تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم - اگه این فقط یه خوابه ، تا ابد بذار بخوابم من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 16:0 روز پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385

 

-تلویزیون ام آی تی وی بفرمایید

-سلام آقای نیازی

-سلام عرض می کنم خدمت شما خانم و ممنونم از اینکه با برنامه ی خودتون تماس گرفتین

-مرسی .آقای نیازی من تماس گرفتم که بگم اگه میشه تو برنامه تون از آقای حمید سلطانی هم دعوت کنید

-چشم خانم حتما دوستان پی گیر می شن تا این بازیگر خوب و پر طرفدار رو دعوت کنن

-آقای نیازی ببخشید می خواستم بینم شما می تونید شماره تلفن من رو به ایشون برسونید چون من از طرفداران پر و پا قرصشون هستم و خیلی دوست دارم که باهاشون صحبت کنم

-دوستان در قسمت پخش شماره تلفن شما رو می گیرن و اگر دسترسی به آقای سلطانی داشتن این کار را برای شما انجام میدن خوشحال شدم از شنیدن صداتون

-آخه آقای نیازی تا حالا پنج شیش بار همین کار رو کردم ولی نتیجه نداشته

-خوب خانم حتما دوستان دسترسی به آقای سلطانی نداشتن

-(در حالی که بغض کرده)مگه میشه دسترسی نداشته باشن..آقای نیازی به خدا من حمید رو خیلی دوست دارم شب و روز با یاد اونه که زندگی می کنم شبا موقع خواب عکسش رو در آغوش می گیرم و می خوابم اگه بدونید...

-(مجری حرف دختر را قطع می کند)مرسی از تماستون ..تلفن بعدی

                                   .................................................

هر چه به باجه ی مطبوعاتی نزدیکترمی شدند شوق مریم برای خریدن مجله ی تلاش که ازهفته ی پیش قول مصاحبه با حمید جون رو داده بود بیشتر می شد.مریم و آزیتا به روزنامه فروشی رسیدند و سریع به دنبال مجله ی تلاش گشتند تا مریم بالاخره پیداکرد . یه دفه برق عجیبی تو نگاش پیدا شد چشماش باز شدن نمی دونست تعجب کنه،بخنده یا گریه کنه و بلند جیغ کشید :آآآآآزییییییتا... و در حالی که هفته نامه از دستش می افتاد روی زمین ولو شد.مردم دورش جمع شدن و تیتر هفته نامه روی زمین خود نمایی می کرد "حمید سلطانی:از همسرم جدا شدم"

                                   ..................................................

آزیتا نشسته و  داره مجله رو می خونه می فهمه  اون جمله ی که تیترش کرده بودن توی مصاحبه اصلش این بوده:

"-آقای سلطانی لطف کنید برای شماره ویژه ی نوروز ما یه دروغ سیزده بگید

-بنویسید من و همسرم از هم جدا شدیم(می خندد)"

آزیتا در حالی که متن مصاحبه رو می خونه اشک هاش رو پاک می کنه که یه دفه صدای مریم تکونش میده"آزیتا من کجام؟"..به هوش اومده آزیتا با خوشحالی می گه"هیچ چی عزیزم انقدر خوشحال بودی یه دفه غش کردی ما هم آوردیمت بیمارستان" مریم که انگار آرام آرام به هوش اومده یادش می آد و با لبخندی که رو لباش ظاهر شده می گه "دیدی آزیتا حمید جونم از اون زنیکه جدا شده".آزیتا هم تو چشای مریم نگاه می کنه و با خودش میگه "اگه گفتن حقیقت تمام زندگیت رو می گیره پس بهتره دروغ بشنوی" و با خنده ای مصنوعی رو به مریم می گه :"آره عزیزم، حمید فقط مال توهه"

                             .....................................................

 شماره ی  ویژه ی عید رو دیگه نتونست پیدا کنه هر جا رفته بود تموم شده بود.داشت لجش می گرفت از اینکه خوشگلی حمید جونش باعث شده که بقیه ی دخترا این شماره رو نایاب کنن.آزیتا هم بهش گفته بود :"تو که غش کردی دیگه حواسم به مجله نبود که کجا افتاد".ولی مریم فکر می کرد آزیتا هم انقدر از حمید خوشش می آد که این شماره رو واسه خودش ورداشته دختره ی حسود

                           ......................................................

