
از اين آسمان
يک ابرش، سهم من است
گفته ام برای تو ببارد
تا تمام شوم
یاشار

از اين آسمان
يک ابرش، سهم من است
گفته ام برای تو ببارد
تا تمام شوم
یاشار
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:44  توسط سعید شجاعی زاده
|

برای قلعه ای عظیم که طلسم دروازه اش کلام کوچک دوستی ست...
"در دل من چيزي است
مثل يک بيشه ي نور
مثل خواب دم صبح
و چنان بي تابم
که دلم مي خواهد
بدوم تا ته دشت
بروم تا سر کوه"
سهراب سپهری
راست مي گويند که هميشه زيباترين موقعيت ها با "اتفاق" است که رخ مي دهد و ما در يکي از همين اتفاق ها "تو" ي زندگيمان را مي يابيم."تو" يي که هنگام نا اميدي از همه چيز و همه کس و در حالي که جامعه، دولت و زندگيم بوي تعفن گرفته، درست همان موقعی که از همه چيز خالي ميشوم آنگاه کسي در کنارم است که با دستان کوچکش راهگشاي تمام مشکلات زندگيم خواهد بود و با لبخند هايش رنگ آبي بر اين ديوار هاي کهنه ي خاکستري پر از گرد و غبار مي پاشد و دستانم را هيچ گاه " هندزفري" باقي نمي گذارد.
گاهي همچون هجومي از نور است. آنگونه که سهراب مي گويد "...و تنهايي من شبيخون حجم تو را پيش بيني نمي کرد" ، مثل چراغي که در خانه ي دل روشن مي شود و عقل را هدايت مي کند. انعکاس برق لبخندش در حافظه ي من که همه چيز را فراموش مي کند، ابدي است و درخشش ابدي ذهني پاک را به ارمغان مي آورد. با "تو" بزرگترين آرزو ها دست يافتني مي شوند و آرزو هاي دور نزديک و نزديک تر مي شوند.
وقت هايي که نيست، همچون بچه ي پنج ساله ي روشنفکري مي شوم که از زمين و زمان بهانه مي گيرد؛ بچه اي که مشکلش نه خريدن يک آب نبات است و خريدن يک آدامس و نه اين که چرا روزنامه ی شرق را مي بندند و چرا رئيس جمهور ديوانه اش کمي به فکر مصلحت کشورش نيست و این بچه ی پنج ساله از کم رويي، از ديوار هاي بلند ساختمان هاي تاريک دانشگاه و هواي گرمش بهانه مي گيرد.
اگر روزي به حريم قدسی چشم هايش بر بخورد و ياقوت هاي سفيد رنگ اشک از چشمه ي جوشان چشم هاي نافذش جاري شود بدترين حس دنيا در وجودم جاري مي شود . حال پس از يک سال تمثال زرين " بودن" به کالبد بي روحم بخشيده ای و در زندگیم آنجا که هر "بودن" به "هستن" تبديل مي شود نشاني از حضور "تو" ست.
هنوز زیباترین حرف ها را برایت نگفته ام هنوز مزه ی خوش طعم ترین لواشک های دنیا را نچشیده ای و...کشتی هم که همچنان به راه خود ادامه می دهد
پي نوشت:براي انتخاب تيتر براي اين متن خيلي فکر کردم ولي هيچ چیز جز خود "تو" نمي تواند شکوه عنوان اين متن را به دوش بکشد..
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 0:29  توسط سعید شجاعی زاده
این روزها به جای وبلاگ نویسی فقط خواب می بینم.این روز ها در خواب هایم کنار دریا هستم و در برابرم فقط آب است و من موهایم (که در خواب موهای بلندی دارم ) را به دست باد می سپرم.آفتاب مهتابی شده این روزها!
...........................................................
این روزها وبلاگم یک ساله شده و من خسته از نوشتنم.خسته از اینکه می نویسم و در وبلاگ نمی ذارم.
باید یه جون تازه ای به اینجا بدم باید پرده هاش رو عوض کنم.باید یه خونه تکونی درس و حسابی کنم. گرد و غبار فضای اینجا رو پر کرده و همه چیز اینجا داره کهنه میشه.اینجا باید مثل یه خونه ی تمیز باشه.جدیدا از سقفش هم زیاد آب می چکه.می خوام به در و دیواراش یه رنگی بزنم.لعنتی اینجا زیادی سیاه شده.
