زمانی برای مستی با اسپاگتی ها



میتوانم آن را یک شاهکار ساده بنامم. چقدر خوب داستان "سال اسپاگتی" موراکامی میتواند نشان دهد که یک نویسنده ی خوب و خلاق تنها میتواند در هشت صفحه با چند بسته اسپاگتی، یک راوی تنها و یک خط تلفن، دردی عمیق و مشترک بین همه ی آدم ها را روایت کند. داستان های کوتاه خوب از همان شروع ضربه میزنند. "سال 1971 بعد از میلاد مسیح، سال اسپاگتی بود.".

داستان کوتاه داستان "شخص" است و اینجا از همان عنوان داستان این نگاه حداقلی داستان کوتاهی خودش را نشان میدهد. "سال اسپاگتی" ، داستان کاری ندارد برای دیگران آن سال چه سالی بوده یا چه اتفاقاتی در بیرون افتاده، زمان در داستان، زمان راوی بی نام قصه است و اوست که تعیین می کند این چه سالی بوده است. شروع داستان بسیار خوب ما را با داستان درگیر می کند. این مرد چرا این همه اسپاگتی می پزد؟ در ادامه باز هم به بن مایه مورد علاقه ی داستان نویسان مدرن میرسیم، مشکل ناتوانی انسان مدرن در برقراری ارتباط. موراکامی روایتگر لحظه ای از زندگی مردی تنهاست که با دنیای بیرون بیگانه است و نمی تواند با آنها ارتباط درستی برقرار کند "درست مثل اینکه اسپاگتی پختن برام یک جور انتقام گرفتن باشد" اتفاق بیرونی خاصی در داستان نمی افتد و نگاه راوی به درون آشفته ی خودش است. با اسپاگتی های مختلف عشق بازی می کند و با سس های مختلف آنها را امتحان می کند. جاي جاي داستان راوی خودش را از زندگی واقعی جدا می داند "همانند پروانه ای مرده آن جا زیر نور بی حرکت افتاده بودم" آنقدر با دنیای بیرون بیگانه است که وقتی یک عامل ارتباطی (تلفن) وارد قصه می شود صدای آن را نمی شنود "اول متوجه صدای زنگ تلفن نشدم، صدا بیش تر به خاطره ی نا آشنایی می مانست که پاورچین، پاورچین وارد لایه های هوا شده باشد." حتی دختر آن طرف تلفن را "دختری چنان مبهم و مه آلود" تعریف می کند. اما عمق تراژیک زندگی تنهای راوی اینجاست که اگر کسی هم به او زنگ می زند در واقع با او کاری ندارد و دنبال کسی دیگر می گردد.

خوانش داستان تاثیری روی من داشت که همیشه اگر اسم سال 1971 میلادی را بشنوم، سال اسپاگتی برایم تداعی می شود. "فکرش را بکنید که ایتالیایی ها چقدر متحیر می شوند اگر بدانند چیزی که در سال 1971 صادر می کرده اند، تنهایی محض بوده است؟"

پی نوشت: داستان را اینجا بخوانید

http://whatlilireadstoday.persianblog.ir/post/926/

فرهنگ بدبختی، بدبختی فرهنگی


تجریه ی شنیدن صدای زیبا و دلنشین Adele و  ترانه های بی نظیر او از آن دسته تجربه های ناب موسیقیایی بود که هر چند یک بار با یک خواننده ی جدید کشفش می کنم.داشتم به این فکر می کردم که چرا در زمینه ی ترانه نویسی در آن دیار حتی ترانه های غمگین انرژی منفی به انسان وارد نمی کند و حالت غمگین دلنشینی دارد اما در ترانه های غمگین فارسی این روزهای ما همه پر است از خشونت نسبت به کسی که ما را ترک کرده مثل ترانه هایی از آن دست که می گویند "می کشمت دستم بهت برسه" و یا " اینو (سیلی) زدم تا بدونی" و یا طلب بدی کردن برای کسی که ما را ترک کرده و یا ابراز بدبخت شدن و بیچاره شدن پس از ترک معشوقه سابق است.اما همین Adele را مثال بزنم و ترانه ی زیبایSomeone like you چقدر زیبا برای کسی که او را رها کرده نیز طلب خیر می کند.خوب مسلما ریشه در تفاوت های فرهنگی دارد که در اینجا چنین ترانه های منفی باب می شود .با توجه به تجربه ی شخصی خودم می توانم  بگویم تا به حال هنگامی که سوار تاکسی می شدم در غالب اوقات ترانه های غمگین و منفی پخش می شده تا اندک دفعاتی که موسیقی شاد پخش می شده.حال دیگر اینکه چنین جامعه ای با چنین فرهنگی به کجا می رود زیاد جای بحث ندارد.


