همیشه این جوری شروع میشد. "یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیشکی نبود".حتی پیش میومد وقتایی که اصلا بقیه ی قصه رو نمی شنیدم و خوابم می برد و من می موندم و خدایی که غیر از اون هیشکی نبود
......................................................
زنگ رو زده بودن و باید مثل همیشه دزدکی خودمو تو صف جا می دادم.ناظم ولی این دفعه حواسش بود با چشم بهم اشاره کرد که یعنی "کور خوندی دیدم دیر اومدی".از جلو نظام رو که دادن باز هم داد زدم "الله اکبر" با وجود اینکه نه می دونستم "الله" چیه نه "اکبر".البته اکبراسم یکی از بچه محلی هامون بود ولی چرا باید ما هر روز اسم اونو داد میزدیم آخه اون که تو مدرسه ی ما نبود!
......................................................
صف راه افتاد و ناظم با زیرکی تمام من و بقیه بچه هایی که خودشون رو تو صف جا داده بودن کشید کنار.گفت برید در دفتر وایستید تا بیام تکلیفتون رو روشن کنم و اشک ما بود که همین جوری تند و تند میریخت.
تو این موقعیت یاد پیرمرد مهربونی افتادم که مامان می گفت ما روبه وجود آورده.سرم رو به طرف بالا گرفتم و گفتم :"خدا جون من که تا حالا تو رو ندیدم ونمی دونم وجود داری یا نه پس اگه یه کاری کنی که ناظم من رو کتک نزنه می فهمم که تو حتما وجود داری و گر نه می فهمم که حرفای مامان دروغ بوده" هنوز حرفام تموم نشده بود که ناظم اومد و باعصبانیت به ما گفت:"برید سر کلاس و دفعه ی آخرتون باشه" و من فهمیدم که خدا وجود داره !
.........................................................
توی نمایشگاه هنرهای تجسمی فرهنگسرای نیاوران قدم می زنم.غیر از چند تا نقاشی تک بقیه ی نقاشیها که اکثرا آبستره هستن حوصلم رو سر می برن.نقاشی های جالبی که میبینم اسم نقاش و نقاشی رو تو دفترم می نویسم....
خسته شدم ،یه صندلی بر می دارم و رو به روی پنجره ی بزرگ سالن میشینم.یه دفه می بینم یه نقاشی خیلی زیبا جلو رومه.نقاشی که توش همه چی سبزه.یه گوشه ی نقاشی یه کلاغ داره از شیر آب می خوره و اون طرف یه گنجشک خودش رو برا پریدن آمده می کنه و این وسط درختا با باد در حال رقصیدن هستند.چقدر این نقاشی زیباست دفترم رو باز می کنم و می نویسم "نقاشی محوطه ی فرهنگسرای نیاوران " و تو اسم نقاش می مونم نمی دونم نقاشش کیه.منتظرم "داروین " و "سارتر" از تو کتابای فلسفه بپرن بیرون وتو شناسایی اسم این نقاش بهم کمک کنن
............................................................
-بابا حامد شوخی کارگری نکن یه اتفاقی می افته
-چطور تو شوخی می کنی من نباید جوابتو بدم؟
-حامد پرت نکن اون رو خطرناکه ..خره میخوره به سر و صورتم یه کاری میشه
-می خواستی شوخی نکنی بگیر که اومد
-حامد ننداز.(در حالی که فرار می کنم تا آن جسم به بدنم نخورد)آی ی ی ی..آ خ خ خ خ
-چی شد سعید؟(با ترس )
دستم را که همین طور شر و شر از آن خون میریزه گرفتم و داد می زنم بچه ها دورم جمع می شن با دیدن شکافی که تو دستم ایجاد شده همه ماتشون می بره
.............................................................
توی ماشین در راه بیمارستان نشستیم و بچه ها الکی می خوان بهم امید بدن که چیزی نشده.انقدر ترسیدم که حتی جرات نمی کنم به دستم نگاه کنم.دارم دنبال کسی می گردم کسی که با فکر کردن به اون امید داشته باشم که همه چی حل میشه.یکی که بهم بگه "همه چی درس می شه غصه نخور" و من هم بتونم به اون اعتماد کنم
..........................................................
اتاق عمل ساکته.دکتر ها آروم کار خودشون رو می کنن.درست بالای سرشون سه تا چراغ دایره ای زرد وجود د اره که نور روی دستم میندازه.از وقتی که دکتر ماسک اکسیژن رو صورتم گذاشته ترسم چند برابر شده. دارم دنبالش می گردم تو این اتاق.به سمت دکتر بر می گردم و سکوت اتاق عمل رو میشکنم
-آقای دکتر خدا کجای این اتاقه؟
دکتر که زیر اون چراغا داره کار می کنه دستش رو به سمت بالا می گیره و می گه :
"درست بالای این 3 تا چراغ.ما پایین این چراغا کار میکنیم ولی همه چی بستگی به بالای این چراغا داره"
..........................................................
عمل تموم شده و تو بخش نشستم این جاهرجورمریضی پیدامیشه.فقیر،پولدار،لات،با فرهنگ،جوات،تحصیلکرده همه جمعشون جمعه و همشون به یه چیز فکر می کنن به یه قدرت نا محدود.به یکی که سوای پول و فرهنگ و سواد هواشون رو داشته باشه.تازه می فهمم که ما آدما مجبوریم به وجود یه قدرت بزرگ تو زندگیمون ایمان داشته باشیم تا بتونیم زندگی کنیم..کسی که تو این مواقع بهش اعتماد کنیم..خانم بغل دستیم به دستم نگاهی می کنه و میگه :"شوهر من تا حالا 7 بار عمل کرده هنوز انگشتش خوب نشده"..
حالادارم فکر میکنم..به بالای اون 3تا چراغ زرد



