تا ما که تو اتاق خودمون هستیم بفهمیم اومده.کسی زیاد واکنشی نشون نمی ده فوقش از بس که گفتیم سلام یه سلام خشک و خالی تحویلش میدیم و میریم دوباره سر کار خودمون.می ره و آروم میشینه رو کاناپه و تلویزیون رو روشن می کنه و همون جا روی کاناپه خوابش میبره فکر کنم زودتر از اینکه دوباره از من بپرسه نوار هایده زدم یا نه از خستگی خوابش برده؟
روزهای راهنمایی و دبستان همیشه وقتی قرار بود "بابا" بیاد مدرسه و کارنامه بگیره همیشه دوس داشتم یه وقتی بیاد که ما سر کلاس باشیم و بچه ها اونو نبینن.آخه صورتش خیلی پیر بود و داغون و من که اون روزا یه کم کوچولو بودم دوس نداشتم جلو بچه ها زایه بشم که بابام بیریخته!!!. واسه همین همیشه بهش می گفتم موقعی که ما سر کلاسیم بیا و زنگ تفریح نیا.اون آخریها طفلکی دیگه خودش قضیه رو فهمیده بود و من تا می گفتم بیا مدرسه می گفت کی سر کلاس هستید؟
تا حالا چند بار خواسته باهام درددل کنه، باهام حرف بزنه اما هر چی سعی کرده نمی تونه و حتی وقتی خواهرم بهش می گه : "منو بوس کن" می گه "برو دختر لوس بازی در نیار".تا حالا چند بار سعی کردم بغلش کنم، ببوسمش ،اما این خجالت لعنتی نمی ذاره حسم رو بهش منتقل کنم می دونم که محتاج بوسه و آغوشه نه فقط یه نوار هایده!
از صبح تا شب جون می کنه تحقیر میشه ملامت میشه تو سرما می خوابه فقط به خاطر اون عشق پنهانی که در وجودش نسبت به ما داره و هیچ وقت نمی خواد نشونش بده اولا فکر می کردم به خاطر احساس تعهده که داره این کارا رو می کنه ولی وقتی اون شب به خاطر وضعیت بد برادرم اشکش رو دیدم فهمیدم قضیه چیز دیگه ایه
در کلاس های فیلمنامه نویسی اولین چیزی که خیلی روش تاکید میشه اینه که شروع فیلم نامه باید گیرایی داشته باشه."شرق بهشت" از این لحاظ یه فیلم استثنایی است.
"زنی در حال عبور است پسری او را میبیند و به دنبال او به راه می افتد زن به بانک می رود در بانک ما فقط دست های زن را میبینیم که پول را تحویل میگیرد.دو زن از پشت پنجره او را میبینند و با هم راجع به او حرف می زنند.پسر هم چنان به دنبال زن می رود .زن به خانه اش می رسد و در حالی که ما هنوز او را از پشت سر میبینیم به مستخدمش می گویدکه کسی مزاحم او شده است"
تنها شنیدن این جمله ها کافی است تا بفهمیم که فیلمنامه نویس با چه تبحری در صدد بوده که عنصر کنجکاوی رو در وجود تماشاگر بیدار کنه و تماشاگر بارها از خودش بپرسه "این پسره واسه چی دنبال این زنه هست؟"و انصافا کارگردان هم با چیدمان صحنه محل قرار گرفتن بازیگران و نحوه ی بستن کادرها (در کل میزانسن)این حس را تشدید می کند.۱۰ دقیقه ی اول این فیلم از بهترین شروع های تاریخ سینماست
.