غروب


بعد از اين صد كتاب شعرم روش

حرف اسكندر و تزارم توش

همه آيند و باز باز روند

زنده بودن كه خود منازعه است

عشق هميشه در مراجعه است


آرام است..تا  چيزي را اشتباه مي گويم مي گويد You are crazy..مي گويم مي داني اين حرف زشتي است؟...ميداند اما دارد شوخي مي كند...وقتي حرفي بزنم كه خوشش نيايد شيشكي مي بندد...ديگر نمي پرسم اين را هم ميداني زشت است يا نه...ولي مهربان است..وقتي خسته هستم با حالت مهرباني مي گويد  برو استراحت كن..اگر چيزي را ياد نگيرم چند بار تكرار مي كند...

موزيك گوش نمي كند و يك بار كه داشتم ترانه اي زير لب زمزمه مي كردم جوري نگاهم كرد كه از آن به بعد هر وقت ترانه اي در سرم مي پيچد تنها ميتوانم چند كلمه ي اولش را به زبان بياورم ..مي گويد الان امام خميني رئيس جمهورتان است؟..وقتي مي گويم امام خميني 25 سال پيش فوت كرده احساس مي كند كه خيلي خنگ است..

 حواسش به غروب و طلوع خورشيد هميشه هست...نگاه مي كند به دريا و مي گويد "زيباست نه ؟ " مي گويم آره..او حواسش هست و من حواسم نيست...اينجا روي دريا تنها چيزي كه به آن توجه نمي كنم درياست...گاهي هنگام غروب يا طلوع يا مهتاب دريا را نگاه مي كنم...سعي مي كنم حسي به اين لحظه ي خاص داشته باشم..اما هيچ...هيچ چيزي نيست...و حرصم در مي آيد از اين كه چيزي نيست

دلم حال و هواي ديگري ميخواهد...دلم يك جاي دور مي خواهد...ميخواهم چند وقتي با خودم حرف بزنم...


پي نوشت: حالا زمان خوبيست براي گوش دادن به ترانه هاي نامجو...حالا كه ديگر نامجو گوش دادن نشانه ي تريپ روشنفكري محسوب نمي شود.



این یک قصه نیست


تازه دیدن ِ فیلم ِ پناهی را تمام کرده ام..دارم به آن سرایداری فکر می کنم که فوق لیسانس پژوهش هنر خوانده. می گوید هر کاری می کند از پخش تراکت تا کار در ریسندگی،بافندگی. می گوید آنجا صدای دستگاه ها خیلی زیاد بوده و دوام نیاورده....فیلم تمام شده و اتاقم تاریک است. همه چیز ساکت است.دارم به ایران فکر می کنم.به زندگی کردن در ایران.به بودن در ایران.غمگین شده ام...تصویرش از ذهنم بیرون نمی رود.دانشجوی فوق لیسانس پژوهش هنر که درب واحد هایی که آشغالشان را جلوی در نذاشته اند می زند تا زودتر آشغال هایشان را بیرون بگذارند.غصه ام می گیرد. دوست دارم چراغ همین طور خاموش بماند.می خواهم به همدم این دقایقم زنگ بزنم.میخواهم از دور از پشت تلفن ببوسمش.احساس می کنم در همین یک ساعت خیلی تنها شده ام.گوشی را برمی دارم...صدایی نمی آید.چند بار دکمه اش را می زنم. تفاوتی نمی کند.جای سوکت را عوض میکنم.صدای خش خشی می آید.انگار کسی آن طرف خط گوشی را برداشته ولی هنوز من تماس نگرفته ام . شاید شماره را گرفته ام و یادم رفته...اما مطمئنم هنوز شماره ای نگرفته ام.شاید کسی دقیقا همین لحظه تماس گرفته و قبل از اینکه زنگ بخورد من گوشی را برداشته ام ...چند بار الو می گویم...کسی نیست...احساس می کنم کسی دارد حرف هایم را می شنود...ذهنم را می خواند و چیزی می نویسد..




پی نوشت: راجع به "این یک فیلم نیست" حرف های زیادی دارم که در یک مطلب جداگانه درباره اش می نویسم .یک مستند/درام جسورانه که فی الواقع به زیبایی تصویری از جامعه کنونی ایران را نمایش می دهد.

راست است؟


ای عاشق من

با من بگو که آیا این سخنان همه راست است

با من بگو

آن گاه که برق چشمان تو می درخشد

ابرهای تیره ی سینه ی تو پاسخی توفنده می دهند

آیا راست است که لبانم

چون غنچه ی نوشکفته ی نخستین عشق آگاهانه

شیرین است؟

آیا خاطره ی ماه های سپری شده ی بهاران

هنوز در اندام هایم درنگ می کنند؟

آیا تارهای زمین نیز همچون چنگ

با زخمه پاهای من نغمه سر می دهند؟

آیا راست است که چون من پدیدار شوم

ژاله از دیدگان شب فرو می بارد؟

فروغ پگاهان از آنکه بر گرد پیکر من می گردد شاد است

راست است؟

آیا راست است که عشق تو در سراسر جهان و طی قرون

تنها به جستجوی من ره سپرده است؟

سرانجام آن گاه که مرا یافتی

آرزوی دیرپای تو در سخنان شیرین،چشمان،لبان و زلفان مواجم

آرامشی کامل یافت؟

پس آیا راست است

که رمز ابدیت بر این پیشانی کوچک من نوشته شده است؟

با من بگو

ای عاشقم

که آیا اینهمه راست است؟


شعر و نقاشی از رابیندرانات تاگور


در سکوت


برای مردها که در سایه میروند؛سیگار می کشند و سکوت می کنند...