باید بذارم این پسر بچه ی شیطون احساساتی دوباره یه جون تازه ای بگیره .همون پسر بچه ای که به قول سجاد ملاک فیلم خوب براش اینه که فیلمه توش احساس داره یا نه.دلم برای این پسر بچه خیلی تنگ شده.کسی اگه تو خیابونا دیدش تو رو به خدا(کدوم خدا؟) آدرس من رو بهش بده تا برگرده آخه جدیدا هی با من قهر می کنه و میذاره میره.
...........................................................
شریک زیبا ترین و زشت ترین روزهایم،وبلاگ دوست داشتنی من، تولدت مبارک
پی نوشت:کسی یه کاغذ دیواری قابل شستشوی خوشگل سراغ نداره؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 16:28  توسط سعید شجاعی زاده
|
قیژ و قیژ صدا میده و من که انگار از صدای گوشخراشش خوشم اومده پام رو که به میز تکیه دادم هی عقب و جلو میبرم تا صدای قیژ قیژ این صندلی چوپی بیشتر و بیشتر و بیشتر بشه( جدیدا چرا همه چیز رو سه بار تکرار می کنم؟)
بالا نشسته و به قول خودش کتابش رو جلوی خودش "پهن" کرده.میبینمش.خسته تر از همیشه.هنوز صورتش رو کم میزنه چون فکر می کنه جوش در میاره و بی ریخت تر میشه و هنوز هم داره به این فکر می کنه که چرا نمی تونه با دختره دوست بشه.تا به سمتش نگاه می کنم اون که فقط منتظر یک نگاه بوده به حرف میاد:
-امروزم نشد.میگه خوب تو اصلا برای چی میخوای با من دوست شی؟راستش من از دوستی بدون هدف خوشم نمیاد ولی من خوب میدوتم از قیافه ی من خوشش نمیاد روش نمیشه بگه.
سرش رو به طرف کتاب خم می کنه و آروم جوری که من بتونم بشنوم میگه "یعنی من انقدر زشتم؟".به پنجره ی رو به روم نگاه می کنم و خوشحالم از اینکه برای فرار از نگاه آدمای این اتاق میتونم به این پنجره و اون درختی که توی بک گراند پنجره صفایی به اتاق داده خیره بشم.همون جوری که به درخت نگاه می کنم سعی می کنم به ماهیچه های صورتم فشار بیارم و دو طرف انتهایی لبام رو بالا نگه دارم که این لبخندی که خیلی وقتا از سر ناچاری است از روی چهره ام محو نشه.به سوال هایی که توی ذهنم دارم فکر می کنم و دوباره همشون رو با خودم تکرار می کنم.قیژوقیژ صدا میده.صندلی رو میگم .دنبال معنی چه لغتی بودم؟جدیدا همه ی لغت ها معناهایی که باید بدن رو نمیدن و این دیکشنری های خسته از حجم این همه لغت هم حوصله شون سر رفته.انصافا چه تحملی دارن این دیکشنری ها که می تونن این همه لغت رو تحمل کنن.
در اتاق رو میزنه و هیچکسی حوصله ی اجازه دادن رو نداره و خودش هم که این رو میدونه در رو وا میکنه"سلام بر عزیزای دلم". این یعنی غذای سلف امروز غذای خوبی بوده چون در غیر این صورت هیچ چیزی در اینجا نمی تونه آدم رو انقدر سر حال بیاره.نگاهش می کنم.قیافه ام رو که میبینه می فهمه که نباید انتظار جواب سلام داشته باشه و دقیقا بدون اینکه "دینامیک" پاس کرده باشه می تونه حدس بزنه برای اینکه لب هام رو به حالت لبخند نگه دارم چه نیرویی و از چه زاویه ای به ماهیچه های صورتم میدم.با میزانسی تئاتری اتاق را دور می زنه و پشت سرم ظاهر می شه. دست هایش را از دو طرف گردنم رد می کنه. برگه های ترجمه ی روی میز را بر می داره و نگاه می کنه "بابا شاغل،خوشم میاد که از زمان های تلف شدت خوب استفاده می کنی"نمی خندم .فقط دوباره نگاهش می کنم و لبخندم را روی صورتم حفظ می کنم.نگاهم می کنه در پس این شادی غمی در تمام وجودش حس می کنم.برای اینکه متوجه غمش نشم سریع صورتش را پس می زنه.جلوی آینه می ایسته و مثل تروایس بیکل "راننده تاکسی" به خودش تو آینه نگاه می کنه."-خوبی؟معلومه که خوبی،.پس خوب بمون" اتاق را ترک می کنه.در را پشت سرش محکم می بنده تا متوجه رفتنش بشیم .بالای تخت را نگاه می کنم.خوابش برده و چند قطره اشک بالشش را خیس کرده.با پام صندلی را عقب و جلو میبرم.حالا که همه خوابیده اند می تونم سوال هام رو بلند تر از خودم بپرسم و باز برای صدمین بار از خودم می پرسم "چرا تمشک ها سفرنمی کنند؟"
-بس کن دیگه چقدر صدای این صندلی رو در میاری می خوایم بخوابیم
صندلی می شکنه و روی زمین می افتم.
