تبليغاتX
<-من چیز دیگری نیستم->
سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386
 

                    

 

 

 

 

گاهي وقت ها دوست داري هر چقدر فلسفه در زندگيت داري را دور بريزي و لحظه اي ثانيه اي و يا نفسي آسوده خاطر از هر بايد و نبايدي زندگي کني. گاهي صبح ها که از خواب بلند مي شوي هزار تا کار داري و هر چه کار هایت مهم تر باشند بیشتر در دفتر برنامه ریزیت ”This program hasn’t done” را مي نويسي و خطي ميکشي بر همه کار هاي اجباري کسل کننده. گاهي وقت ها نه همفري بوگارت آرامت مي کند و نه پاهاي دلقک وار چاپلين و حتي چخوف نازنين طناز هم نمي تواند لحظه اي لبخندي بر لبانت بيندازد. دراز مي کشي... فکر مي کني و در میان فکر کردن با حسي مازوخيستي تصميم ميگيري دستت را درون پنکه ببري. پره هاي پنکه سر انگشتت را مي برد.دو تا چسب زخم دور انگشتت مي پيچاني و در حين پيچيدن چسب روي دستت جاي سوزن را روي بازوی چپت ميبيني و سريع آستينت را پايين مي کشي تا مادرت نفهمد تزريقي شدي. خيلي وقت است که ميخواهي ترک کني...درونت پوچ شده است. درونت هيچ چيزي نيست مثل يک شيشه صاف که نه شکننده شده ای.تلفنت زنگ مي خورد و کسي از سر اجبار آن سوي خط حالت را مي پرسد. سريع ميپيچانيش. ته صدايت چيزي را ميخواند ميپرسد چت شده و تو هم که میدانی به او ربطی ندارد سریع میپیچانیش و فرار مي کني. تلويزيون از حزب الله لبنان مي گويد و صداي امريکا از اعدام دانشجويان.دوس داري سرت را بکوبي به ديوار و ميان جمجمه ات را سوراخ کني و بعد سرت را به سمت تلويزيون، کامپيوتر و همه چيز بگيري و خون بپاشی روي همه ي آنها، تا همه چيز قرمز شود مثل يک ماتيک قرمز پر رنگ. اگر شبي..گاهي..اين جوري شدي..بدان چاره اي جز خوابيدن نداري.فردا همه چيز رو به راه است..بعضي وقت ها اين جمله هاي کليشه اي بدجور به کار آدم مي آيند.

 

پی نوشت:یعنی درست دارم فکر میکنم ؟ این متن درون مایه ی عرفانی داره؟

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 0:32  توسط سعید شجاعی زاده  | 

جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386

 

 به شکوفه ها،به باران

 

 

 

 

 

نگاهت می کنم....

 

.................................................

 

"کمی زیستن در رویا به خاطر انطباق دادن زندگی با رویا،گناه نیست.آنچه اشتباه محض است فرو رفتن در رویاست و بر نیامدن.در مه مصنوعی غرق شدن.قطع ارتباط با روزمرگی ها.مه تخیلی،بیشترین خطرش در این است که انسان در درون آن گم شود و از سکونتگاه خود بسیار دور بیفتد.بازناگشتنی.گم گشته ی ابدی"

 

همیشه باید حواسم به این مرز بین رویا و واقعیت باشه تا از آدما انتظار نداشته باشم مثل فیلما  و یا مثل دنیای شعر و قصه رفتار کنن.هیچ وقت نباید منتظر معجزه بود.معجزه همون لبخند های ساده ی بچه هاست.معجزه ی زندگی همین لبخند های  ساده ی است که دور و برمون ریخته و باید کشفشون کنیم و منتظر ید بیضا و عصایی که به مار تبدیل میشه نباشیم.

" زندگی شاید همین باشد" .باید این لحظات کوتاه ولی پربار رو در زندگی پیدا کرد و باهاشون زندگی کرد."لحظه ای و پس از ان هیچ" در تمام زندگیم هیچ وقت سعی کردم "چیزی بدهکار آفتاب" نباشم و صبح ها از خواب که بلند میشم حتی در بدترین موقع لبخندم  رو صورتم حفظ کنم و بعد از خونه بیرون بزنم تا در برابرلطفی که خورشید هر روز بهم می کنه و آفتاب  رو بر زندگیم میتابونه بدهکار نباشم و گر نه  چه فرق می کنه که صفر جلوی سنت بشه یا یک؟ها ؟ فرقی می کنه؟

 

........................................................