گاهی وقت ها تنها که می شویم و ناهار را با هم میخوریم موضوع بحثی پیش می آوریم تا این سکوت بشکند.شروع می کند به گفتن از اینکه در این 50 سال عمرش چه کارهای بزرگی کرده.صحبت از مدال یا رتبه های تک رقمی نیست؛همین افتخارات دم دستی.همین چیزها که معمولا مرد ها در این سن و سال دوست دارند در موردش برای دیگران بگویند و بقیه به احترام سن و سالشان فقط تایید می کنند حرفهایشان را.همین کوچکترین کارها که کرده و به نظر خودش اتفاق بزرگی است.از این می گوید که همه از ایده هایش و خلاقیتش خوششان می آمد.می گوید وقتی در خانه های سازمانی بوده آنقدر قشنگ تراس خانه شان را گلکاری کرده که در آن خانه های قدیمی با ساختمان های موازی و همه چیز‌ یکسان طوری شده که هر کسی که رد میشده از کنار ان ساختمان آن تراس توی ذهنش می مانده. از آن روزها که وقتی خانه اش را ساخته خودش برقکاری کرده و وقتی بخاری خانه شان خراب می شده میدانسته مشکل از کجای ان است و نیازی به تعمیر کار نبوده.این ها  می شود افتخارات مردی  در 50 سالگی که او را سر پا نگه میدارد...جناب سرهنگ فرمانده مان را می گویم...


..........................................................
شب ها که می آید مستقیم رو به روی تلویزیون می نشیند.صدای تلویزیون را هم بلند می کند تا نه کسی با او حرف بزند نه او مجبور باشد با کسی حرف بزند مخصوصا وقتی مادرم بخواهد از طرز لباس پوشیدنش؛از اینکه با خاکستر سیگار لباس هایش را سوراخ می کند و اینکه صورتش را دیر به دیر اصلاح می کند حرف بزند.مخصوصا وقتی مادرم می نشیند تا از گذشته ها یادی کند دورانی که او ورشکست شده و به حرف مادرم گوش نکرده و چند سال خانه نشین شده.در این مواقع تند تند کانال ها را عوض می کند.هنوز تمام نگاهش به صفحه تلویزیون است.
 انگار دارد در داخل گریه می کند.ساکت است اما آن توها در اعماق وجودش حرف می زند؛ از خودش دفاع می کند؛انتقاد می کند.اما این بیرون چیزی نمی بینیم روی صورتش. همه ی حواسش پیش آن سالهاست .آن سالها که مثل هر مردی میخواسته حالا به آن سال ها برای فرزندانش فخر بفروشد اما حالا مجبور شده سکوت کند.حالا این خانه برایش شده جهنم.یاد کارهای که نکرده می اندازدش.آسایشی که برای این برهه از زندگیش نساخته و حالا دنبال لحظه ای از آن است که شب ها تا دیر وقت کار می کند...
خیلی وقت ها سعی می کنم بی بهانه سوال هایی از او بپرسم که می دانم جواب هایش را خوب میداند.   می خواهم معلوماتش را به رخم بکشد و افتخار بکند از این چیز هایی که می داند.از فرانس پوشکاش ستاره تیم مجارستان حرف می زند تا نحوه ی شروع شدن جنگ جهانی دوم. اما حرف هایش که تمام می شود دوباره ساکت می شود.انگار که کلک من را فهمیده دوباره میرود آن داخل و این بیرون تند تند کانال ها را عوض می کند...پدرم را می گویم...
..........................................................
دوران نوجوانی اش بود که آن تصویر در ذهنش شکل گرفت.وقتی که کتاب جدید ناباکوف "ماری" را از معلم ادبیات دبیرستانش گرفت و شب ها که می خواند همه جای قصه تصویر آن مرد ذهنش را پر کرده بود.تصویر مردی با بارانی بلند که سیگار به لب از روی برف ها در کوچه هایی دور از هیاهوی شهر قدم می زد.تصویر  تنهایی مردی که خیلی میدانست.مردی که در سکوت قدم میزد و به زندگی اش فکر می کرد.حالا خودش پس از سال ها حرف زدن راجع به همه چیزی که می دانست ساکت شده..قدم می زند..نگاه می کند..صبر می کند..حرف های مصلحت دار فقط می زند..خودش را گاهی وقت ها کمی سانسور می کند..گاهی خودش نیست..ان تصویر شده...تصویر مردی که در سایه می رود...میدانی...خودم را می گویم...