دیگه پنجره ی رو به روم رو نمی بینم.
پی نوشت:گلریزون می کنیم واسه کسی که آزاد شه از این چار دیواری..که همه ی دنیا چار دیواریه...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:28  توسط سعید شجاعی زاده
|

باران که می بارد انگار همه ی حس های جهان،خوب یا بد بر من جاری می شوند .انگار باید همه ی همه شان همین موقع و زیر باران بیایند . باران که بیاید آن رویاهایی که گوشه ی ذهنم جا خوش کرده اند و جدیدا با فیلتر "عقل گرایی" توی سرشان میزنم بدون اجازه ی خودم آزاد می شوند و دوباره توی دنیای رویایی شعر و قصه ها فرو می روم.باران که بیاید همه ی کثافت ها و لجن های خیابان را و همه ی تن فروشانی که با مانتوی تنگ وکوتاه بوق های ماشینی را انتظار می کشند می شوید و آنها را به آغوش مردانی از این دست که عشق را این گونه می خواهند می سپارد .باران که ببارد تمام شاعر ها دست به کار نوشتن عاشقانه ترین شعر ها می شوند و حماسه های عظیم انسانی در جایی که" عشق غزل نیست و حماسه ایست" رخ می دهد.باران که ببارد در تاکسی که می نشینم اصلا از آهنگ عربی که حتی یک کلمه اش را نمی فهمم ناراحت تمی شوم و موقع سوار شدن به همه ی مسافران سلام می کنم.باران که ببارد دوباره مثل همیشه تنها روی سنگفرش خیس خیابان های این شهر خسته قدم و میزنم و شاملو می خوانم .باران که ببارد جان می دهد که آدم نهج البلاغه را بردارد و زیر قطره های باران بویش را حس کند و این هنگام است می شود منظور "یا علی" راننده تاکسی را خوب فهمید.باران که بیاید لغت های مزخرف که تنها بلد هستند بین آدم ها دیوار بکشند از بین می روند و احساس های خوب دوباره در روحم جاری می شوند.باران که ببارد دوست دارم تمام پروژکتور های دانشکده را روشن کنند و تا صبح زیر رقص موزون قطرات باران رومبا برقصم.باران که ببارد شب ،هنگام ورود به اتاق حال همه را میپرسم و باز آن جمله ی تکراری پرسیده میشود "چت شده امروز انقده مهربون شدی؟".باران که ببارد باید نشست پشت این صفحه ی بی قواره ی مانیتور و دستانت را روی دکمه هایی که نقش مترجم احساست را بازی می کتند فرود آوری.باران که ببارد خدا،انسان،عشق،زندگی همه و همه چیز دوست داشتنی می شوند .باران که بیاید عکس کلوب را که در آن پایان زندگی را اعلام کرده ای حذف می کنی و عکس بیخیالیت را جایگزین می کنی.باران که ببارد همه ی کینه هایم نسبت به آدم ها برداشته می شود و حتی تویی که روزهاست پشت سرم حرف میزنی برایم دوست داشتنی می شوی.باران که ببارد زیبایی چهره ی حقیقی خود را به دنیا نشان می دهد و آدم حتی می تواند به خیابان های خیس عشق بورزد باران که ببارد باید گوته و شکسپیر و حافظ و سعدی خواند و پا به دنیایی دیگر گذاشت .باران که ببارد.....
