تبليغاتX
من چیز دیگری نیستم - با ابرها ببار... من چیز دیگری نیستم
نویسنده : شین - ساعت 20:37 روز سه شنبه بیست و ششم دی 1385

 

 

 

 

باران که می بارد انگار همه ی حس های جهان،خوب یا بد بر من جاری می شوند .انگار باید همه ی همه شان همین موقع و زیر باران بیایند . باران که بیاید آن رویاهایی که گوشه ی ذهنم جا خوش کرده اند و جدیدا با فیلتر "عقل گرایی" توی سرشان میزنم بدون اجازه ی خودم آزاد می شوند و دوباره توی دنیای رویایی شعر و قصه ها فرو می روم.باران که بیاید همه ی کثافت ها و لجن های خیابان را  و همه ی تن فروشانی که با مانتوی تنگ وکوتاه بوق های ماشینی را انتظار می کشند می شوید و آنها را به آغوش مردانی از این دست که عشق را این گونه می خواهند می سپارد .باران که ببارد تمام شاعر ها  دست به کار نوشتن عاشقانه ترین شعر ها می شوند و حماسه های عظیم انسانی در جایی که" عشق غزل نیست و حماسه ایست" رخ می دهد.باران که ببارد در تاکسی که می نشینم اصلا از آهنگ عربی که حتی یک کلمه اش را نمی فهمم ناراحت تمی شوم و موقع سوار شدن به همه ی مسافران سلام می کنم.باران که ببارد دوباره مثل همیشه تنها روی سنگفرش خیس خیابان های این شهر خسته قدم و میزنم و شاملو می خوانم .باران که ببارد جان می دهد که آدم نهج البلاغه را بردارد و زیر قطره های باران بویش را حس کند و این هنگام است می شود منظور "یا علی" راننده تاکسی را خوب فهمید.باران که بیاید لغت های مزخرف که تنها بلد هستند بین آدم ها دیوار بکشند از بین می روند و احساس های خوب  دوباره در روحم جاری می شوند.باران که ببارد دوست دارم تمام پروژکتور های دانشکده را روشن کنند و تا صبح زیر رقص موزون قطرات باران رومبا برقصم.باران که ببارد شب ،هنگام ورود به اتاق حال همه را میپرسم و باز آن جمله ی تکراری پرسیده میشود "چت شده امروز انقده مهربون شدی؟".باران که ببارد باید نشست پشت این صفحه ی بی قواره ی مانیتور و دستانت را روی دکمه هایی که نقش مترجم احساست را بازی می کتند فرود آوری.باران که ببارد خدا،انسان،عشق،زندگی همه و همه چیز دوست داشتنی می شوند .باران که بیاید عکس کلوب را که در آن پایان زندگی را اعلام کرده ای حذف می کنی و عکس بیخیالیت را جایگزین می کنی.باران که ببارد همه ی کینه هایم نسبت به آدم ها برداشته می شود و حتی تویی که روزهاست پشت سرم حرف میزنی برایم دوست داشتنی می شوی.باران که ببارد زیبایی چهره ی حقیقی خود را به دنیا نشان می دهد و آدم حتی می تواند به خیابان های خیس عشق بورزد باران که ببارد باید گوته و شکسپیر و حافظ و سعدی خواند و پا به دنیایی دیگر گذاشت .باران که ببارد.....

 

باران که بند بیاید برعکس همه که در هنگام باران به دنبال سر پناه می گردند من حالا باید به دنبال سرپناهی بگردم و آرام سرم را بر بسترم بگذارم و به فردا فکر کنم که خیابان تمیز است. به فردا فکر کنم که هیچ کس از رنگ های رنگین کمان "دو رنگی" را انتخاب نمی کند.فردایی که خیلی خیلی شبیه رویاهای من است.فردایی که زندگی تقلیدی که نه،تکراری زیبا و خواستنی از فیلم های مورد علاقه مان است در حالی که دیالوگ های خودمان را می گوییم.  فردایی که پل نیومن یاد می گیرد که الیزابت تیلور را از پایین پله ها صدا کند"جونی بیا بالا" و او را گرم در آغوش بگیرد و دیگر مارلون براندو از پایین پله ها "استلا" یش را صدا نمی کند. فردایی که سینما پاردایزوی شهرمان هیچ وقت آتش نمیگیرد و آلفردو هنوز با آن چشم های کور شده اش در تمامی رویاهایمان سهیم است  .فردایی که در آن مارچلوی دوست داشتنی در آخرین دقایق فیلم محبوبش را روی آن پل روشن از دست نمی دهد.فردایی که مردمان بی هیچ نقاب و ترسی به هم عشق می ورزند....فردا....

 

 

-آقا ،مواظب باشید داشتید به ماشین می خوردید

سرم را بالا می گیرم به صورتش نگاه می کنم و لبخند می زنم

-سلام،مهم نیست

 

 

پی نوشت:عکس از وبلاگ DRAGONFLY

 

 


|