ما ایرانیان متمدن




کرمانشاه هم فقط یکی از شهر های ایران است .خیلی فرقی نمی کند با شهر های دیگری که دیده ام .  اینجا هم خیابان دارد و آدم دارد و کافی نت دارد و  کافه هم دارد.منتها اول که آشنا نیستی با شهر فکر می کنی که جز میدان آزادی که پر است از بساط خنزر پنزر فروشی ها و مردمی که جلوی پاساژ ها گوشی قاچاق میفروشند چیزی ندارد و بعد دوست خوب و همفکری مثل یونس پیدا می شود و پاتوق های اساسی اش را نشانت می دهد و تهرانی کوچک در چند محله ی بالای شهرش پیدا می کنی .فکر می کنم از این تهران های کوچک با آدم های خوش پوش و بوتیک های لوکس و خیابان های خلوت و کافه های اهل ادب در همه جا پیدا می شود منتها کم و زیاد دارد.این شهر یک طاق بستان دارد که آن هم یک بنای تاریخی است که دور و برش کوه است مثل درکه ی خودمان و پاتوق جوانان است.حالا یک نفری چند هزار سال پیش (یا چند صد سال پیش فرقی می کند؟) آنموقعی که photoshop و ابزار های طراحی پوستر نبوده آمده روی سنگ ها نقشی به جا گذاشته.واقعا چه ارزشی دارد دیدن این آثار؟من که ترجیح می دهم پیش دوستم در کرمانشاه باشم و با هم اپیزود های سریال مورد علاقه ام modern family  را در این جا دنبال  کنم تا ببینم پیشینیانمان در طاق بستان چه کرده اند!
اشتباه نکنید من باستان شناسی را دوست دارم و اینکه بتوانم ریشه های هنر ناب فلسفه و تمدن و سیر زندگی مردمان را در گذر تاریخ در این آثار به جا مانده تحلیل و دنبال کنم برایم جذابیت دارد اما این مدلی که الان به این آثار نگاه می کنم مثل رفتن به یک گالری نقاشی و دیدن نقاشی های آبستره و انتزاعی است که خوب رمز گشایی از چنین آثاری دانستن تاریخ هنر و اصول نقاشی مدرن و علوم دیگر میخواهد.ولی این را نمی پسندم که من و امثال من به دیدن این آثار باستانی برویم و کنارش عکسی بگیریم و به توضیحات راهنمای موزه گوش بدهیم که نهایتا یکی دو جمله در باب اینکه در چه سالی و توسط چه کسی ساخته شده ( و ما هم نمی خواهیم چیزی بیشتر از بدانیم) خلاصه می شود و این می شود گذر ما در تاریخ . حالا دیگر نمی گویم از کسانی که خانوادگی به این جور جاها می روند و کنار طاق بستان پیک نیک روشن  می کنند و آشغال میریزند و ..نه اشتباه نکنید من از همین فرهیختگانی می گویم که بدون دانش باستان شناسی به سراغ این آثار می روند و ادای احترامی به عظمت ایران در گذشته می کنند و لیچاری هم بار حکومت می کنند و داستان همیشگی ایرانی با تمدن را زمزمه می کنند و عکسی می گیرند و ته سیگاری پرت می کنند و می روند..

وقتی از عشق حرف می زنیم

قصه ي يک  مينا


"بينندگان عزيز شبي آرام را برايتان آرزو مي کنيم و اميدوارم شب که سر بر بالين ميذارين از امروزتون رضايت داشته باشين".آخرين ظرف را هم که ميشويم نگاهم را متوجه ظرف غذاش ميکنم تا ببينم بايد براي فردا ظهرش چه کار کنم.با اينکه آشپزخانه ي اوپن نداريم ولي باز هم مثل هميشه مطمئنم که جلوي تلويزيون خوابش برده. بالاي سرش ميروم.عينکش کنار دفتر..دفتر شعر..اين دفتر شعر اعصاب خورد کن..باز دوباره روي دفتر شعر هايش خوابش برده.نگاهي به دفترش ميندازم و شعر جديدي که نصفه نيمه مانده..

"امشب

براي ديدنت

حاضرم تمام ستاره هايم را بفروشم

يک قدم نزديکتر بيا  "

بازهم يک شعر ديگر براي "او".دوست دارم تمام شعرهايش را بسوزانم تا ديگر چشمم به اين چيزها نيفتد.دلم نميخواهد بيدارش کنم.بهتر است روي همين ميز سرد خوابش ببرد تا ياد بگيرد ديگر از اين شر و ور ها نگويد.دلم نمي آيد. حداقل اين پتو را رويش مي اندازم تا سردش نشود..

.............................................


قصه ي  يک نگار



دوباره صداي گل ارکيده در فضا مي پيچه. اين بار خودشه...خود ِ ..خود ِ چيشه خوب؟..خودشه ديگه..فقط خودش نه هيچ چيز ديگه..

-بله

-يه جور جواب نده که يعني نگاه نکردي ببيني شماره ي کي افتاده؟

-حالا تو فکر کن نگاه کردم

ابروهام رو تو آينه ماشين مرتب مي کنم.