 

."سلام به نهضت دانشجویی که یک ضرب در استحاله نسکافه ای رنگ بدل شده به نهضت کافی شاپ.کافی شاپ جای بدی نیست،اما این که هیکل تمام نهضت دانشجویی شکل کاپوچینو یا اسپرس بشود یعنی یک جای کار می لنگد لابد"

 

نهضت دانشجویی فقط به این نیست که بری جلوی دفتر نهاد داد بیداد کنی و حقوقی رو دنبالش بگردی که خودت هم نمی دونی چی هستن و فقط از بقیه شنیدی که "آدم باید آزادی داشته باشه" و دنبال چیزی میری که نه می دونی چیه نه میخوای بدونی چیه و فقط دوست داری ادای خواستنش رو در بیاری.جلوی دفتر نهاد جمع میشی مطلب اعتراضی مینویسی که به دخترای دانشگاه آمار بدی و بگی "من آدم پر جربزه ای هستم و خیلی حالیمه" نه دوست من بالاخره که یه روز این نقاب برداشته میشه.نهضت دانشجویی یعنی اینکه به دانشجو ها یاد بدی وقتی میرن سلف و سینیشون رو می کوبن رو میز و به آشپز دستور میدن"برام رون نذار بال بذار" یه "خسته نباشید" و یا یه "سلام" اول درخواستشون بچسبونن.

از این دانشگاه و نهضت دانشجویی و این حرفا خوشم نمیاد.من فقط خوشم میاد شبا با سجاد توی محوطه قدم بزنیم.اون سیگار بکشه و من با اشتیاق از برنامه ها و ایده ها و فکرایی که در زندگی دارم حرف بزنم و اون هم وسط سیگار کشیدنش هر چند وقت یه بار بگه"نه ،عمرا این رو بتونی اجرا کنی" و من بی توجه به حرفش همچنان با اشتیاق به گفتن آرزوهام ادامه بدم.تو این شبا هم اصلا مهم نیست که حالا عدد صفر جلوی سنم به یک تبدیل بشه یا نه . اصلا کی گفته مبدا زمانی اون روزیه که آدم متولد میشه؟ ها؟

 

.........................................................................

 

 

 من هنوز نگاهت می کنم

تو،عاقبت،لای چشم هایت را باز می کنی،مرا میبینی و لبخند میزنی... و من این گونه متولد میشوم

 

 

 

 

 

 

 

 پی نوشت:دو بخشی که به صورت برجسته نوشته شده اند اولی بخشی از کتاب "یک عاشقانه ی آرام" نوشته ی "نادر ابراهیمی" است و دیگری بخشی از مطلب "سهیل فاطمی" در نشریه ی "چلچراغ " است

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 12:51  توسط سعید شجاعی زاده  | 

پنجشنبه سی ام فروردین 1386
 

 

 

 

 

                                         ..........................................................

 

 

 

 

                                          .........................................................

 

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:27  توسط سعید شجاعی زاده  | 

یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385

 

 

همیشه وقتی مامان کفشا رو جفت می کرد اعصابم خورد می شد از اینکه کفشای من از کفشای بابا کلی کوچیک تر بود اون موقع ها من 32 بودم و بابا 42 ..اووه 10 تا با بابا فاصله داشتم ..من خیلی کوچولو بودم

 

                                      .............................................

 

 وقتایی  که با مامان می رفتیم  کفش بخریم مامان می گفت یه شماره بزرگ تر از پات میگیرم تا تا سال دیگه  هم بتونی پات کنی و تا اون موقع تنگ نباشه تو پات..بابا هم نق می زد که "زهرا ببینم با این صرفه جویی هات به کجا می خوای  برسی خوب این که برای پای بچه بزرگه" ولی من که دوس داشتم زود تر به شماره  پای بابا برسم فکر می کردم بابا زورش میاد از اینکه من به 42 برسم و منم مثل اون مرد بشم و برا همین با مامان موافقت میکردم و کفش بزرگتر می خریدم آخه من می خواستم زود مرد بشم آخه مردا ازدواج میکردن، بچه میاوردن و من هم دوس داشتم زود مرد بشم و ازدواج کنم

                                                      

                                             ............................................                          