باران که بند بیاید برعکس همه که در هنگام باران به دنبال سر پناه می گردند من حالا باید به دنبال سرپناهی بگردم و آرام سرم را بر بسترم بگذارم و به فردا فکر کنم که خیابان تمیز است. به فردا فکر کنم که هیچ کس از رنگ های رنگین کمان "دو رنگی" را انتخاب نمی کند.فردایی که خیلی خیلی شبیه رویاهای من است.فردایی که زندگی تقلیدی که نه،تکراری زیبا و خواستنی از فیلم های مورد علاقه مان است در حالی که دیالوگ های خودمان را می گوییم. فردایی که پل نیومن یاد می گیرد که الیزابت تیلور را از پایین پله ها صدا کند"جونی بیا بالا" و او را گرم در آغوش بگیرد و دیگر مارلون براندو از پایین پله ها "استلا" یش را صدا نمی کند. فردایی که سینما پاردایزوی شهرمان هیچ وقت آتش نمیگیرد و آلفردو هنوز با آن چشم های کور شده اش در تمامی رویاهایمان سهیم است .فردایی که در آن مارچلوی دوست داشتنی در آخرین دقایق فیلم محبوبش را روی آن پل روشن از دست نمی دهد.فردایی که مردمان بی هیچ نقاب و ترسی به هم عشق می ورزند....فردا....
-آقا ،مواظب باشید داشتید به ماشین می خوردید
سرم را بالا می گیرم به صورتش نگاه می کنم و لبخند می زنم
-سلام،مهم نیست
پی نوشت:عکس از وبلاگ DRAGONFLY
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:37  توسط سعید شجاعی زاده
|
شکنجه شش روز ادامه يافت. دو قهرمان همه چيز را انکار ميکردند و ميگفتند از وجود روزنامه ها خبر ندارند. روز 12 ارديبهشت رفيق کوچک شوشتري، در حاليکه بدنش زير شکنجه درهم کوبيده شده بود، بی آنکه لب باز کند شهيد شد.
وارطان ، وقتی مطمئن شد که رفيقش شهيد شده است، به شکنجه گران گفت:
"حالا خيالم راحت شد. من ميدانم و نمی گويم. هر کار ميخواهيد بکنيد".
اين صحنه از شکنجه های وارطان را يکی از شکنجه گران او بعدها اعتراف کرده است:
" انگشت سبابه وارطان را گرفتم و به عقب فشار دادم. وارطان گفت ميشکند. من باز هم فشار دادم. لعنتی حرف نمی زد. وارطان گفت: می شکند. با تمام نيرويم فشار دادم. صورت وارطان مثل سنگ بود. لب از لب باز نميکرد. باز هم فشار دادم. وارطان گفت : می شکند. خشمگين شدم. مرا مسخره می کرد. باز هم فشار دادم. صدايی برخاست. وارطان گفت: ديدی گفتم می شکند. نگاه کردم انگشت شکسته بود. وارطان به من پوزخند می زد."
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود:
يك دم درين ظلام درخشيد و جست و رفت.
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود:
گل داد و مژده داد: (زمستان شكست!)
و رفت…
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:10  توسط سعید شجاعی زاده
|

تو چشاش نگاه کنید داره زندگی رو فریاد میزنه.داره می گه من اومدم ومیخوام زندگی کنم.بچه ها بی رنگ ترین موجودات عالمند.هنوز نه به رنگ سیاه دروغ دراومدن.نه به رنگ زرد ریا و نه به رنگ هر زشتی که تو این دنیا وجود داره اونا پر از شور زندگین.تمام غصه شون در حد خریدن یا نخریدن یک شکلات است و با خریدن یک شکلات همه ی مشکلاتشون حل میشه.
هر بچه ای که متولد میشه نشون میده که آفریننده(نیروی کیهان یا هر چیزی که اسمش رو میذارید) هنوز از انسان ها راضی است(فکر کنم اینو تاگور گفته!؟).هر بچه ای که به دنیا میاد هنوزمی تونیم امیدوار باشیم که برای رسیدن به "انسانیت" آدم های زیادی هستن که مبارزه کنند.آدم هایی که برای "آزادی" انسان بجنگند.هر موقع که از زندگی کردن خسته میشم به نزدیک ترین پارک کنار خونمون میرم و بازی کردن بچه ها رو نگاه می کنم و خوشحال میشم از اینکه هنوز شور زندگی کردن تو وجود آدم ها باقی مونده.
