
"کسی را دوست داریم که دیگر نیست.مرده.رفته یا تصمیم گرفته دیگر نباشد زندگی همین است.هنر هست برای باوراندن این معجزه ی بازگشت ناممکن ،ما نیزمشتاق این بازگشت هستیم.رویازده ای هستیم که باور می کنیم امکانش هست .اجازه می دهیم شور خاطرات قدیمی وجود مان را تسخیر کند و می کوشیم این خاطرات را در وجود فردی دیگر تجلی ببخشیم..عملی تراژیک و نابود گر"
"مجید اسلامی"
..........................................................
قصه" شب های سپید" قصه دل سپردن به رویاهاست.رویاهایی که از نظر دیگران منطقی و قابل باور نیست.رویای بازگشت محبوب ابدیمان.رویایی که باعث میشود" ماریا"ساعت 10 شب روی پل منتظر کسی بماند که بازگشتش برای او زندگی دوباره ای است و اگر کس دیگری با ماریا باشد ماریا از آغوش گرم او فرار کند و گریه کنان به او بگوید" برو اگه اینجا باشی اون میاد من می نمی خوام اون من رو باکس دیگری ببینه"
...........................................................
آنجا دهکده ی رویاهاست ..همان جایی که تا قبل از ورود ماریا برای مارچلو "یه جای خسته کننده و عادی" بود .شیشه های واقعیت همیشه مه گرفته است و برای اینکه مارچلو بتواند ماریا را در آن سوی شیشه های بار ببیند باید با دست هایش شیشه ی مه گرفته را پاک کند و در آن سوی پنجره رویای خودش را ببیند
...........................................................
بازی "مارچلو ماسترویانی " و " ماریا شل " در این فیلم واقعا ستودنی است."مارچلو" در آغاز مردی است خجالتی که از ابراز احساساتش جلوگیری می کند و به رویا اعتقادی ندارد و حتی می گوید "من تا قبل از این به این بار نیومده بودم همیشه بعد از تمام شدن کارم راه می رفتم و رویا پردازی می کردم ولی این اشتباهه چون ادم تو رویا فکر می کنه که اون چیزی که رویا می کنه واقعیته و این درست نیست"ولی در میانه ی فیلم خودش دست به دامان رویا می شود و مانند کودکی احساساتی به ماریا ابراز عشق می کند.بازی "ماریا " هم فوق العاده است.خنده های بی اختیار و کودکانه ی او از او یک کودک رویا پرداز ساخته که هیچ وقت حاضر نیست تن به واقعیت بدهد
............................................................
نور پردازی فیلم فوق العاده است.چه در فصاهای دهکده که با نور هاله ای فضا کاملا رویایی شده است چه در انتهای فیلم که در سکانس رقص و سکانس ابراز عشق با حرکت چرخان نور تشویش مارچلو از ابراز عشق را بیان می کند.لوکیشن فیلم هم فوق العاده است و فضاهای غریب و رویا گونه ای دارد
.............................................................
"مجید اسلامی" درست می گوید ..محبوب ابدی ما همیشه ما را ترک می کند و می رود و او می ماند و خاطره هایش .از کوچکترین حرف هایش استفاده می کنیم تا به خودمان ثابت کنیم که بر می گردد و با این رویا تمام زندگیمان را سپری می کنیم.تمام زندگی مان تبدیل می شود به یک انتظار..و او می آید..در آن سوی مه ..در روی پل..در حالی که چند ساعتی از ساعت 10 گذشته..و ما میان ظواهر فریبنده و اغواگر زندگی و "او" او را انتخاب می کنیم و خودمان را به آغوش گرم او می سپاریم و مارچلو هم با پی بردن به این واقعیت تلخ یاد می گیرد که تنها رویاها همیشگی هستند