 

چهار، پنج  سالی میشه که شماره کفشم به 42 رسیده و دیگه تکون نخورده هر سال که میگذره خیلی دوس دارم که موقع خریدن کفش به مامان بگم مامان 42 دیگه واسم تنگه بزرگترش رو بخر اما تازگی ها نه دیگه 42 برام تنگ میشه نه مامان باهام میاد که برام کفش بخره...

 

 

 

 

پی نوشت:من می خوام به کودکی برگردم...

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:22  توسط سعید شجاعی زاده  | 

شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
 

"اخلاقیات مجموعه دستورات اعتباری اند که اهل جوامع برای استحکام اساس زندگی خود و جلوگیری از هرج و مرج وضع کرده اند.فی المثال برای حفظ نوامیس و اموال و اولاد خود این اعتبارات را وضع کرده اند که نباید به ناموس و مال دیگری نظر داشت و یا هر چه از این دست.و این به قدر فهم و نیاز جوامع متغیر است و ای بسا حرکتی که در اجتماعی اخلاقی است و در اجتماع دیگر غیر اخلاقی"

"آن دسته از جوامع که به مدنیت مترقی رسیده و قانون بشری به قدر نیاز و کفایت در آن حکم فرماست و همه ی امور بر پایه ی آن به راحتی و بی هیچ خللی می گذرد به دین و دستورات آن نیازی ندارند چرا که نظم و قوانین آدمیت ایشان را از هر دستور دیگری بی نیاز ساخته است.

اما در آن دسته جوامع که هنوز به پایه ی ترقی و پیشرفت نرسیده اند و قانون آدمیت در آن ها جاری و ساری نگشته هم چنان به دین محتاجند و علما و دانشمندان آن دیار نباید مردم را به بی دینی ترغیب و ترویج کنند زیرا اگر مردم را از حلال و حرام و جزای عقبی و دوزخ ترسی نباشد و در عین حال قانون و حفاظت بشری نیز بر ایشان استوار نباشد،دیگر دلیلی وجود ندارد که به یکدیگر نیاشویند و خون یکدیگر نریخته و مال یکدیگر به یغما نبرند.در آنصورت هیچ چیز و هیچ کس در امان نبوده و هیچ حامعه ای استوار نخواهد ماند "

"خوبی و بدی در این جهان هیچ کدام فی نفسه موجود نیست.بل نظر و صلاح ما نسیت به هر چیز اعتبار  خوبی و بدی آن جیز است.مردی که خانه ای را غارت می کند و خود را به نوایی می رساند بی شک به زعم خود عمل نیکی انجام داده  و آن که در این میان مال خود را می بازد فریاد بر می آورد که این عمل ناشایست است و آن که بالاتر از این دو نگاه می کند فی الجمله صلاح نوع آدمی را میبیند و اگر این غارت در نهایت به سود آدمیان باشد پسندیده است و اگر نباشد ناپسند و ای بسا عملی در زمانی و مکانی خوب و در زمان و مکانی ناپسند افتد"
                                         

                                                   بخشی از نوشته های میرزا یوسف دیلماج    

                                                از کتاب "دیلماج" نوشته ی حمید رضا شاه آبادی    

 

پی نوشت:ما که با خوندن حرفای دیلماج حالشو بردیم شما هم حالشو ببرید!

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 17:10  توسط سعید شجاعی زاده  | 

یکشنبه بیست و پنجم تیر 1385

 

 

همیشه این جوری شروع میشد. "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود".حتی پیش میومد وقتایی که اصلا بقیه ی قصه رو نمی شنیدم و خوابم می برد و من می موندم و خدایی که غیر از اون هیشکی نبود

 

               ......................................................