بچه که بودیم نه با حضرت محمد کار داشتیم نه با امام زمان.پیشوا وراهنمای ما اون لاکپشت کارتون بامزی بود که چیزای بزرگی بهمون یاد میداد.نماد معرفت و رفاقت برای ما "واکی بایاشی" بود و و بزرگترین سوال هامون این بود که آیا"سوباسا" وقتی مپره تو هوا که شوت بزنه و این قسمت از فوتبالیست ها تموم میشه تا هفته ی بعد همونطور تو آسمون میمونه؟.اون موقع از این سوال ها نداشتیم که آیا خدا وجود داره یا نه.اون موقع اصلا به این فکر نمی کردیم که فرق عشق و دوست داشتن چیه.بچه بودیم چه می دونستیم "من فکر می کنم پس هستم " و "من دکارتی " چیه.بچه که بودیم می خندیدیم به "پت و مت" که اینا چرا انقدر اسگلن و حالا میبینیم آدم هایی احمق تر از اونا هم تو گوشه گوشه ی این مملکت کارهای بزرگ و پست های خیلی خیلی گنده ای رو به عهده گرفتن .امروز کسایی که رد مهر روی پیشونیشون باشه می تونن هرغلطی بکنن ولی تو دنیای کارتون ها "تسوکه" تا وقتی که شرارتی اتفاق نمی افتاد علامت مخصوص حاکم بزرگ رو نشون نمی داد.
دیگه وقتشه باید وسایلم رو جمع کنم و همه رو توی یه بقچه جمع کنم و و به یه تیکه چوب آویزون کنم و مثل هاکلبری بزنم به دریا.شاید تو طول راه تونستم پرین و پاریکال روهم پیدا کنم و با اونها شهر به شهر بگردم برای یه جایی که توش انسانیت باشه، آدم باشه و زندگی باشه.یه جایی که من و "خانوم کوچولو" بریم اونجا و شکوفه ها رو تماشا کنیم و تمشک بخوریم . یه جای خیلی دور.یه جایی که لغت ها وجود نداشته باشن و دنبال اسم واسه حس های انسانی نگردیم تا هیچ کس واسه حرف زدن به تته پته نیفته.
مامانم از آشپرخونه داره صدام می کنه که برم ناهار بخورم
"خوشتون اومد؟ پس تا برنامه ی بعد"

پی نوشت:اینجا رو می بینید پسر شجاع و خانوم کوچولو وشیپورچی و خرس مهربون همه و همه با اینکه عقایدشون مختلفه و بعضی هاشون دشمن هم هستند در کنار هم شاد زندگی می کنند آیا تو کشور ما هم میشه یه روزی اینجوری بشه؟
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:30  توسط سعید شجاعی زاده
|
به تویی که نمیشناسمت
آخرین پک هاش رو به سیگار میزنه و تازه یادش می افته بپرسه که :"دود سیگار که اذیتت نمی کنه؟" منم لبخند میزنم که یعنی نه. "آره خلاصه این داستان زندگی من بود.دو سال پیش هم طلاق گرفتیم و این دو ساله خیلی زجر کشیدم.تنهای تنهام"صداش رو یه غمی میگیره "می دونی الان هم که دارم با این ماشین کار می کنم هیچ حالی بهم نمی ده چون فقط واسه خودم دارم پول در میارم".ای کاش تا سد خندان زیاد مونده باشه تازه داره خوشم میاد "بچه ندارید؟"" ته سیگار رو پرت می کنه تو خیابون."هه دلت خوشه..سه سوت رفتن سمت مامانشون فقط موقع پول گرفتن میان یه سری به من میزنن".تو آینه به چشام زل میزنه"تنهایی درد بدیه..خوب پسرم ماشینای سه راه ضرابخونه همون دست میدون وایستادن خیر پیش"
............................................
