جهان
گوش گنده اش را
گوش پر ستاره ی پر کنه اش را
بر روی دست گذاشته است
خفته است
گاهی وقت ها احساس می کنم مادرم و پدرم را در میان دست هایم گرفتم و راه می روم و آرام آرام مردنشان را در دست هایم می بینم. درد هایشان را می بینم، ناله هایشان را می شنوم. دستشان را محکم تر می گیرم تا نمیرند ولی صدای ناله های درونشان به وحشتم می اندازد که گاهی آدمی زنده است و بارها آرزوی مرگ می کند. احساس می کنم باید بگردم و قاتل آنها را پیدا کنم و سزایشان را کف دستشان بگذارم (ولی اگر خودم هر چند کوچک در این قتل سهیم باشم چه؟). تمام می شوند این روز ها و حسرتی می ماند و آهی و حس سر خوردگی ناشی از کارهای نکرده و حرف هایی که به مادر و پدرم نگفته ام.
من
یکی
بیشتر دوست دارم تا وقتی زنده ام بنای یادبودم را بسازند
طرحش را هم ریخته ام
یک خرج دینامیت
-آتش!
و انفجار
من از هر چه مرگ است بیزارم
من عشقم زندگیست
من نمیمیرم. حداقل به این زودی ها نمی میرم. حالا حالا ها کار دارم و باید به این زندگی گاهاً لعنتی چیز هایی یاد بدهم تا حساب کار دستش بیاید تا برای فرزندان من روزی نباشد که پشت این کیبرد های مشکی بنشینند و تایپ کنند "مرگ"
*شعر ها از مایکوفسکی



