نویسنده : شین - ساعت 6:50 روز جمعه بیست و چهارم مهر 1388
1.
بدون شک می تونم بگم در این دو ساله بزرگترین اتفاق سینمایی سال پس از جشنواره فیلم فجر، جشنواره سینما حقیقت بوده که این رو میشه از نحوه ی برگزاری و فیلم های انتخاب شده و استقبال تماشاگران فهمید.این فستیوال در ادامه ی برگزاری دو سال فستیوال فیلم های مستند سینمای فرانسه، و فستیوال سینمای مستند هلند از سوی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی در سینما فلسطین بود که با استقبال قابل توجه علاقمندان سینما رو به رو شد. در کل جشنواره ی سینما حقیقت از چند نظر ارزش رفتن داره اول اینکه فیلم های سینمای مستند به راحتی در دسترس همه نیست چه برسه به اینکه بشه اونها رو روی پرده ی سینما داد پس از این لحاظ انصافا فرصت مغتنمی است از طرف دیگه رایگان بودن تماشای فیلم ها هر جور که حسابش رو بکنی مشوق بزرگیه و این باعث میشه که برخلاف جشنوراه ی فیلم فجر که تعداد فیلمی که دیده میشه با توجه به قیمت بالای بیلیط از 7-8 فیلم نمی تونه تجاوز کنه تو این جشنواره می تونه زیاد تر از این حرفا باشه.
2.
امسال حواشی فستیوال از سال های پیش بیشتر بود ماجرای نامه ی سینماگرانی که فیلم هاشون رو به جشنواره نفرستادند و این باعث شد که در بعضی از بخش های جشنواره تغییراتی به وجود بیاد. تعداد فیلم هایی که در بخش مسابقه ی ملی بودن به ندرت آثاری از کارگردانان به نام عرصه ی مستند بودن و در بخش سینمای ملی بیشتر فیلمهایی از کارگردانان نا آشنا تر انتخاب شده بود. در مورد کیفیت فیلم های امسال قبل از شروع نمایش به راحتی نمیشه اظهار نظر کرد اما نکته ی جالب این بود که امروز در بولتن روز اول جشنواره با سه نفر از هیئت انتخاب فیلم ها مصاحبه شده بود که اولی گفته بود "فیلم ها از نظر کمیت قابل توجه بودند اما آثار با کیفیت آنها زیاد نبودند" و محمد علی فارسی عضو دیگر کمیته ی انتخاب گفته بود "به نظرم فیلم ها حتی نسبت به دوره های قبل ضعیف بودند فیلم های شاخص زیادی ندیدم" ولی عضو دیگر کمیته ی انتخاب نظر دیگری داره"در این دوره آثار فیلم سازانی را دیدم که شاید چهره یا نام معتبری نداشتندولی فیلم های خوبی ساخته بودند بنابر این می توانم پیش بینی کنم جشنواره فرصت معرفی مستند سازان جدیدی را دارد که آینده ی خوبی دارند"
فیلم های روز اول:
سینماگران عصر ما/ژان پیر سارلیه/بخش مستند و سینما
یک مستند کوتاه ولی پربار در مورد سینمای فرانسوا تروفو با تاکید بر فیلم " چهارصد ضربه". در این فیلم تروفو رو میبینیم که با اشتیاق راجع به فیلم هاش حرف میزنه به سینما میره و چهارصد ضربه رو میبینه و از دغدغه هایی که داشته و کودکی مشترکی که با پسرک "چهارصد ضربه" داشته حرف میزنه از داستان پسر بچه ای که برای دو در کردن مدرسه و رفتن به سینما مجبور بوده کیفش رو جایی قایم کنه که تو سینما تابلو نباشه حرف میزنه.
