
همه چیز از اون بلوک لعنتی "جی۴" شروع شد .اصلا اگه سرو کله ی اون دخترک و اون مادربزرگ غرغروش پیدا نمی شد تو هم مثل همه ی ما به این قوانین مزخرفی که تحت عنوان "زندگی" به خورد ما دادن پایبند بودی و مجبور نبودی این همه ور های ذهنت رو به جون هم بندازی که بفهمی این کاری که داری می کنی معنی خیانت می ده یا نه؟با تو ام کلاریس!
.........................................................
"چراغ ها را من خاموش می کنم" درباره ی عشقی است که در ابتدا با وول خوردن زیر دل آدم خودش رو نشون می ده و در آخر هم مثل اون طوفان ملخ همه چیز رو به هم میریزه.حکایت عشقی که روش برچسب "خیانت به نظام خانواده" خورده و اسمش رو گذاشتن "عشق ممنوعه" و به خاطر همین تعریف های مسخره است که کلاریس مجبور می شود طروات و تازگی که عشق براش به ارمغان میاره رو بر خودش حرام کنه "رفتم به اتاق خواب .مو شانه کردم و ماتیک مالیدم.بعد دست شستم و کرم زدم و به ساعت نگاه کردم کاش می دانستم چه ساعتی می آید.....زنگ در را که زدند از جا پریدم.نرسیده به راهرو با دستمال کاغذی ماتیکم را پاک کردم". کلاریس خیلی شبیه من و شماست من و شمای بی نقاب.. به قول امیل:"انگار آدم سالهاست میشناسدت"
.........................................................
خاطره های خوب در گذرند.خاطره های خوب برای این خوبند که نمی توان آنها را به مدت زیادی برای خود نگه داشت و با آنها زندگی کرد.اگر این طور نبود آنها هم می شدند مثل همه ی چیزهایی که در زندگی به آنها "عادت می کنیم"
.........................................................
"ناگهان آمدند و ناگهان رفتند مثل باران آبادان که تا می آمدی فکر کنی می بارد دیگر نمی بارید"