وارد مهمونی میشم.میگن یکی از فامیلامون از مکه اومده و ما اومدیم تو این مهمونی که بهش خوش آمد بگیم و البته شام بخوریم.همه منتظرن تا زودتر شام رو بیارن تا خیالشون راحت شه به ازای کادو هایی که خریدن یه شام درس حسابی گیرشون بیاد.پسرعموم که تا دیروز موز رو با دست می خورد موز رو با چنگال می خوره و به من که دارم با دست می خورم یه جوری نگاه می کنه .پسرخاله ام سر میز میشینه و میگه:" سعید بابات چرا نیومده؟بابا این احمد آقا افتخار نمیده ما ببینیمش؟".یاد دو هفته پیش می افتم که با بابا رفته بودیم خونشون و یه دقیقه از اتاقش بیرون نیومد تا ما رو ببینه .دوس دارم تف کنم تو صورتش و بگم "نه افتخار نمیده!".با توجه به این رسم که همیشه تو هر مجلسی باید یکی رو اعصاب آدم راه بره یه مادر مرده ای میاد و میکروفون رو میگیره و شروع میکنه به عربده کشی(ببخشید مولودی خونی!) با صدای بلند که" اگه این یا علی رو بلند بگید شام هم زودتر حاضر میشه" و من تو صدای همه می بینیم که چه جوری از ته دل داد میزنن!
............................................
خسته شدم.هوای اینجا داره آزارم میده .بین این همه ریا فقط باید یاد"تو" بیفتم که آروم بشم.تویی که هیچ وقت وجود نداشتی.تویی که یه روزی اسمت ندا بود یه روز معصومه.ولی آخرش فهمیدم هیچ کدوم از اینا "تو" نبودی.تویی که باید خیلی جاها رو هنوز بگردم تا پیدات کنم.تویی که میگن با همه فرق داری و مثل اونای دیگه هیچ وقت فراموش نمیشی.تویی که باید تو بغلت دراز بکشم و تو نوازشم کنی و من برات رباعی بخونم.تویی که شاید فقط یه رویا باشی و اصلا وجود نداشته باشی.تویی که قراره همه ی نوشته هام و شعرام رو بهت تقدیم کنم.به تو... به تویی که نمی شناسمت
............................................
میخوام بزنم همه ی این بشقاب ها رو بشکونم .برم بالای این میز های تمیز و وسط عربده های این مداحه برقصم.برم تو روی همه ی کسایی که دارن به هم دروغ می گن تف کنم..تا من رو با لگد از مهمونی بندازن بیرون و اون وقت میدونم کجا برم.میرم پیش همون راننده تاکسی میشینم.بهش میگم سیگار بکشه چون من ناراحت نمیشم و تا صبح با هم از تنهاییمون حرف میزنیم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:5  توسط سعید شجاعی زاده
|

شهریور ماه مرگه..ماهیه که باید بیخیال این بشیم که تولد کدوم یکی از دوستامونه و فقط به اون جمعه ی خونین فکر کنیم.شهریور که میشه می دونم که باید یه روزی تو همین ماه باشه ولی نمی دونم چه روزی .فقط می دونم یکی از همین جمعه هاست.خودت گفته بودی که "جمعه حرف تازه ای برام نداشت" ولی این دفعه داشت . حداقل برا ما ها که داشت.چقدر خوب شد که بالاخره اون جمعه ی خونین هم رسید و عمر جمعه به هزار سال نرسید تا ما بتونیم باهات آشنا بشیم. بتونیم پوستراتو که تو مغازه ها پر شده بود بخریم و حرفای آدمای بزرگ رو دربارت بشنویم و نوارات پشت سر هم رکورد پرفروش های هفته رو بزنه.چقدر خوب شد که مردی استاد
…………………………..........................
"آخر قصه بخوابیم،اول ترانه پاشیم"
اون موقع ها یادمه دبیرستان بودم وعاشق شعر.هر وقت یه شعر قشنگ می خوندم فردا صبح که می خواستم برم مدرسه زودتر می رفتم سر کلاس تا قبل از اینکه بچه ها بیان سر کلاس اون شعر قشنگ رو بنویسم پای تابلو .البته خوب معلوم بود که بچه ها جنبشو ندارن همیشه یه حرفایی از اون بیت ها رو پاک می کردن تا بتونن یه فحش سکسی ازش بسازن. که وقتی شنیدم که می گفتید "در روز های آخر اسفند وقتی بنفشه ها را با …" همییشه منتظر بودم تا آخرای اسفند برسه و هر روز زودتر از بچه ها برم سر کلاس و این شعر رو بنویسم یا نمی دونی چقدر منتظر بودم که عید اون سال برسه تا ببینم که واقعا عیدی هم بو داره یا نه؟
…………………………..........................