در قسمتی از فیلم تروفو به نحوه ی جمع کردن ایده هاش برای ساخت فیلم اشاره می کنه که میگه هر اتفاق یا صحنه ی جالبی رو که در زندگی میدیدم ازش فیش برداری می کردم و از اونها تو فیلم استفاده می کردم. در جایی از فیلم یکی از دوستان سینمایی تروفو در مورد او میگه " اون یه خوره ی فیلم بود، رابطه ی اون با سینما مثل رابطه ی بچه ای بود که وقتی کتابخونه ی پدرش رو کشف می کنه دوست داره تمام کتاب های کتابخونه رو به ترتیب حروف الفبا بخونه".جالب ترین نکته ی این حرف "از روی الفبا" خوندنه یعنی طرف سعی نمی کرده هیچ کدوم از کتابا رو از دست بده ، برام خیلی جالب بود چون من دقیقا همچین ویژگی رو تو زندگیم دارم که مثلا وقتی یه جایی یه عالمه یه کتاب یا یه عالمه فیلم میبینم نمیشینم اون کتاب و فیلم هایی که برجسته تر و مشهور تر هستند رو اول ببینم چون دوست دارم همه رو ببینم به ترتیب از یک طرف شروع می کنم که مطمئن باشم چیزی رو از دست ندادم!
وایدا :سر صحنه ی کاتین /گروه فیلم بالادینو/لهستان/بخش مستند و سینما
سکانس ابتدای فیلم فوق العاده است، آندره وایدای پیردر سرمای زمستان لهستان پشت صحنه ی کاتین طوری حرص و جوش می خورد که با آرنج به دستیارش می کوبد و از نتیجه ی فیلمبرداری راضی نمیشود. این مستند تماشایی که توسط چهار تا بچه مدرسه ای (از نوع سینماییش) ساخته شده آندره وایدای 83 ساله رو در پشت صحنه ی big production فیلم کاتین (آخرین فیلمش)نشون میده و وایدا به صورت نریشن روی این صحنه ها راجع به سینما حرف میزنه. فیلم از این لحاظ درخشان شده که تونسته تصویری از حساسیت این مرد نسبت به تک تک پلان هایی که می خواد بگیره نشون بده. در صحنه ای به نظرش میرسه که شیشه های یک ماشین باید سیاه بشن و خودش شروع می کنه به رنگ زدن به ماشین و یا در سکانس دیگری یک دختر بچه می خواهد با او عکس یادگاری بگیرد و پس از اینکه چند عکس با هممیگیرند آندره تاکید می کند که چشم های دخترک در عکس خوب نمی افتند و چندین و چند بار این عکس گرفتن تکرار می شود.داستان زندگی پیرمردیه که با توجه به کهولت سنش غر غرو هم شده و پشت صحنه از همه چیز ایراد میگیره مثلا در سکانس درخشانی در مورد بازی به دختر کوچکی چیز هایی را گوشزد می کنه و بعد میگه "فهمیدی؟" دخترک هم با حرکت سر تایید می کند، و وایدا در جوابش میگه"همه ی شما بازیگرا هیمنو میگین ولی هیچ وقت نمی فهمیمن" او خودش می گه"من همیشه دارم بهشون میگم چی کار بکنید ولی کسی گوش نمیده وقتی ما در یک تیم هستیم نمیشه من به همه اون چیزایی که میخوام برسم ولی تا حدی راضی میشم"
فیلم های جمعه:
از فیلم های جالب فردا میشه به "آ.ک" ساخته ی کریس مارکر اشاره کرد که در مورد زندگی و فیلمسازی آکیرا کورساوا است که ساعت 20 در فلسطین 1 اکران میشه. در بخش نمایش های ویژه هم که عموما فیلم های خوبی داره در ساعت 15 در فلسطین 2 دو فیلم "سه نفر از ما" و "درو کردن خاک سترون" اکران میشه.