-کجايي؟

-دارم ميرم شمال

-آخه يعني چي اين مسخره بازي ها نگار،تو که امل نبودي.

قطع مي کنم تا بفهمه که با يه خانوم محترم درست صحبت کنه.دوباره صداي گل...

-باشه فهميدم اعصابت خورده.مگه همون اولش بهت نگفته بودم که من رابطه ام رو با دختراي ديگه محدود نمي کنم مگه خودت قبول نکردي؟

همه توانم رو تو صدام جاري مي کنم

-قبول نکردم که چي؟

-مگه قبول نکردي که رابطه ي آزاد با دختراي ديگه داشته باشم؟.مگه خودت اون موقع ها واسه من خودتو نميگرفتي و خودتو يه ور نمي کردي ومي گفتي "ببين محسن،من دوست ندارم روابطمو با پسرا محدود کني".مگه من چي کار ميکردم با اين دختره؟

يه جوش کوچيک بالاي پيشونيم زده توي آينه کاملا ميبينمش

-هيچي فقط کم مونده باهاش بخوابي.با اون دختره ي ...

-مواظب باش با همکار من درست صحبت کني

پوزخند ميزنم.طرفداريش روهم مي کنه..خوب ميدونم که بدجوري براش راست کرده.

-خوش باشيد با همکارتون

-خلاصه خواستم بگم اين لوس بازي ها رو بذار کنار،فردا شب تو کافه ي سر مرتضوي منتظرتم.

قطع مي کنم.که بهش نشون بدم باشه تا بيام.که نشونش بدم که...يعني واقعا نمي خوام برم؟...دلم که واسه قيافه ي نکره اش تنگ شده ولي...گور باباي خودش و اون خانوم مهندس.

پاترول اون چند سوسول هم نزديک تر مي شه. حدود 60 کيلومتري هست که تو جاده  دارن چسبيده به ماشين من ميان.

اوني که از همه سوسول تره سرش رو از شيشه بيرون مي کنه و مي گه:

-دوست دارم خيلي زياد،به شاستيت ام خيلي مياد!

چشمک ميزنم براشون.قند تو دلشون آب ميشه و مي زنند کنار .پشت ماشين يغرشان پارک  مي کنم.در رو باز مي کنم و با پوزخند و عشوه گري هاي مخصوص به سراغشون مي رم. حسابي دلشون رو صابون زدن. از چهره هاشون پشت شيشه ي ماشين کاملا همه چيز پيداست....با مشت شيشه ي ماشين رو مي شکنم...سر انگشت هام مي سوزه....

.............................................


هنوز حرص ميخورم از اين شعر هاي مسخره اي که مي نويسد و معلوم نيست براي کي مي نويسد...دستگيره ي سرد در حمام را توي دستم ميگيرم و تازه يادم مي افتد که بايد چک کنم ببينم آب داغ هست يا نه؟ به سمت ظرف شويي مي روم و آب گرم را باز مي کنم.داغ داغ که نيست ميشه به اين درجه از گرما گفت ولرم.همين کافيه.هر جور شده بايد امشب بروم حمام.در حمام را باز مي کنم و در رختکن تمام لباس هايم را در مي آورم.احساس مي کنم مردي در حمام ايستاده و برهنه شدن من را تماشا مي کند.کمي مي ترسم...پاهايم را جمع مي کنم آب را باز مي کنم.سرد است. يعني آن يک مقدار ولرمي هم رفته.سرد سرد است.آب گرم را تا آخر باز مي کنم اما باز هم فرجي نمي شود.در گوشه اي از حمام مي نشينم و تکيه ميدهم به ديوار سرد حمام.

 مقدار کمي از آب گرم را باز مي کنم تا هر وقت آب گرم شد از برخورد آبي که در کف حمام به سمت چاه ميرود با انگشت هاي پايم گرم شدنش را بفهمم...احساس مي کنم نوک انگشت سبابه ام ميسوزد.سر انگشتم را که نگاه  مي کنم تازه يادم مي افتد که موقع پوست کندن بادمجان براي درست کردن غذاي مورد علاقه ي همسر تحفه ام سر انگشتم را بريده ام. مثل بچه ها ي چند ساله انگشتم را تو دهنم مي کنم و سر انگشتم رو مي مکم.دوباره احساس مي کنم يک مرد دارد اندامم را بر انداز مي کند...مي ترسم .. پاهايم را جمع مي کنم به طرف داخل شکمم..مي ترسم..سردتر شده..بغض گلويم را گرفته..نمي دانم به خاطر سوزش انگشتم است يا احساس حضور يه مرد در حمام...يک غريبه..يا به خاطر هيچ چيز..گريه ام ميگيرد..بلند بلند زار مي زنم…آب هنوز سرداست.وقتي به پايم ميخورد اين را حس مي کنم.


.............................................