"یه مرد بود،یه مرد"
استاد راستشو بخای خیلی دوست داشتم بپرسم ازت چرا آهنگ های شما رو باید تو تاریکی و به دور از همه ی آدما گوش داد و گریه کرد.استاد واقعا چرا آهنگ های شما بی اختیار اشک رو سرازیر می کنن؟.استاد چه جوریه که وقتی می گی "جماعت من دیگه حوصله ندارم" غیر از شنیدن این جمله با اون صدای خش دار و خسته خود بی حوصلگی و خستگی به آدم سرایت می کنه.استاد خدایش وقتی به روز چهارشنبه که قراره " عصر خوشبختی ما" ما باشه طعنه میزنی و میگی"هه!" ما بی جای خنده گریه می کنیم .استاد وقتی می خوام آهنگاتون رو با برنامه ی "جت ایدیو" باز کنم همه ی" اکولیزر" ها رو امتحان می کنم..پاپ.راک.دنس..ولی نه نمیشه.نمیشه با هیچ کدوم این غم صدای شما رو گرفت و چه بخوایم و چه نخوایم باید به اشکامون مجوز خروج بدیم!
…………………………..........................
استاد روزای سختی شده نمی دونیم باید با چیا زمستونو سر بکنیم با چیا خستگیو در بکنیم .این روزا گنجشکک اشی مشی رو نمی کشن بلکه تیکه تیکش می کنن!. استاد هنوزم جغد بارون خورده داره تو کوچه فریاد می زنه هنوزم از ابر سیاه به جای بارون خون می چکه و هنوز به اون امیدیم که یه شب مهتاب ماه بیاد تو خواب
یادته می نالیدی استاد که این جمعه ها سر نمیاد حالا راحت باش دیگه برای شما تموم شده ولی برای ما..".و ما همچنان دوره می کنیم...شب را..و روز را...هنوز را..."
پی نوشت: سالروز فوت فرهاد رو به همه ی کسانی که مثل من با مرگ فرهاد اون و آهنگاشو کشف کردن تبریک میگم
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:56  توسط سعید شجاعی زاده
|
حجت دکمه ی play ویدیو سی دی رو فشار میده
-محسن دوربین رو خاموش کن دیگه. خواهش می کنم
-بابا خره دکمه ی record رو نزدم نگاه کن چراغش خاموشه.جوووون...بخوورمت....فقط می خوام خودمون رو تو تلویزیون ببینیم
-آآآآی ...محسن تو رو خدا بی خیال شو زیر شکمم درد می گیره..من نمی خوام محسن..اووووف.محسن جون تو رو خدا ول کن.کثافت بسه..آآآآآی..
-خفه شو یه بار دیگه حرف بزنی میزنمت ها...جووووون.. عشق من
-محسن جون تو رو خدا بذار دفعه ی..آآآآی..بذار دفعه ی بعد
-جوووون بخورمت عزیزم.. چه حالی میده..دوست دارم
.......................................................
چند شب پیش بود که مسعود اومد پیشم و ازش پرسیدم
-مسعود چی شد اون دختره که تازه باهاش آشنا شده بودی
-بابا حال نمی ده
-یعنی چی حال نمیده؟
-کسخل فکر کرده من می خوام باهاش تریپ لاو بریزم
-حقته..من بهت گفتم کثافت حداقل این دخترایی که این کاره نیستن رو باهاشون کاری نداشته باش
-(مسعود با لبخند جوابم را میدهد)بی خیال ..اینو هم پایش می کنم دیروز رفته بودیم سینما هر چی می خواستم دستم رو بذارم رو سی.. هاش هی دستم رو پس می زد.آخرش قاطی کردم گفتم چرااین جوری می کنی.دختره ی تو کف به من میگه :"مسعود بیا مثل دوس پسر،دوس دخترا باشیم بیا عاشقونه دستم رو بگیر تودستت"
-خیلی کثافتی مسعود
-چاکرتیم داش سعید
دلم واسه دختره خیلی می سوزه ولی برا اینکه غصه نخورم خودم رو خر می کنم و پیش خودم می گم حتما دختره خودش هم می خاریده دیگه!
