
تو چشاش نگاه کنید داره زندگی رو فریاد میزنه.داره می گه من اومدم ومیخوام زندگی کنم.بچه ها بی رنگ ترین موجودات عالمند.هنوز نه به رنگ سیاه دروغ دراومدن.نه به رنگ زرد ریا و نه به رنگ هر زشتی که تو این دنیا وجود داره اونا پر از شور زندگین.تمام غصه شون در حد خریدن یا نخریدن یک شکلات است و با خریدن یک شکلات همه ی مشکلاتشون حل میشه.
هر بچه ای که متولد میشه نشون میده که آفریننده(نیروی کیهان یا هر چیزی که اسمش رو میذارید) هنوز از انسان ها راضی است(فکر کنم اینو تاگور گفته!؟).هر بچه ای که به دنیا میاد هنوزمی تونیم امیدوار باشیم که برای رسیدن به "انسانیت" آدم های زیادی هستن که مبارزه کنند.آدم هایی که برای "آزادی" انسان بجنگند.هر موقع که از زندگی کردن خسته میشم به نزدیک ترین پارک کنار خونمون میرم و بازی کردن بچه ها رو نگاه می کنم و خوشحال میشم از اینکه هنوز شور زندگی کردن تو وجود آدم ها باقی مونده.
بچه که بودیم نه با حضرت محمد کار داشتیم نه با امام زمان.پیشوا وراهنمای ما اون لاکپشت کارتون بامزی بود که چیزای بزرگی بهمون یاد میداد.نماد معرفت و رفاقت برای ما "واکی بایاشی" بود و و بزرگترین سوال هامون این بود که آیا"سوباسا" وقتی مپره تو هوا که شوت بزنه و این قسمت از فوتبالیست ها تموم میشه تا هفته ی بعد همونطور تو آسمون میمونه؟.اون موقع از این سوال ها نداشتیم که آیا خدا وجود داره یا نه.اون موقع اصلا به این فکر نمی کردیم که فرق عشق و دوست داشتن چیه.بچه بودیم چه می دونستیم "من فکر می کنم پس هستم " و "من دکارتی " چیه.بچه که بودیم می خندیدیم به "پت و مت" که اینا چرا انقدر اسگلن و حالا میبینیم آدم هایی احمق تر از اونا هم تو گوشه گوشه ی این مملکت کارهای بزرگ و پست های خیلی خیلی گنده ای رو به عهده گرفتن .امروز کسایی که رد مهر روی پیشونیشون باشه می تونن هرغلطی بکنن ولی تو دنیای کارتون ها "تسوکه" تا وقتی که شرارتی اتفاق نمی افتاد علامت مخصوص حاکم بزرگ رو نشون نمی داد.
دیگه وقتشه باید وسایلم رو جمع کنم و همه رو توی یه بقچه جمع کنم و و به یه تیکه چوب آویزون کنم و مثل هاکلبری بزنم به دریا.شاید تو طول راه تونستم پرین و پاریکال روهم پیدا کنم و با اونها شهر به شهر بگردم برای یه جایی که توش انسانیت باشه، آدم باشه و زندگی باشه.یه جایی که من و "خانوم کوچولو" بریم اونجا و شکوفه ها رو تماشا کنیم و تمشک بخوریم . یه جای خیلی دور.یه جایی که لغت ها وجود نداشته باشن و دنبال اسم واسه حس های انسانی نگردیم تا هیچ کس واسه حرف زدن به تته پته نیفته.
مامانم از آشپرخونه داره صدام می کنه که برم ناهار بخورم
"خوشتون اومد؟ پس تا برنامه ی بعد"

پی نوشت:اینجا رو می بینید پسر شجاع و خانوم کوچولو وشیپورچی و خرس مهربون همه و همه با اینکه عقایدشون مختلفه و بعضی هاشون دشمن هم هستند در کنار هم شاد زندگی می کنند آیا تو کشور ما هم میشه یه روزی اینجوری بشه؟