چند وقتی است که مسئله ای در فیلم های و سریال های مختلف به
شدت آزارم می دهد وآن هم مسئله ی "عشق
در یک نگاه" است. من اصلا نمی خوام وجود چنین پدیده ای را رد کنم و می گویم
احتمال اتفاق افتادن چنین چیزی هست و به کسانی که چنین چیزی را "عشق" می
نامند هم احترام میگذارم اما احساس می کنم در فیلم نامه های ضعیفی که توانایی
شخصیت پردازی درست و دقیق و ایجاد فضا برای شکل گرفتن یک عشق بین دو طرف وجود
ندارد دست به استفاده از چنین ابزاری به منظور پیش بردن فیلمنامه و پر کردن خلائ
منطقی فیلم با تاکید بر"در یک نگاه بودن" عشق دارند به طور مثال در فیلم
"خاک آشنا" عشق یک دفعه و یک نگاه "بابک حمیدیان" به دختر
روستایی و دیالوگ هایی کلیشه ای که از این عاشق، که به خاطر دختر حاضر است با کرد
های غیرتی به مجادله برمی خیزد به شدت تصنعی اجرا شده یا همین فیلم " ستاره
ساز" که مرد پس از دو سال که در زندان است بیرون که می آید، می فهمد که عاشق
دخترک بوده و به او می گوید که می رود کار می کندو بر می گردد زندگی دخترک را می
سازد. نشان دادن ایجاد احساس "عشق" چه منطقیش و چه بی پروا و در یک
نگاهش، نیازمند این است که مقدمه چینی احساسی و یا منطقی در مورد شخصیت عاشق و
معشوق در فیلمنامه وجود داشته باشد.
(صحنه ای از فیلم که بیتا به دنبال مورلی-رویاهایش- می دود)
فیلم "ستاره ساز" در نگاه اول به خاطر عناصر
مشترکش آدم رو به یاد فیلم "سینما پارادیزو" از همین کارگردان (جوزپه
تورناتوره) میندازه کهالبته و صد البته
قدرت نوستالژیکی که در تک تک سکانس های سینما پارادیزو بود در این فیلم مشاهده
نمیشه. فیلم داستان رویاهای مردم جنگ زده ی سیسیل است که در این اوضاع بد پس از
جنگ جهانی دوم در این خرابه های سیسیل دلخوش
به این هستند که عقده ها وآرزو هایشون رو از طریق نگاتیو های کهنه ی "دکتر
مورلی" -که به زودی هم از بین میرن- بیرون بریزن و منتظر باشند که شاید روزی
از استودیو ی یونیورسال رم با اونها تماس بگیرن. حتی اون مردی که بعد از جنگ دیگه
تصمیم گرفته بود حرف نزنه هم پس از دیدن این وسیله ی ثبت تصاویر رویایی بند دلش رو
جلوی دوربین باز می کنه. پایان فیلم اصلا خوب از کار در نیومده و حرف های که در نهایت
جو به بیتا می زنه که میگه "میرم پول در میارم و میام تو رو خوشبخت می کنم"
و عشق یکهویی که جو در زندان به بیتا پیدا می
کنه پایان سطحی برای چنین فیلمی به وجود میاره .
نمره ی من به فیلم :6.5/10
پی نوشت: از فیلمهای روی پرده "خاک آشنا" رو دیدم که فیلمنامهبسیار ضعیف و ساده لوحانه ای داشت و ترجیح
میدادم به جاش بشینم another date movie
ببینم!
سنتوری صدای یک نسل است.اگر نسل پیش عاشقانه شان را "لیلا" ی مهرجویی می دانستند و تا مدت ها آهنگ افتخاری را در این فیلم عاشقانه ی خودشان می دانستند ما هم دیوانه بازی های عاشقانه ی "علی"و "هانیه" را مال خودمان میدانیم. نسلی که عاشقانه هایش را در صدای خسته ی محسن چاوشی می جوید. صدایی که عمیق ترین زخم های نسلی را می رساند که از همه چیز بریده است و در گوشه ایی برای خود ساز می زند و با "زخم زبونا" رفیق است و دنبال مرهمی برای زخم های عمیقش می گردد.مهرجویی نه هم نسل دهه 60 ای ها بوده نه هم نسل ما ولی بهترین عاشقانه ها را برای دو نسل ساخته استو حال فیلم او باید در انبار های وازرت ارشاد خاک بخورد و نسخه ی غیر قانونی اش بیرون بیاید تنها به این خاطر که صدای یک نسل است، نسلی که به مدد دولت مهر ورز باید خاموش باشد. نسلی که از زخم های زمانه اش به اعتیاد پناه می برد.اعنیاد به چی و کی مهم نیست. نسلی که معتاد نمره، معتاد خوشی، معتاد غم و معتاد زندگی است....نسلی که زیر زمینی شده..نسلی که حرف میخواهد بزند مجوز ندارد..موسیقی میخواهد بخواند مجوز ندارد..لباس می خواهد بپوشد مجوز ندارد. نسل شکست خورده ای که بی هدف در زباله دانی خیابان های شهر پی مسکنی می گردد.