ماشين روکنار جاده پارک کردم..کمي استراحت رو بهانه کردم براي اينکه بيام اين کنار..نفسي بکشم و پايين اين دره را نگاه کنم.دستم هنوز مي سوزه...عق مي زنم ...وقتش شده که همه چيز را حتي روحم را بريزم بيرون و از همه چيز راحت بشم.اشک هام همين جور مثل ابر بهار ی مي بارن....من حامله شده ام ….

 

 

تاملاتی در باب فنیدن!



فرنگی ها بهش می گویند "fan" و ما بهش می گوییم "طرفدار".

بسیاری از ما انسان ها در زندگی طرفدار چیزها/افراد مختلفی هستیم.از طرفداری یک شخصیت هنری مثل یک کارگردان یا بازیگر گرفته تا طرفداری از یک تیم فوتبال.احساس می کنم پدیده ی طرفداری بخشی از یک فرهنگ مورد پذیرش "عوام الناس" است.
در مورد هنر و بالاخص سینما باید بگویم طرفداری از یک شخصیت هنری آن بخشی است که ما را از یک ارتباط خالص هنری می کند و وارد یک پروسه لذت بردن عوامانه از هنر می شود. در مورد فوتبال که واقعا نتیجه اش فاجعه بار است برای دیدن یک مسابقه فوتبال در هر هفته که تنها 90 دقیقه "بازی زیبا" را به نمایش می گذارند "فن ها " هفته ها روزنامه و تحلیل و نقد شخصیتی و مصاحبه ی آن ها را می خوانند. یکی از انگیزه های "فن بودن " هم بر می گردد به انسان هایی تنهایی که میخواهند با چسباندن نامشان به انسان های بزرگ " من طرفدار فلانیم"خود را بیشتر/بهتر از آن که هستند نشان دهند.در محیط های دانشجویی افراد زیادی را دیده ام که با چسباندن خودشان به نویسندگان مختلف  سعی در این داشتند که خودشان را "کسی" نشان دهند.

                                            ******************************

چند وقتی است به مسابقات تلویزیونی ( Game/Reality Show) آمریکایی علاقه زیادی پیدا کرده ام و یکی از زیباترین این برنامه ها "So You think you can Dance" می باشد. یک مسابقه تلویزیونی بین تعدادی هنرمند برای یافتن کسی که زیباترین رقص را اجرا می کند.این برنامه با توجه به اجراهای متعدد رقص کاملا یک شوی "هنری" است که میتوان با دیدنش از  هنر زیبای رقص (هنر ششم از مجموعه هنر های زیبا که البته در ایران آن را جزو هنر نمی دانند) لذتی هنری برد ولی این اجرا ها تقریبا یک سوم محتوای این برنامه را تشکیل می دهد و باقی برنامه به مصاحبه با این هنرجویان و نشان دادن لحظه هایی از زندگی آن ها و آشنایی با خصوصیات فردی/شخصی آن ها می گذرد. علت پرداختن برنامه ریزان/تهیه کنندگان این برنامه ی تلویزیونی به این محتوا به دلیل همراه کردن تماشاچی با برنامه از طریق ایجاد fan/طرفداری و یا حتی نفرت برای تک تک این شخصیت هاست.هنگامی که این برنامه را میبینم احساس می کنم یک سوم از وقتی که برای دیدن آن می گذارم صرف تماشای هنر و مابقیش زندگیم را متمایل می کند به سمت پذیرفتن یک فرهنگ عوامانه و پذیرفتن آن.

پی نوشت: منظورم از "عوام الناس" را احمد طالبی نژاد به زیبایی در مقاله ای با نام "دیدن یا ندیدن،مساله مهمی است" در شماره ی نوروز مجله ی نافه بیان می کند " عوام یعنی کسانی که قدرت تشخیص ندارند و فقدان یک سلیقه رشد یافته باعث میشود فرق دوغ و دوشاب را تشخیص ندهند"

سینما...دوباره سینما



بزرگترین سودی که پیگیری جشنواره ی امسال فجر برایم داشت این بود که دوباره به ارزش تماشای فیلم در سینما پی بردم. مدت زیادی بود که به بهانه ی فیلم های نازل ایرانی از سینما رفتن پرهیز می کردم و  حتی دیدن DVD فیلم های خوب ایرانی را به دیدنشان در سالن سینما ترجیح میدادم و به دیدن فیلم های خارجی مورد علاقه ام  در صفحه ی 17 اینچی کامپیوتر بسنده می کردم ( که انصافا تجربه ای ناقص و شبیه سازی از دیدن فیلم در سینما است) ولی حالا دوباره می فهمم که هنر هفتم در جایی خارج از سینما بخش بزرگی از ماهیت خودش را از دست میدهد. کلا معتقدم هر چیزی جای خودش را دارد جای نماز در مسجد است جای فیلم نگاه کردن هم در سینماست.


