قصه ي يک مينا
"بينندگان عزيز شبي آرام را برايتان آرزو مي کنيم و اميدوارم
شب که سر بر بالين ميذارين از امروزتون رضايت داشته باشين".آخرين ظرف را هم
که ميشويم نگاهم را متوجه ظرف غذاش ميکنم تا ببينم بايد براي فردا ظهرش چه کار کنم.با
اينکه آشپزخانه ي اوپن نداريم ولي باز هم مثل هميشه مطمئنم که جلوي تلويزيون خوابش
برده. بالاي سرش ميروم.عينکش کنار دفتر..دفتر شعر..اين دفتر شعر اعصاب خورد
کن..باز دوباره روي دفتر شعر هايش خوابش برده.نگاهي به دفترش ميندازم و شعر جديدي
که نصفه نيمه مانده..
"امشب
براي ديدنت
حاضرم تمام ستاره هايم را بفروشم
يک قدم نزديکتر بيا "
بازهم يک شعر ديگر براي "او".دوست دارم تمام
شعرهايش را بسوزانم تا ديگر چشمم به اين چيزها نيفتد.دلم نميخواهد بيدارش کنم.بهتر
است روي همين ميز سرد خوابش ببرد تا ياد بگيرد ديگر از اين شر و ور ها نگويد.دلم
نمي آيد. حداقل اين پتو را رويش مي اندازم تا سردش نشود..
.............................................
قصه ي يک نگار
دوباره صداي گل ارکيده
در فضا مي پيچه. اين بار خودشه...خود ِ ..خود ِ چيشه خوب؟..خودشه ديگه..فقط خودش
نه هيچ چيز ديگه..
-بله
-يه جور جواب نده که يعني نگاه نکردي ببيني شماره ي کي
افتاده؟
-حالا تو فکر کن نگاه کردم
ابروهام رو تو آينه ماشين مرتب مي کنم.
-کجايي؟
-دارم ميرم شمال
-آخه يعني چي اين مسخره بازي ها نگار،تو که امل نبودي.
قطع مي کنم تا بفهمه که با يه خانوم محترم درست صحبت کنه.دوباره
صداي گل...
-باشه فهميدم اعصابت خورده.مگه همون اولش بهت نگفته بودم که
من رابطه ام رو با دختراي ديگه محدود نمي کنم مگه خودت قبول نکردي؟
همه توانم رو تو صدام جاري مي کنم
-قبول نکردم که چي؟
-مگه قبول نکردي که رابطه ي آزاد با دختراي ديگه داشته باشم؟.مگه
خودت اون موقع ها واسه من خودتو نميگرفتي و خودتو يه ور نمي کردي ومي گفتي
"ببين محسن،من دوست ندارم روابطمو با پسرا محدود کني".مگه من چي کار ميکردم
با اين دختره؟
يه جوش کوچيک بالاي پيشونيم زده توي آينه کاملا ميبينمش
-هيچي فقط کم مونده باهاش بخوابي.با اون دختره ي ...
-مواظب باش با همکار من درست صحبت کني
پوزخند ميزنم.طرفداريش روهم مي کنه..خوب ميدونم که بدجوري
براش راست کرده.
-خوش باشيد با همکارتون
-خلاصه خواستم بگم اين لوس بازي ها رو بذار کنار،فردا شب تو
کافه ي سر مرتضوي منتظرتم.
قطع مي کنم.که بهش نشون بدم باشه تا بيام.که نشونش بدم که...يعني
واقعا نمي خوام برم؟...دلم که واسه قيافه ي نکره اش تنگ شده ولي...گور باباي خودش
و اون خانوم مهندس.
پاترول اون چند سوسول هم نزديک تر مي شه. حدود 60 کيلومتري
هست که تو جاده دارن چسبيده به ماشين من ميان.
اوني که از همه سوسول تره سرش رو از شيشه بيرون مي کنه و مي
گه:
-دوست دارم خيلي زياد،به شاستيت ام خيلي مياد!
چشمک ميزنم براشون.قند تو دلشون آب ميشه و مي زنند کنار
.پشت ماشين يغرشان پارک مي کنم.در رو باز
مي کنم و با پوزخند و عشوه گري هاي مخصوص به سراغشون مي رم. حسابي دلشون رو صابون
زدن. از چهره هاشون پشت شيشه ي ماشين کاملا همه چيز پيداست....با مشت شيشه ي ماشين
رو مي شکنم...سر انگشت هام مي سوزه....
.............................................
هنوز حرص ميخورم از اين شعر هاي مسخره اي که مي نويسد و
معلوم نيست براي کي مي نويسد...دستگيره ي سرد در حمام را توي دستم ميگيرم و تازه يادم
مي افتد که بايد چک کنم ببينم آب داغ هست يا نه؟ به سمت ظرف شويي مي روم و آب گرم
را باز مي کنم.داغ داغ که نيست ميشه به اين درجه از گرما گفت ولرم.همين کافيه.هر
جور شده بايد امشب بروم حمام.در حمام را باز مي کنم و در رختکن تمام لباس هايم را
در مي آورم.احساس مي کنم مردي در حمام ايستاده و برهنه شدن من را تماشا مي کند.کمي
مي ترسم...پاهايم را جمع مي کنم آب را باز مي کنم.سرد است. يعني آن يک مقدار ولرمي
هم رفته.سرد سرد است.آب گرم را تا آخر باز مي کنم اما باز هم فرجي نمي شود.در گوشه
اي از حمام مي نشينم و تکيه ميدهم به ديوار سرد حمام.
مقدار کمي از آب گرم را
باز مي کنم تا هر وقت آب گرم شد از برخورد آبي که در کف حمام به سمت چاه ميرود با
انگشت هاي پايم گرم شدنش را بفهمم...احساس مي کنم نوک انگشت سبابه ام ميسوزد.سر
انگشتم را که نگاه مي کنم تازه يادم مي
افتد که موقع پوست کندن بادمجان براي درست کردن غذاي مورد علاقه ي همسر تحفه ام سر
انگشتم را بريده ام. مثل بچه ها ي چند ساله انگشتم را تو دهنم مي کنم و سر انگشتم
رو مي مکم.دوباره احساس مي کنم يک مرد دارد اندامم را بر انداز مي
کند...مي ترسم .. پاهايم را جمع مي کنم به طرف داخل شکمم..مي ترسم..سردتر شده..بغض
گلويم را گرفته..نمي دانم به خاطر سوزش انگشتم است يا احساس حضور يه مرد در حمام...يک
غريبه..يا به خاطر هيچ چيز..گريه ام ميگيرد..بلند بلند زار مي زنم…آب هنوز سرداست.وقتي
به پايم ميخورد اين را حس مي کنم.
.............................................
ماشين روکنار جاده پارک
کردم..کمي استراحت رو بهانه کردم براي اينکه بيام اين کنار..نفسي بکشم و پايين اين
دره را نگاه کنم.دستم هنوز مي سوزه...عق مي زنم ...وقتش شده که همه چيز را حتي
روحم را بريزم بيرون و از همه چيز راحت بشم.اشک هام همين جور مثل ابر بهار ی مي
بارن....من حامله شده ام ….