پرسيدم: "يادت هست پاي چه گفت؟ نقش پهنه يک مفهوم ذهني است، اما راه
بازگشت راهي معنوي است. او گفت براي هدايت شدن از اميد کمک بگيريم"
اخم کردم و در اين باره به فکر فرو رفتم. چگونه براي هدايت شدن از اميد کمک بگيريم؟
ما که اميدواريم به خانه برگرديم، پس چرا بر نميگرديم؟
لسلي گفت: "ووکي، پاي نگفت اميد، گفت عشق! گفت از عشق کمک بگيريد!"
یگانه-نوشته ی ریچارد باخ-ترجمه ی سپیده عندلیب
ريچارد نازنين خوب مي فهمم احساست را هنگامي که "لسلي" را هم چون پري دريايي اي که بدنش ساکن شده از آب
گرفته اي و سعي مي کني نفس نفس زنان با گفتن "چيزي نيست عزيزم، با هم درستش مي
کنيم" به آخرين نفس هاي "لسلي" قدرت ببخشي و حتي در نفس هم با او يگانه
باشي که چون زندگي را با او مي خواهي و نفس هم بايد يگانه باشد؛ يا با هم بکشيد و يا
هيچ وقت نکشيد.اين اميد واهي در حالي که بدن سردش را در آغوش کشيدي و آن اميد(عشق)
پر از ايمان را هنگامي که همچون سمسون به ستون هاي جهان فشار مي آوري؛ آن نااميدي
مفرط و اين اميد (عشق) مطلق را خوب مي فهمم و احساس مي کنم از آن ناميدي که در کنار گور لسلي تو را به خود کشي مي کشاند
تا اين اميد (عشق) که با آن "انگار
آهن را خم مي کرد" براي تو راهي بسيار
کوتاه است، همان راه کوتاهي که ميان کفر مطلق و ايمان وجود دارد.