************************


یادم می آید پیش تر که "فیلمخانه ملی" ،" سینما تک موزه هنرهای معاصر" و "حهاد دانشگاهی دانشگاه تهران" فیلم های کلاسیک و یا فیلم های روز دنیا را در سالن هایشان روی پرده نشان می دادند با ذوق و شوق فراوان برنامه شان را دنبال می کردم و با دوستان سینمایی دیگرم پاتوق های گرمی داشتیم اما حالا "فیلمخانه ملی" پس از سال ها نمایش نسخه های سی و پنج میلیمتری فیلم های ارزشمند کم تر دیده شده  چهار-پنج سالی است که تعطیل  شده.جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران به دلایل نا مشخص از جمله عدم تامین مالی مناسب تعطیل شده است و سینما تک موزه هنرهای معاصر هم حال حالا ها برنامه ای برای نمایش فیلم ندارد. با این اوصاف چاره ای نیست جز اینکه به دیدن فیلم های خوب ایرانی روی پرده بسنده کنیم!


پی نوشت: میخواستم از آن لحظه های نابی که در این پاتوق های سینمایی با دوستانم داشتم بگویم و از آن بوسه هایی که از زیر دست سانسورچی در میرفت(؟) دیدم متن زیادی احساسی و نوستالژیک می شود بماند برای بعد...

شک های تمام نشدنی این روز های ما





حالا پس از سالها ترجیح دادن فیلم های غیر وطنی به فیلم های وطنی اصغر فرهادی اولین کارگردانی است  که فیلم هایش را  مرتب دنبال می کنم. یادم می آید "نیما حسنی نسب" چند سال پیش در شماره ی پس از جشنواره مجله فیلم گفته بود که فیلم ساز های امسال هیچ کدام در فیلم هایشان اثری از "دغدغه ی فیلم سازی" نبود. البته کامل توضیح داده بود که اصولا منظورش از "دغدغه" این نیست که فیلمساز قصد داشته باشد دنیا را تغییر دهد و ... منظورش این بود که فیلمساز باید انگیزه ی اولیه برای ساخت فیلم و دغدغه ی ساخت فیلمی با چنین موضوعی را داشته باشد.

حالا فرهادی در "جدایی نادر از سیمین" مسائلی را مطرح می کند که حداقل در دو فیلم قبلیش هم (چهارشنبه سوری،درباره الی) به آن ها پرداخته. مسائلی همچون "قضاوت"،"دروغ و مصلحت دروغ"  و "مسئولیت پذیری ادم ها در برابر کارهایشان". مسئله ی قضاوت در این فیلم در کاراکترهای  مختلفی مطرح می شود:  قضاوت ترمه در باره ی پدرش که بالاخره حق با پدرش است یا نه، قضاوت قاضی در برابر حرف های همه کسانی که خود را محق می دانند، قضاوت همه ی تماشاگران و کاراکترهای فیلم که در طبقه ی اجتماعی "راضیه و حجت" نیستند و شک می کنند که نکند همه ی این مشکلات (سقط جنین راضیه) ناشی از یک دعوای خانوادگی معمول بین مرد غیرتی/زن مظلوم در این طبقه اجتماعی باشد. که شهاب حسینی در یک دیالوگ هوشمندانه این نوع قضاوت را نیز به چالش می گیرد و می گوید "بابا چرا فکر می کنید ما همش زنامونو تو خونه کتک می زنیم"(دیالوگش چیزی شبیه همین بود).دروغ هایی که به مصلحت توسط نادر و پس از آن توسط ترمه ،که از پدرش یاد گرفته برای مصلحت زندگیشان در برابر قانون باید دروغ بگوید و یا با همسایه ها هماهنگ کند که حرفشان یکی باشد، دروغ هایی که به ظاهر دروغ نیستند و بلکه "بخشی از حقیقت را گفتن" هستند مثل عدم اعتراف راضیه در ابتدای حوادث به ماجرای تصادفش با ماشین که این قدرت پیش برنده ی فیلمنامه ی قبلی فرهادی "درباره ی الی" هم بود که آنجا همه ی مشکلاتی که سپیده به وجود می آورد از همین "بخشی از حقیقت را گفتن" را بود.


سینمای اجتماعی فرهادی در این سه فیلم شامل "مضامین تکراری" بوده که شاید به نظر افرادی این نقدی بر فیلمساز باشد  ولی همین مضامین تکراری چیز هایی هست که در طی این سالها برای جامعه ی ما که در جزئی ترین تصمیم گیری هایش در زندگی بین انتخاب های اخلاقی سنتی (به طور مثال پسندیده نبودن دروغ به طور عام)  و انتخاب های مدرن مبنی بر اخلاقیات نسبی گرفتار آمده اتفاق افتاده و هنوز طبقه های مختلف اجتماعی یکی وابسته به سنت و دیگری وابسته به مدرنیسم در انتخاب های مبتنی بر اعتقادشان دچار شک و تردید عمیقی هستند (سکوت های چند ثانیه ای نادر پس از سوال هایی که ترمه از او در مورد تصمیم هایش می پرسید را یادتان هست) و کارگردان اجتماعی مثل فرهادی هم با این جامعه همراه شده هنوز این سوالات حل نشده را جلوی چشممان می آورد تا ما را با دغدغه های اجتماعی فیلمش همراه کند