"کسی را دوست داریم که دیگر نیست.مرده.رفته یا تصمیم گرفته دیگر نباشد زندگی همین است.هنر هست برای باوراندن این معجزه ی بازگشت ناممکن ،ما نیزمشتاق این بازگشت هستیم.رویازده ای هستیم که باور می کنیم امکانش هست .اجازه می دهیم شور خاطرات قدیمی وجود مان را تسخیر کند و می کوشیم این خاطرات را در وجود فردی دیگر تجلی ببخشیم..عملی تراژیک و نابود گر"
قصه" شب های سپید" قصه دل سپردن به رویاهاست.رویاهایی که از نظر دیگران منطقی و قابل باور نیست.رویای بازگشت محبوب ابدیمان.رویایی که باعث میشود" ماریا"ساعت 10 شب روی پل منتظر کسی بماند که بازگشتش برای او زندگی دوباره ای استواگر کس دیگری با ماریا باشد ماریا از آغوش گرم او فرار کندوگریه کنان به او بگوید" برو اگه اینجا باشی اون میاد من می نمی خوام اون من رو باکس دیگری ببینه"
آنجادهکده ی رویاهاست ..همان جایی که تا قبل از ورود ماریا برای مارچلو "یه جای خسته کننده و عادی" بود .شیشه های واقعیت همیشه مه گرفته است و برای اینکه مارچلو بتواند ماریا را در آن سوی شیشه های بار ببیند باید با دست هایش شیشه ی مه گرفته را پاک کند و در آن سوی پنجره رویای خودش را ببیند
بازی "مارچلو ماسترویانی " و " ماریا شل " در این فیلم واقعا ستودنی است."مارچلو" در آغاز مردی است خجالتی که از ابراز احساساتش جلوگیری می کند و به رویا اعتقادی ندارد و حتی می گوید"من تا قبل از این به این بار نیومده بودم همیشه بعد از تمام شدن کارم راه می رفتم و رویا پردازی می کردم ولی این اشتباهه چون ادم تو رویا فکر می کنه که اون چیزی که رویا می کنه واقعیته و این درست نیست"ولی در میانه ی فیلم خودش دست به دامان رویا می شود و مانند کودکی احساساتی به ماریا ابراز عشق می کند.بازی "ماریا " هم فوق العاده است.خنده های بی اختیار و کودکانه ی او از او یک کودک رویا پرداز ساخته که هیچ وقت حاضر نیست تن به واقعیت بدهد
نور پردازی فیلم فوق العاده است.چه در فصاهای دهکده که با نور هاله ای فضا کاملا رویایی شده است چه در انتهای فیلم که در سکانس رقص و سکانس ابراز عشق با حرکت چرخان نور تشویش مارچلو از ابراز عشق را بیان می کند.لوکیشن فیلم هم فوق العاده است و فضاهای غریب و رویا گونه ای دارد
"مجید اسلامی" درست می گوید ..محبوب ابدی ما همیشه ما را ترک می کند و می رود و او می ماند و خاطره هایش .از کوچکترین حرف هایش استفاده می کنیم تا به خودمان ثابت کنیم که بر می گردد و با این رویا تمام زندگیمان را سپری می کنیم.تمام زندگی مان تبدیل می شود به یک انتظار..و او می آید..در آن سوی مه ..در روی پل..در حالی که چند ساعتی از ساعت 10 گذشته..و ما میان ظواهر فریبنده و اغواگر زندگی و "او" او را انتخاب می کنیم و خودمان را به آغوش گرم او می سپاریم و مارچلو هم با پی بردن به این واقعیت تلخ یاد می گیرد که تنها رویاها همیشگی هستند
در کلاس های فیلمنامه نویسی اولین چیزی که خیلی روش تاکید میشه اینه که شروع فیلم نامه باید گیرایی داشته باشه."شرق بهشت" از این لحاظ یه فیلم استثنایی است.