.......................................................
نیما داره sms می نویسه:
"azizam man to ro mesle khaharam doost daram va ma mesle doos pesar doos dokhtara nsitim mesle baradar khaharim"
موسی از بالای سرش رد میشه و sms رو می خونه ومیگه:خاک تو سرت مگه تو نمی خوای اینو پایه سکس کنی؟.پس این چهsms ای که بهش زدی؟
نیما هم میگه:خره این روش بیشتر جواب میده
پیش خودم می گم احتمالا همه ی مشکل از دوستای من نیست شاید یک کم هم دختره می خاره
.......................................................
موسی در اتاق رو با شوق و ذوق وا می کنه و میآد تو.ما همه نشستیم و داریم حرف می زنیم .یه دفه میگه :برو بکس بیاین که امشب یه سوغاتی توپ از خیابون آوردم.یه دختره رو دیدم تو پاساژ.خیلی گوشت بود از عقب آروم دنبالش کردم این عکسه رو هم از پشتش گرفتم .عکس رو به سمت ما میگیره.
موسی رو نگاه می کنم و لبخند می زنم
موسی هم مثل همیشه می گه:"سعید چرا می خندی؟باز داری نگاه عاقل اندر سفیه میندازی ؟با ما باش آق سعید"
به نظر شما این وسط دختره میخاریده یا رفیق من؟
........................................................
حجت فیلم رو stop می کنه.به من نگاه می کنه .سعی می کنم چند قطره اشکم رو قایم کنم.خیلی دلم به حال دختره سوخته.
حجت میگه :بدبخت این دختره.پسره همش می خواست به زور دختره رو پایه کنه و خوب آدم هم که وقتی تو مود سکس میره دیگه اختیاری از خودش نداره حتما تا حالا فیلمشون تو کل شهر پخش شده و دختره هم خود کشی کرده.همش تقصیر اون آدم عوضی است که این فیلم رو پخش کرده.
جوابش رو نمی دم فقط نگاهش می کنم.سی دی رواز ضبط درمیاره یه دفه یکی از رفیقاش رو از تو راهرو میبینه و صداش می کنه ومی گه:"ببین یه فیلم سوپر ایرانی جدید پیدا کردم برو ببین حالشو ببر!!"
دارم به این فکر می کنم که مطمئنا خارش از دوستای خودمه!!!
.......................................................
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:16  توسط سعید شجاعی زاده
|
- من نوارای تو ماشینم همه تکراری شدن یه نوار جدید واسم ضبط می کنی ؟
-( در حالی که حواسش به بابا نیست و کانال های تلویزیون رو عوض می کنه) ها ...باشه چه نواری می خوای
-هایده
-اوکی..سی دیش رو از بچه ها میگیرم و واست رو نوار ضبط می کنم
.............................................................
آروم در رو وا می کنه که نکنه ما یه وقت خواب باشیم ولی وقتی میبینیه کسی خواب نیست در رو محکم تر میبنده تا ما که تو اتاق خودمون هستیم بفهمیم اومده.کسی زیاد واکنشی نشون نمی ده فوقش از بس که گفتیم سلام یه سلام خشک و خالی تحویلش میدیم و میریم دوباره سر کار خودمون.می ره و آروم میشینه رو کاناپه و تلویزیون رو روشن می کنه و همون جا روی کاناپه خوابش میبره فکر کنم زودتر از اینکه دوباره از من بپرسه نوار هایده زدم یا نه از خستگی خوابش برده؟
.............................................................
روزهای راهنمایی و دبستان همیشه وقتی قرار بود "بابا" بیاد مدرسه و کارنامه بگیره همیشه دوس داشتم یه وقتی بیاد که ما سر کلاس باشیم و بچه ها اونو نبینن.آخه صورتش خیلی پیر بود و داغون و من که اون روزا یه کم کوچولو بودم دوس نداشتم جلو بچه ها زایه بشم که بابام بیریخته!!!. واسه همین همیشه بهش می گفتم موقعی که ما سر کلاسیم بیا و زنگ تفریح نیا.اون آخریها ط