تبليغاتX
<-من چیز دیگری نیستم->
چهارشنبه دهم آبان 1385

  

 

در پرده ی سور و ساز هم می خندیم

با داغ درون گداز هم می خندیم

چون غنچه ی نو شکفته ای در باران

از گریه پریم و باز هم می خندیم

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 9:43  توسط سعید شجاعی زاده  | 

جمعه پنجم آبان 1385
                       

 

خط را بگیر و بیا

هنوز در کار کشت قاصدکم

گر چه  تنم میان زخم و جنون

گم

و کلاغ عاشقم از پنجره ام 

پر

خط را بگیر و بیا....

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 11:51  توسط سعید شجاعی زاده  | 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385

 

         

 

 

 

رختخواب ماه را

اند اخته ام توی حوض

تو پیش ماه می خوابی

یا پشت پلک من؟

 

(شعر از آسیه امینی)

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:50  توسط سعید شجاعی زاده  | 

پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1385

 

 ز من مپرس که در دست او دلت چونست

از او بپرس که انگشت هاش در خون است

.............................................................................

ماجرا از کتاب های درسی شروع شد .شعر های سعدی بود وکلی پند واندرز.برای ما که آن روزها پدر و مادرمان از صبح تا شب ما رانصیحت می کردند شنیدن این پند واندرزها واقعا خسته کننده بود.نمی دانم چرا تا قبل از سن شانزده هفده سالگی نباید بچه ها در کتاب ها ی درسی حرفی از عشق و عاشقی بشنوند؟!..سال سوم دبیرستان بود که آن جرقه زده شد.پس از خواندن آن مصرع"با ساربان بگویید احوال آب چشمم"فکر کردم اشتباهی نام سعدی را زیر این شعر گذاشته اند.آخر سعدی برای ما درست مثل آخوند های توی تلویزیون بود

……………………………………………………………….......................................................................

می گویند همیشه اشتراک آدم های از درد های مشترک آغاز می شود و ابتدای راه ما و سعدی هم اینگونه بود..روزها می گذشت و ما آرام آرام با این آخوند عاشق بزرگ می شدیم او هم همراه ما بزرگ می شد و هر وقت که زمین می خوردیم دستمان را می گرفت و بلندمان می کرد

……………………………………………………………..........................................................................

به ما یاد داد در راهی قدم گذاشته ایم که همه خبر داریم چه اتفاقاتی برای ما می افتد

"صید بیابان سر از کمند بپیچد

ما همه پیچیده در کمند تو عمدا"

 

به ما یاد داد همه چیز با اوست و در این راه حق هیچ گونه شکایتی نداریم

"من از تو پیش که نالم که در شریعت عشق

معاف دوست بدارند ،قتل عمدا را"

 

البته سعدی هم خوب مثل ما آدم بود و گاهی به ما اجازه ی شکایت به محبوبمان را می داد

"مشتاقی و صبوری، از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری، طاقت نماند ما را"

 

آن روزها دیگر از دست سعدی و گلایه هایش خسته شدیم و سرش داد زدیم که

"سعدی چو جورش میبری نزدیک او دیگر مرو"

 

و او  طوری که به غرورمان بر بخورد گفت

"ای بی بصر من می روم؟او می کشد قلاب را"

 

آن روزها فهمیدیم ماهایی که در بزرگراه زندگی خلاف می رویم اشتباه نکرده ایم

"آتش روی تو این گونه که در خلق گرفت

عجب از سوختگی نیست که خامی عجبست"

…………………………………………………………..........................................................................

ولی این زندگی روزمره ی لعنتی ما را از تو ،کتاب ها،شاهد ها،صنم ها و خیلی های دیگر جدا کرد..این روزها غزلیاتت را که باز می کنم تنها نقش لبخندی بر لبانم می نشیند و افسوس می خورم که…..عادت می کنیم

 

پی نوشت:روز شعر با اینکه خیلی ازش گذشته مبارک!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 10:1  توسط سعید شجاعی زاده  |