"زنی در حال عبور است پسری او را میبیند و به دنبال او به راه می افتد زن به بانک می رود در بانک ما فقط دست های زن را میبینیم که پول را تحویل میگیرد.دو زن از پشت پنجره او را میبینند و با هم راجع به او حرف می زنند.پسر هم چنان به دنبال زن می رود .زن به خانه اش می رسد و در حالی که ما هنوز او را از پشت سر میبینیم به مستخدمش می گویدکه کسی مزاحم او شده است"
تنها شنیدن این جمله ها کافی است تا بفهمیم که فیلمنامه نویس با چه تبحری در صدد بوده که عنصر کنجکاوی رو در وجود تماشاگر بیدار کنه و تماشاگر بارها از خودش بپرسه "این پسره واسه چی دنبال این زنه هست؟"و انصافا کارگردان هم با چیدمان صحنه محل قرار گرفتن بازیگران و نحوه ی بستن کادرها (در کل میزانسن)این حس را تشدید می کند.۱۰ دقیقه ی اول این فیلم از بهترین شروع های تاریخ سینماست
.
پسرک موبور شیطون هالیوود همیشه تنهاست حتی بالای واگن های قطار هنگامی که داره از سرما به خودش می پیچه . او راه ارتباط با ادمها رو یاد نگرفته و این گونه است که وقتی که می خواد به پدر کادوی تولد بده پدر او رو تحقیر می کنه و وقتی می خواد عشقش به مادرش رو ابراز کنه می گه:"به مادرم بگو ازش متنفرم" .حتی وقتی در کار کاهو ها به پدر کمک می کنه و ما خوشحال هستیم که او هم مثل "ارن" پسر خوبی شده باز می فهمیم که اون وسیله ای که ازش برای پایین ریختن کاهو ها استفاده کرده کفی زغال سنگ دزدی است .او تشنه ی توجه کردنه برای همین است که به پدر و مادرش می گه :"با من حرف بزنید".او در پی پیدا کردن آرامش است .حالا این آرامش می تونه در کنار مزرعه ی لوبیاش باشه که هر روز منتظر رشد آنها است و یا در کنار "آبرا" که تازگی ها فهمیده حس ترسش از "کل" به عشق تبدیل شده.
شرق بهشت درباره ی جایگاه خانواده به عنوان مکانی برای رسیدن به آرامشی پایدار و ابدی است.درباره ی این است که وقتی از همه جا شکست می خوری همیشه آغوش گرم خانواده به روی تو باز است و می توانی مثل "کل" صندلی را برداری جلوی تخت پدر بنشینی و از آبرا بخواهی که اتاق را ترک کند و در آن لحظه در نزدیک خودت آرامشی را کشف کنی که سال هاست در کنارت بوده و به راحتی از کنارش می گذشتی به راستی که از کنار هم می گذریم.
درحاشیه
۱.فیمنامه ی فیلم اقتباسی ار داستانی به همین نام از "جان اشتاین بک "است لامصب این جان داستاناش در عین سادگی (مثل خوشه های خشم) یه تاثیر گذاری فوقالعاده ای دارن .
۲.به زاویه های کج دوربین در بعضی سکانس ها دقت کنید
همه ي ما دوست داريم.دوست داريم که با انسانهاي ديگه در ارتباط باشيم.آنها را حس کنيم با آنها حرف بزنيم و آنها را در آغوش بگيريم. اما با مکانيزه شدن زندگي انسان ها کم کم واژه ي "contact" معناي خود را از دست داده و عنصر "حس" به کلي در هر گونه ارتباطي از ميان رفت.انسان ها ديگر همديگر را ملاقات نمي کنند و براي هم اي ميل وPM مي فرستند وهيچ کس حال و حوصله ي ديدن و حس کردن کسي را ندارد.در اين مواقع استکه بيماري هاي روحي بزرگ شروع مي شوند بيماري هايي که در لس آنجلس فيلم "تصادف" هم وجود دارند. همان بيماري که باعث مي شود جين (با بازي ساندرا بولاک)به همسرش بگه:"واقعا نمي دونم چم شده هر روز که بيدار ميشم عصباني ام".ولي خوب انسان هاي اين جامعه ي ماشيني هم براي ارضاي اين ميل "تماس" از راه جالبي استفاده مي کنند"تصادف".همانطور که گراهام(پليس سياهپوست با بازي دن چيدل) در ابتداي فيلم مي گه:"انقدر به تماس نياز داريم که به هم مي کوبيم تا بفهميم چه احساسي داريم" .