 

 

زنگ رو زده بودن و باید مثل همیشه دزدکی خودمو تو صف جا می دادم.ناظم ولی این دفعه حواسش بود با چشم بهم اشاره کرد که یعنی "کور خوندی دیدم دیر اومدی".از جلو نظام رو که دادن باز هم داد زدم "الله اکبر" با وجود اینکه نه می دونستم "الله" چیه نه "اکبر".البته اکبراسم یکی از بچه محلی هامون بود ولی چرا باید ما هر روز اسم اونو داد میزدیم آخه اون که تو مدرسه ی ما نبود!

 

                                            ......................................................

 

صف راه افتاد و ناظم با زیرکی تمام من و بقیه بچه هایی که خودشون رو تو صف جا داده بودن کشید کنار.گفت برید در دفتر وایستید تا بیام تکلیفتون رو روشن کنم و اشک ما بود که همین جوری تند و تند میریخت.

 

تو این موقعیت یاد پیرمرد مهربونی افتادم که مامان می گفت ما روبه وجود آورده.سرم رو به طرف بالا گرفتم و گفتم :"خدا جون من که تا حالا  تو رو ندیدم ونمی دونم وجود داری یا نه پس اگه یه کاری کنی که ناظم من رو کتک نزنه  می فهمم که تو حتما وجود داری و گر نه می فهمم که حرفای مامان دروغ بوده" هنوز حرفام تموم نشده بود که ناظم اومد و باعصبانیت به ما گفت:"برید سر کلاس و دفعه ی آخرتون باشه" و من فهمیدم که خدا وجود داره !

 

                                          .........................................................

 

سالها گذشته و من که خیلی وقته اعتقادم  رو به وجود خدا از دست دادم و فهمیدم که بدون حضور او هم میشه زندگی رو ادامه داد دارم توی نمایشگاه هنرهای تجسمی فرهنگسرای نیاوران قدم می زنم.غیر از چند تا نقاشی تک بقیه ی نقاشیها که اکثرا آبستره هستن حوصلم رو سر می برن.نقاشی های جالبی که میبینم اسم نقاش و نقاشی رو تو دفترم می نویسم....

 

 خسته شدم ،یه صندلی بر می دارم و رو به روی پنجره ی بزرگ سالن میشینم.یه دفه  می بینم یه نقاشی خیلی زیبا جلو رومه.نقاشی که توش همه چی سبزه.یه گوشه ی نقاشی یه کلاغ داره از شیر آب می خوره و اون طرف یه گنجشک خودش رو برا پریدن آمده می کنه و این وسط درختا با باد در حال رقصیدن هستند.چقدر این نقاشی زیباست دفترم رو باز می کنم و می نویسم "نقاشی محوطه ی فرهنگسرای نیاوران " و تو اسم نقاش می مونم نمی دونم نقاشش کیه.منتظرم "داروین " و "سارتر" از تو کتابای فلسفه بپرن بیرون وتو شناسایی اسم این نقاش بهم کمک کنن

 

                                        ............................................................

 

-بابا حامد شوخی کارگری نکن یه اتفاقی می افته

-چطور تو شوخی می کنی من نباید جوابتو بدم؟

 

-حامد پرت نکن اون رو خطرناکه ..خره میخوره به سر و صورتم یه کاری میشه

 

-می خواستی شوخی نکنی بگیر که اومد

 

-حامد ننداز.(در حالی که فرار می کنم تا آن جسم به بدنم نخورد)آی ی ی ی..آ خ خ خ خ

 

-چی شد سعید؟(با ترس )

 

دستم را که همین طور شر و شر از آن خون میریزه گرفتم و داد می زنم بچه ها دورم جمع می شن با دیدن شکافی که تو دستم ایجاد شده همه ماتشون می بره

 

                                      .............................................................

 

توی ماشین در راه بیمارستان نشستیم و بچه ها الکی می خوان بهم امید بدن که چیزی نشده.انقدر ترسیدم که حتی جرات نمی کنم به دستم نگاه کنم.دارم دنبال کسی می گردم کسی که با فکر کردن به اون امید داشته باشم که همه چی حل میشه.یکی که بهم بگه "همه چی درس می شه غصه نخور" و من هم بتونم به اون اعتماد کنم

 

                                       ..........................................................