پسرک موبور شیطون هالیوود همیشه تنهاست حتی بالای واگن های قطار هنگامی که داره از سرما به خودش می پیچه . او راه ارتباط با ادمها رو یاد نگرفته و این گونه است که وقتی که می خواد به پدر کادوی تولد بده پدر او رو تحقیر می کنه و وقتی می خواد عشقش به مادرش رو ابراز کنه می گه:"به مادرم بگو ازش متنفرم" .حتی وقتی در کار کاهو ها به پدر کمک می کنه و ما خوشحال هستیم که او هم مثل "ارن" پسر خوبی شده باز می فهمیم که اون وسیله ای که ازش برای پایین ریختن کاهو ها استفاده کرده کفی زغال سنگ دزدی است .او تشنه ی توجه کردنه برای همین است که به پدر و مادرش می گه :"با من حرف بزنید".او در پی پیدا کردن آرامش است .حالا این آرامش می تونه در کنار مزرعه ی لوبیاش باشه که هر روز منتظر رشد آنها است و یا در کنار "آبرا" که تازگی ها فهمیده حس ترسش از "کل" به عشق تبدیل شده.
شرق بهشت درباره ی جایگاه خانواده به عنوان مکانی برای رسیدن به آرامشی پایدار و ابدی است.درباره ی این است که وقتی از همه جا شکست می خوری همیشه آغوش گرم خانواده به روی تو باز است و می توانی مثل "کل" صندلی را برداری جلوی تخت پدر بنشینی و از آبرا بخواهی که اتاق را ترک کند و در آن لحظه در نزدیک خودت آرامشی را کشف کنی که سال هاست در کنارت بوده و به راحتی از کنارش می گذشتی به راستی که از کنار هم می گذریم.
درحاشیه
۱.فیمنامه ی فیلم اقتباسی ار داستانی به همین نام از "جان اشتاین بک "است لامصب این جان داستاناش در عین سادگی (مثل خوشه های خشم) یه تاثیر گذاری فوقالعاده ای دارن .
۲.به زاویه های کج دوربین در بعضی سکانس ها دقت کنید
همه چیز از اون بلوک لعنتی "جی۴" شروع شد .اصلا اگه سرو کله ی اون دخترک و اون مادربزرگ غرغروش پیدا نمی شد تو هم مثل همه ی ما به این قوانین مزخرفی که تحت عنوان "زندگی" به خورد ما دادن پایبند بودی و مجبور نبودی این همه ور های ذهنت رو به جون هم بندازی که بفهمی این کاری که داری می کنی معنی خیانت می ده یا نه؟با تو ام کلاریس!
"چراغ ها را من خاموش می کنم" درباره ی عشقی است که در ابتدا با وول خوردن زیر دل آدم خودش رو نشون می ده و در آخر هم مثل اون طوفان ملخ همه چیز رو به هم میریزه.حکایت عشقی که روش برچسب "خیانت به نظام خانواده" خورده و اسمش رو گذاشتن "عشق ممنوعه" و به خاطر همین تعریف های مسخره است که کلاریس مجبور می شود طروات و تازگی که عشق براش به ارمغان میاره رو بر خودش حرام کنه "رفتم به اتاق خواب .مو شانه کردم و ماتیک مالیدم.بعد دست شستم و کرم زدم و به ساعت نگاه کردم کاش می دانستم چه ساعتی می آید.....زنگ در را که زدند از جا پریدم.نرسیده به راهرو با دستمال کاغذی ماتیکم را پاک کردم". کلاریس خیلی شبیه من و شماست من و شمای بی نقاب.. به قول امیل:"انگار آدم سالهاست میشناسدت"
خاطره های خوب در گذرند.خاطره های خوب برای این خوبند که نمی توان آنها را به مدت زیادی برای خود نگه داشت و با آنها زندگی کرد.اگر این طور نبود آنها هم می شدند مثل همه ی چیزهایی که در زندگی به آنها "عادت می کنیم"
کنار من نشستی و داری اون جوجه های سلف رو نشخوار می کنی هر کی ندونه من می دونم جوحه های خوبش رو برا خودت کنار می ذاری و هی می خوری و هی می خوری تا اون شیکم گنده ات پر شه و در حال نشخوار کردن بر می گردی و منو نگاه می کنی و می گی :حالت خوبه اقای شجاعی .دوس دارم به جای جواب تف کنم تو صورتت اما چون سر امتحانا هر وقت مراقب بودی هوای منو داشتی و می ذاشتی من تقلب کنم مجبورم بهت بگم :مرسی اقای..