از نقاط قوت "تصادف " در بحث قضيه ي "نژاد پرستي" اين است که کارگردان يک بعدي به قضيه نگاه نمي کند و اين دفعه کارگردان علاوه بر محکوم کردن "نژاد پرستي" آن روي سکه را هم نشان مي دهد .همان سياهپوستي که از ظلمي که عليه سياهپوست ها در لس آنجلس ميرود حرف ميزند خودش به ماشين يک سياهپوست ديگر حمله مي کند يا در صحنه اي که جين و همسرش در حال سوار شدن به اتومبيلشان هستند به طرز وحشيانه اي به آنها حمله مي کند.کارگردان از آن طرف قضيه هم به انسان هايي(همچون افسر پليس جان رايان) مي پردازد که با اين وجود که "نژاد پرست " هستند در مواقع حساس همچون يک انسان عمل مي کنند (براي مثال مامور پليسي که در سکانس بازجويي به طرز تحقير آميزي به زن تجاوز مي کند ولي در هنگام آتش گرفتن ماشين او او را از چنگال آتشنجات مي دهد)
"تصادف " درباره ي نبود امنيت است. درباره ي نشانه هاي نا اميدي و عدم اعتماد که در جامعه ي مدرن خود را نشان مي دهند ..انسان هايي که هيچ وقت نمي توانند به هم اعتماد کنند دقت کنيد به بر خورد مغازه دار ايراني با قفل سازسياه پوست/برخورد اسلحه فروش با ايراني(که او را اسامه خطاب مي کند)/برخورد جين با قفل ساز سياهپوست/برخورد افسر پليس با مردي سياهي که سوار ماشينش شده و...آنها از نداشتن امنيت مي ترسند و در دنياي پر از ترس زندگي مي کنند حتي اگر مثل آن "سياهپوست قفل ساز" خانه شان را عوض کنند باز هم نبود امنيت باعث شود دختر بچه ها به زير تخت روند و با نگاهي به پدر بگويند"بابا برد يه اسلحه چقدره؟".همه نگران قفل خانه هايشان هستند .قفل هايي که تعمير نمي شوند و ترس آنها را بيشتر مي کنند
وقتي همه ي آدم کشي ها انجام مي شود.وقتي همه ي تجاوز ها و تحقير ها تمام مي شود.وقتي همه ي رشوه ها پذيرفته مي شود.نوبت پاک شدن است.نوبت آن است که برف از آن بالا ببارد و دوباره همه چيز پاک و تميز شود وقت آن است که کامرون به همسرش تلفن بزند و بگويد که "دوستت دارم" .جين خدمتکار خانه شان را در آغوش بگيرد و بگويد " تو بهترين دوست مني".آن جوان سياهپوست زنان و دختران کامبوجي را از ماشين پياده کند و به آنها آزادي ببخشد..و به نوعي وقت آن است که دوباره همه چيز رو به راه شود..ولي حتي اين برف هم نمي تواند به اين زندگيماشيني جاني دوباره ببخشد ..دوباره ماشيني به ماشين ديگري برخورد مي کند و قصه دوباره آغاز مي شود ولی به نظر شما برف ها آتش ها رو خاموش می کنند؟
پی نوشت:مطلبی است که برای ویژه نامه ی "تصادف" که در دانشگاه چاپ شد نوشتم
دلم برات میسوزه "بنیگنو" .میدونیتوی این دنیا سرنوشت آدمایی مثل تو که تو رویا زندگی می کنن خو ب همین میشه و نباید بیشتر از این از این آدمایی که حرف ما "رویا پرداران" رو نمی فهمن انتظار داشت.میدونی بینیگنو این آدما رو ولش کن خودمون رو بچسب که چسبیدیم به رویاهامون مگه نه؟
تو درست مثل اون مردی میمونی که توی اون تئاتر صندلی ها رو از جلو پای اون زن بر می داشتی.آخه اون زنای اون تو هم چشماشون بسته بود.درست مثل" آلیشیا".