 نشسته بود تو اتاقش و داشت برای صدمین بار یکی از قسمت های "خط قرمز " رو که روی نوار ویدیو ضبط کرده بود نگاه می کرد.عاشق اون جایی بود که حمید به شهرام حقیقت دوست می گفت "من اگه یه روزی قرار باشه عاشق کسی بشم فقط عاشق یکی می شم".هروقت به این دیالوگ که می رسید نوار رو عقب میبرد و دوباره نگاه میکرد.اتاقش پر بود از عکسای حمید سلطانی که تو هر کدوم با یه ژست واستاده بود و تو همشون لبخند میزد همین چند وقت پیش بود که به آزیتا گفته بود "می دونی آزیتا من مطمئنم حمید جون تو این عکسا به من لبخند زده "و وقتی آزیتا زیر لبی پور خندی زده بود تا یه هفته با آزیتا قهر بود

یه دفه زنگ تلفن از جا پروندش و حمله کرد به سمت تلفن

-بفرمایید

-سلام مریم

-اه ه ه ه الهام .. تویی فکر کردم کیه

-ببین مریم من امروز یه مجله خریدم گفته که هفته ی بعد مهمان تلفنیش حمیده می تونی موقع همون مصاحبه بری دفتر مجله و ببینیش

-راس می گی الی جون؟

-آره خره

-ای قربونت بشم

-فقط باز کسحل بازی در نیاری تا دیدیش دوباره دهنت قفل شه و نتونی چیزی بهش بگی

- نه این دفه دیگه تصمیم گرفتم حرف دلم رو بهش بزنم

                                 .......................................................

جلو آینه هی  روسریش رو عقب می بره هی اندام خودش رو تو آینه ور انداز می کنه مانتو ی این دفه اش تنگ تنگ بود .آخه یادشه دفه ی پیش که رفته بود پیش حمید بین اون همه دختر حمید بیشتر توجهش به اون دختره بود که مانتوی تنگی داشت.یک آن با خودش گفت :"مگه حمید باید از بدن من خوشش بیاد؟".ولی دوباره به خودش گفت"نه حمید من که آدم هیزی نیست ولی خوب هر چی مانتوم تنگ تر باشه توجه بهم بیشتره"

                                 ....................................................

جلوی دفتر هفته نامه حدود پنجاه شصت تا دختر صف کشیدن تا حمید از در بیاد بیرون..بالاخره میاد و دخترا حمله میکنن سمتش ..مریم که خودشو اون جلو ها جا داده بود میره و خودش رو کنار حمید میچسبونه و دوباره چون اونرو از جلو میبینه مثل همیشه از شدت ذوق نمیتونه حرفی بزنه دخترای دیگه کاغذاشون رو میدن و حمید هم تند تند امضا می کنه مریم غرورش رو گذاشت کنارو گقت" آقای سلطانی"..حمید نگاهی به اون کرد و در حالی که داشت امضا می داد نگاهی به مانتوی تنگ  مریم انداخت و لبخندی بهش زد و دوباره روش رو برگردوند و شروع به امضا دادن کرد.مریم از اینکه حمید بهش لبخند زده بود تو پوست خودش نمی گنجید.یه دفه یکی از دخترا پرسید"آقای سلطانی حقیقت داره که شما از همسرتون جدا شدین" و حمید هم با لبخندی پاسخ داد "نه خانوم اون یه دروغ سیزده بود".رنگ مریم یه دفه سفید شد دهنش که ازذوق بسته شده بود این بار از شدت جا خوردن قفل شده بود.رنگش سفید و سفید تر شده بود.نمی تونست رو پاهاش واسته و در حالی که حمید داشت سوار ماشینش می شد و دخترا هنوز داشتن ازش امضا می گرفتن مریم روی زمین افتاد

                              ....................................................

زن در خانه را باز می کنه و سبزی هایی که خریده را توی آشپزخانه می ذاره کفش های مریم رو

جلوی در دیده بود

-مریم کجایی دختر بیا ببین دختر اعظم خانوم هم ازدواج کرد

جوابی نمی آد زن کنجکاو شده و به سمت اتاق مریم می ره

-مریم کجایی

در را باز می کنه ودخترش را میبینه که  دست پر از خونش را گرفته و با تیغ روی دستش نوشته "حمید" و از حال رفته

 

 


|