"...بسه ديگه حالا تو گوش گن!"
عجيب نبود. ديگه برام عادي شده بود. دوباره آرمين بعد از اينکه بيدار شده بود و رفته بود آب بخوره کنار پارچ آب روي ميز حلقه رو ديده بود و دوباره داد زده بود که « بابا ماماني بازم يادش رفته انگشترش رو ببره». آرمين خيلي بچه اس. هنوز نمي فهمه فرق حلقه و انگشتر چيه؟ نمي فهمه اينکه تو هر روز صبح موقع رفتن سر کار حلقه ات رو در مياري و کنار پارچ ميذاري با دير اومدن شبهات به خونه و اينکه ميگي
« با دوستام بيرون بودم عزيزم » به هم ربط داره. آره آرمين بچه اس، نمي فهمه. نکنه منو هم شاسگول گير آوردي؟ از همون اول که تو خونه شروع کردي به تعريف از همکار جديدت و هي «آقاي صديقي، آقاي صديقي » مي کردي فهميدم که زير سرت بلند شده! تو هم که روز به روز موقع رفتن سر کار، خوش آب و رنگ تر ميشدي و دقيقاً فکر مي کردي که من احمقم و چيزي نمي فهمم. حداقل به اون مرتيکه عوضي بگو وقتی داره باهات حال می کنه عطر joop به خودش نزنه که من رو تو درد سر بندازه چون جدیدا دور ورداشتی و شبا می گی تا عطر joop به خودت نزنی باهات نمی خوابم...
..................................................
«تو کوچه ي ما هم چراغوني ميشه بالاخره...»
باز دوباره تو چشمام زل زده. ميدونم که باز ميخواد الان به يه بهونه اي بياد سر ميز من و بگه« چقدر امروز خوشتيپ شدي» بعد از اون روزي که اومد و گفت: «مهدي راستش ميدونم تو زن داري ولي خب چيکار کنم دوسِت دارم ديگه» و من بهش فهموندم که من پايبند خانواده ام هستم و اهل فوق برنامه نيستم. فکر مي کردم بي خيال ميشه ولي انگار دست بردار نيست( البته اين قضيه مال اون وقتاست که تو هنوز چيزي رو کنار پارچ جا نمي ذاشتي). از اون روز به بعد هر وقت مياد سمت ميز من سريع دست چپم رو ميذارم رو ميز و حلقه رو مي گيرم جلو چشماش که مواظب حرفاش باشه. يکي نيست بهش بگه آخه خره از چيِ من خوشت اومده؟ داره مياد سمت ميزم و مي دونم که امروز مي خواد از کراوات جديدم تعريف کنه و سريع بحث رو بکشونه سمت اينکه «من خيلي دوسِت دارم» خب زيادم بد نيست که يکي پيدا بشه که از من خوشش بياد. البته منم همچي ازش بدم نمياد ها! بذار حالا که داره مياد يه بار هم دست راستم رو بگيرم سمتش.
..................................................
«نخود نخود، هر که رود...»
آرمين از خواب بلند ميشه و ياد اين ميفته که بابا ديشب بهش گفته بود که«من صبح زود بايد برم اداره کار دارم. صبحانه ات رو روي ميز آماده مي ذارم.»آرمين هم که اول صبحا خيلي تشنه است سريع سراغ پارچ آب ميره و ميبينه اين دفعه بجاي يه حلقه، دو تا حلقه کنار پارچ آب جا مونده و با خودش ميگه«يعني بابا هم فراموشکار شده؟!»
پی نوشت: ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد....