 

 

اتاق عمل ساکته.دکتر ها آروم کار خودشون رو می کنن.درست بالای سرشون سه تا چراغ دایره ای زرد وجود د اره که نور روی دستم میندازه.از وقتی که دکتر ماسک اکسیژن رو صورتم گذاشته ترسم چند برابر شده. دارم دنبالش می گردم تو این اتاق.به سمت دکتر بر می گردم و سکوت اتاق عمل رو میشکنم

 

-آقای دکتر خدا کجای این اتاقه؟

 

دکتر که زیر اون چراغا داره کار می کنه دستش رو به سمت بالا می گیره و می گه :

"درست بالای این 3 تا چراغ.ما پایین این چراغا کار میکنیم  ولی همه چی بستگی به بالای این چراغا  داره"

 

                                       ..........................................................

 

 

عمل تموم شده و تو بخش نشستم این جاهرجورمریضی پیدامیشه.فقیر،پولدار،لات،با فرهنگ،جوات،تحصیلکرده همه جمعشون جمعه و همشون به یه چیز فکر می کنن به یه قدرت نا محدود.به یکی که سوای پول و فرهنگ و سواد هواشون رو داشته باشه.تازه می فهمم که ما آدما مجبوریم به وجود یه قدرت بزرگ تو زندگیمون ایمان داشته باشیم تا بتونیم زندگی کنیم..کسی که تو این مواقع بهش اعتماد کنیم..خانم بغل دستیم به دستم نگاهی می کنه و میگه :"شوهر من تا حالا 7 بار عمل کرده هنوز انگشتش خوب نشده"..

 

حالادارم فکر میکنم..به بالای اون 3تا چراغ زرد

 

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 16:4  توسط سعید شجاعی زاده  | 

دوشنبه هشتم خرداد 1385
کنار من نشستی و داری اون جوجه های سلف رو نشخوار می کنی هر کی ندونه من  می دونم جوحه های خوبش رو برا خودت کنار می ذاری و هی می خوری و هی می خوری تا اون شیکم گنده ات پر شه و در حال نشخوار کردن بر می گردی و منو نگاه می کنی و می گی :حالت خوبه اقای شجاعی .دوس دارم به جای جواب تف کنم تو صورتت اما چون سر امتحانا هر وقت مراقب بودی هوای منو داشتی و می ذاشتی من تقلب کنم مجبورم بهت بگم :مرسی اقای..

 

 

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 21:33  توسط سعید شجاعی زاده  | 

جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1385

 

شماها چتونه آخه؟.چرا هر وقت باهاتون صحبت می کنم فقط سرما ست که به وجود من تزریق میشه.شماها  که خیلی بیشتر ازمن می دونین چرا انقدر سردین و بی حوصله.وبلاگتون رو که می خونم از زندگی بیزار میشم حرف هم باهاتون میزنم باز هم همینجوریه. اه چرا شماها انقدر به زندگی عادت کردین و چرا دنبال نمیگردین که هر روز یک چیز خوب تو این زندگی پیدا کنین.خوب چه اشکال داره شما که برای همه نقش بازی می کنید یه ذره هم واسه خودتون نقش بازی کنید وهمه چیز رو قشنگ ببینید.مگه نمی گید که آدم تو زندگیش یه همه چی عادت می کنه خوب انقد برا خودتون نقش بازی کنید "که همه چیز عالیه" که به عالی بودنش حداقل عادت کنین.من با همتون مخالفم زندگی خیلی زیبایی ها داره ولی شماها تنبلید و نمی خواید اونو کشف کنید.درسته دارم کلیشه حرف میزنم ولی شده تا حالا یه بار تو زندگیتون درباره ی کلیشه ها فکر کنین(جون داداش شده؟) یا همیشه به خاطر اینکه یه حرفی با معیار های" کلیشه بودن" که تو ذهنتون نقش بسته شبیهه ، سریع تصمیم میگیرید که به این کلیشه ها لازم نیست فکر کنید.ای لعنت بر هر کسی که این لغت کلیشه رو به وجود آورد

 

پی نوشت:سردمه....

لینک ثابت
 نوشته شده در ساعت 18:1  توسط سعید شجاعی زاده  |