قطار به ایستگاه پنجم رسیده و من که حوصله ام سر رفته از حرف های مزخرف سیاسی که آدم های هم
کوپه ایم میزنند پرده ی قرمز کوپه را با دستم جمع می کنم تا به ایستگاه نگاهی بکنم .قطار در جلوی در خانه ای که کنار ایستگاه راه آهن است ایستاده .دختر بچه ای با چشمهایی پف کرده (که انگار با شنیدن صدای سوت قطار از خواب بیدار شده ) در قهوه ای خانه را باز می کند و روی سکوی کنار خانه می نشیند. موهای بلوندش را روی شانه هایش میریزد و دامن چین دارش را روی پاهای لاغر و کوچکش می کشد.با دستانش چشمهای خمار و پف دارش را می مالد و با بی حوصلگی به سمت قطار نگاه می کند.به او نگاه می کنم و او هم هنگامی که بین این همه کوپه ناگهان چشمش به من می افتد و میبیند که به او زل زده ام نگاهی می کند و سریع چشمهای روشنش را با نجابت دخترا نه اش از من می دزدد . من هم که نمی خواهم دیدن چهره ی زیبا و معصومش را از دست بدهم پرده را جلوی صورتم می کشم تا از روزنه ی کوچکی که توی پرده است ببینمش طوری که او من را نبیند . نه سنگی به طرف قطار پرتاب می کند و نه برای کسانی که سرشان را از پنجره بیرون آورده اند دست تکان می دهد.ساکت نشسته و به قطار نگاه می کند و خمیازه می کشد..سوت قطار دوباره به صدا در می آید و قطار شروع به حرکت می کند و دخترک هم با بیخیالی تمام تنها خمیازه می کشد و دست تکان دادن بسیاری از مسافران را بی پاسخ می گذارد
....................................................
دیگه خسته شدم .هر روز کلی قطار جلوی در خونه وایمیستن و همه ی آدما کلشون رو از پنجره میارن بیرون و انتظار دارن که من واسشون دست تکون بدم . خوب اونا که نمی دونن دیشب که بابا نمی تونست چشماشو وا نگه داره و تلو تلو می خورد و داشت فرش خونه رو جمع می کرد دوباره با مامانی دعواش شد و مامانی هی داد می زد"به خاطر اون کوفتی تمام زندگیمون رو فروختی و دود کردی حالا هم می خوای فرش رو بفروشی ؟ آخه به تو هم میشه گفت مرد؟" . اون آدما که این جیزا رو نمی دونن .نمی دونن که چند روز پیش بابا یه آقای غریبه ای رو آورد خونه و ازش پول گرفت بعد اون آقاهه با مامانی رفتن تو اتاق .یادم میاد مامانی وقتی می خواست با اون آقاهه بره تو اتاق به بابا نگاه کرد و بدون صدا گریه کرد .تازه بعدشم که مامانی رفت تو اتاق بابا من رو صدا کرد بالای سر من وایستاد و گوشای منو با دستاش گرفت تا صدای تو اتاق رو نشنوم و من اون شب دیدم که قطره های اشک بابا از چشاش سر می خورد و می ریخت رو لباس من.من تا حالا گریه ی بابا رو ندیده بودم برا همین من هم باهاش گریه می کردم ولی نمی دونستم واسه چی گریه می کردم.این آقا پسره هم همش داره منو نگاه می کنه ودلش می خواد من واسش دست تکون بدم یا بخندم . رفته پشت پرده قایم شده فکرکرده من نمی بینمش .من دیگه اصلا دوس ندارم واسه کسی بخندم چون این روزا هم مامانی گریه می کنه هم بابا پس من هم باید گریه کنم. اَه ه ه قطار هم که داره میره.خوب بره مگه چی میشه؟.یه قطار دیگه میاد
..................................................
قطار از ایستگاه پنجم می گذرد و در بین راه هم کسی سنگی به سمت قطار پرتاب نمی کند.به ایستگاه بعد فکر می کنم و به این امید که دخترکی بلوند در ایستگاهی دیگر برایم دستی تکان دهد یا لااقل سنگی پرتاب کند فقط خمیازه نکشد!