.یادم نمی ره برای اینکه اون پرستار احمق رو خفه کنی با یه جمله دهنش رو بستی"من به معجزه اعتقاد دارم و تو هم باید بهش اعتقاد داشته باشی چون تو زندگی واقعا به معجزه نیاز داری".حتی مارکوی احمق هم حرفت رو نمی فهمید وقتی بهش می گفتی که "با هاش حرف بزن".
یادت میاد اون روزا بهترین لباست رو انتخاب می کردی و می رفتی پشت پنجره که تمرین رقصش رو از اون پنجره ببینی ولی اون هیچ وقت نگاه نمی کرد.
آره ما ها هممون ثروتمندیمبنیگنو آخه همه ی ی ما چیزی رو داریم که ارزشش از همه چی بیشتره ..آره ما" رویا" داریم.ذوق کردم وقتی بهم گفتی که :"مغز یه زن اسرار امیزه حتی در این وضعیت اسرار آمیزتره".
آره بنیگنو تو بهترین راه رو انتخاب کردی نه اصلا هم نمی گم چرا مرگ رو انتخاب کردی..تو واسه این، این راه رو انتخاب کردی چون هیچ وقت نخواستی به واقعیت تن بدی.ایول تو هم کپ منی!!بنیگنو آلیشیا زنده اس ها و تو اینرو نمی دونستی حالا بدون ..آره پسراونزنده اس .. باورت میشه؟..تو رو خدا باهاش حرف بزن منتظرته.......
-تو این چند سال اخیر من ثروتمند ترین مرد خانواده ام..به خاطر مراقبت از اون..همه کارایی که اون دوست داره رو انجام میدم تا بعدا براش تعریف کنم به جز مسافرت
-خوش به حالت من حتی نمی تونم لمسش کنم..احساس خواری میکنم
-باهاش حرف بزن..اینو بهش بگو
-خیلی دلم میخواد ولی اون نمیشنوه اون ایست مغزی کرده
-کی گفته نمیشنوه ..مغز یه زن خیلی اسرار آمیزه حتی تو این موقع اسرار آمیز تره
پی نوشت:عشق وقتی به پایان می رسد غم انگیز ترین چیز دنیاست(یکی از جمله هایی که مارکو تو فیلم میگه)
نویسنده : شین - ساعت 11:58 روز سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385
از سبک های بی در و پیکر دلش گرفت
نگاهی به مقوله ی "رسالت " در هنر با نگاهی به هنر مدرن
هنر کاشف زیبایی است.این مهم ترین تفاوتی است که بین هنر با مقوله های دیگری که انسان با آنها سر و کار دارد همچون علم وجود دارد.بعضی وقتها هنگامی که یک نقاشی یا یک فیلم مدرن می بینم دوباره در این فکر فرو می روم که وظیفه ی هنر چیست؟
بعضی ها عقیده دارند هنر مند در ارائه ی اثر هنری خود هیچگونه اجباری برایش وجود ندارد که راهی ارتباطی برای ارتباط تماشاگر اثر و اثر قرار داده باشد و هیچگونه رسالتی ندارد ولی به نظر من چنین هنرمندی بهتر است تابلو ها یش را به جای قرار دادن در گالری و فیلم هایش را به جای اکران در خانه ی خود نگاه دارد.هنر با "درد دل " خیلی فرق می کند.نظر من این نیست که هنر باید مقوله ای عامه پسند باشد و بتواند حتما همه را راضی نگه دارد و با همه ارتباط برقرار کند ولی به نظر من هنر باید رسالتی خاص داشته باشد.در صورتی که "درددل کردن" رسالتی نمی خواهد.من به عنوان یک نقاش اگر در حال کشیدن تابلویی هستم باید در راه ارتباط تماشاگر با اثرم پیچ و خم هایی قرار دهم تا اثرم صرفا یک چیز سرگرم کننده و راحت الحلقوم نباشد ولی نباید به جایی کشیده شوم که همه ی راه ها را بر تماشاگر ببندم و بگویم " تو نمی فهمی".
هنر مند وقتی یک زیبایی را کشف می کند تازه نیمی از راه را پیموده و نیم دیگرش در این است که آن زیبایی را به نحوی در معرض دیدگان تماشاچی بگذارد (که این روش به شرایط اجتماعیُ سیاسی و اقتصادی آن دوره بستگی دارد)که نه تمام انسان های روی زمین بلکه درصد زیادی از انسان ها (البته هر کدام به نحوی و با عقیده ای)بتوانند با اثر صرفا "ارتباط" برقرار کنند .حتما هم همه نباید به یک برداشت از اثر برسند بلکه همین که بتوانند با اثر ارتباط برقرار کنند خوب است و نظر خود را راجع به این که آن اثر را دوست دارند یا خیر بتوانند بیان کنند و نگویند"این چی داره میگه؟؟"و از این روست که هنر مدرن از مشکلات عدیده ای برخوردار است.
در هنر مدرن تفکر حرف اول را می زند.کشف زیبایی از راه تفکر و یا به نوعی علمی کردن هنر و خارج کردن عنصر احساسات از هنر کاری بود که مدرن ها کردند .مدرن ها با کنار گذاشتن این عناصر انسانی هنر را به طبقه ی خاصی از مردم محدود کردند(طبقه ی روشنفکری که به طور آکادمیک مبانی هنر مدرن را فرا گرفته باشد) .البته هنر مدرن هم پس از چندی به خاطر اینکه اصولا "علم " و "هنر" دو مقوله ی کاملا جدا از هم هستند از بین رفت و مدرن ها هم دوباره با وارد کردن عناصر هنر کلاسیک در کار خود ولی با فرمی مدرن(به نام پست مدرن) شکست خود را اعلام کردند.
وقتی به گالری های نقاشی سری بزنیم در انجا استادانی را میبینیم که دانشجو ها را دور خود جمع کر ده اند و می پرسند"خوب بچه ها درباره ی این تابلو چه نظری دارید؟" و فورا دانشجو ها همه یکصدا جواب می دهند "این یه تابلوی اکسپرسیونیستیه" و استاد هم می گوید " آفرین خوب بریم سراغ تابلوی بعدی".در نقد هنر مدرن کار نقد اثر در حد تحلیل می ماند و اصلا به سراغ تجزیه ی اثر و این که این اثر چه چیزی می خواهد بگوید نمی روند.در روش تحلیل اثر (و نه تجزیه)به راحتی ما هنر را تبدیل به ریاضی می کنیم.المان های یک نقاشی را می گیریم.در ذهنمان آن ها را بررسی می کنیم و در فرمول های اکادمیک می گذاریم سریع به صورت خودکار نتیجه را بیرون می دهیم که به طور مثال"این تابلو اکسپرسیونیستی است!".به جای اینکه این همه با اسم سبک ها بازی کنیم بهتر است به تجزیه اثر هنری بپردازیم و درباره ی حرفی که نقاش یا فیلمساز در اثر خود می خواهد بزند(هر چند این حرف را هر کسی به نحوی برداشت می کند)بپردازیم.چند وقت پیش با دوستی که در نیو یورک هنر های تجسمی خوانده بود و به عنوان valuer در گالری ها کار می کند به نمایشگاه نقاشی معاصر ایران در موزه هنر های معاصر رفته بودیم و دوست عزیز ما در توضیح بسیاری از تابلو ها می گفتند"چیز خاصی از این تابلو نمی فهمم ولی چیز جالبیه!! " و اینجا درست همان نقطه ای است که اجازه می دهد هرج و مرج در هنر آغاز شود و شاهکار های تصادفی به وجود بیایند
پی نوشت:در قسمتی از نوشته گفته بودم که هنری خوب است که قشر زیادی با آن بتوانند ارتباط برقرار کنند ابدا منظورم این نیست که که آن قشر زیاد از آن اثر هنری خوششان بیاید بلکه منظورم این است که درصد زیادی از مردم صرفا بتوانند با آن ارتباط برقرار کنند و بگویند " این خوب بود" یا "حالم ازش به هم خورد"