پی نوشت: نوشتن درباره ی بازی های خوب و فیلمنامه ی دقیق فرهادی باشد برای وقتی دیگر  

تعطیلات


چند خطی نوشتن برای پس از مدتی ننوشتن مرهمی که نه شاید کمکی باشد برای این صفحه که چند وقت یک بار سر پا بماند..باید همه چیز را بنویسم این روزها مغزم دیگر یاری نمی کند انقدر چیز های مختلف تویش ریخته ام  و انقدر برنامه برای فکر کردن به چیز های مخنلف دارم. شاید اگر یک موبایل هوشمند داشتم اونم با آندروید 3 می تونستم یه اپلیکیشن پیدا کنم توش که باهاش بشه این ذهن رو خالی کرد بدون اینکه خودت همه ی دغدغه هات رو  تایپ کنی..خدایا به من تعطیلات بیشتری بده تا خودم تعطیل نشدم آمین.

حال



متنی که می خواستم بنویسم رو یک بار نوشتم و یه دفعه پرید من هم حال ندارم دوباره بنویسمش.همین

دستاويزى استوار، كه آن را گسستن نيست...



صبح آقا مجید زنگ زد. درست همان وقتی که نگرانی و باید کسی زنگ می زد و حرفی میزد...معلوم بود تازه از خواب بیدار شده(به خاطر من؟)

-سلام

-سلام آقا مجید

-یادت نره قبل از اینکه بری پیشش 7 بار آیت الکرسی رو بخون

-چشم آقا مجید

............................................................


در چشم هایش خیره شدم نگرانی ها پدری را میبینم که سال ها عاشقانه برای دخترش زحمت کشیده...عشق را در چشمانش میبینم وقتی از او حرف می زند...و همین طور برق خوشحالی که به قول خودش "جواهر دان" خوبی پیدا کرده.

............................................................


هر بار که اسم خدا را می آوردم به بهانه های مختلف"انشالله" "شکر خدا" "اگه خدا بخواد" آرام می شدم و دوباره شروع می کردم به حرف زدن ...


.....................................................


فَقَدِ اسْتَمْسَکَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقَیٰ لَا انفِصَامَ لَهَا

علی آباد-نازی آباد


با یک دست چادرش را گرفته و با دست دیگرش بازوی نامزدش را و آرام در این سکوت خسته ی مسافران با صدای ضبط ماشین  زمزمه می کند : " همه چي آرومه /غصه ها خوابيدن "

صدایش را می شنوم...

A Simple Man


-چایی بریزم براتون؟

-خیلی ممنون متشکرم

-یعنی اینکه بریزم؟

back to black

12.00

برای لحظه های کوتاه هم

مثل لحظه های طولانی....

دوری،دوری است

Not only these 13 days


تمام شد این روز های بهاری اما همچنان بهار باقی است. امسال بهار از همان روزهای قبل از ورود سال نو به تمام معنا برایم بهار بود. این بار شلوغی های شب عید. گداهایی که عیدی میخواستند و آن 1000 تومانی که همیشه باید بیشتر از همیشه به سلمانی سرکوچه می دادم همه وهمه لذت بخش و جالب بودند...خدا زیاد کند هر چه بهار و آدم بهاری است!

Deadly Silence


چه ارتباط غم انگیزی است این سکوت...

الفبای خداوند



""نشانه ها الفبای فردی خداوند برای سخن گفتن با ماست"  پائولو کوئلیو


دنبال کردن نشانه ها در زندگی و اعتماد کردن یا نکردن به این "نشانه ها" همیشه یکی از مسائل اصلی زندگیم بوده. از کجا بفهمیم یک عمل یا یک گفتارنوعی از "نشانه های معنوی" هست؟ (از آن دست نشانه هایی که به طور مثال در کتاب "کیمیاگر" پائولو کوئلیو به آن اشاره می کنه). این فکر می کنم مستقیما به ایمان انسان بر می گرده که تا چه حد یک نشانه رو جدی بگیره یا اون رو نوعی تصادف تلقی کنه و بنا براین ایمان قویترین نیرو برای تمییز نشانه از تصادفه . حالا دقیقا همین سوال که نشانه ها چیستند رو از پائولو کوئلیو تو سفری که به تهران داشته ازش پرسیدن و اون هم در جواب این قصه رو تعریف کرده که خوندنش خالی از لطف نیست؟ داستان مردی است که شبی خوابیده بود و رؤیای فرشته‌ای را دید. و آن فرشته به او گفت که باران می‌آید، سیل می‌آید و همه جا را فرا می‌گیرد، ولی تو نمی‌میری. این اتفاق در یک دهکده کوچک ایتالیایی افتاد. و روز بعد باران شدیدی در گرفت و سیل عظیمی آمد و دستور دادند همه آن دهکده را تخلیه کنند. همه تخلیه کردند، حتا بازوی آن مرد را گرفتند و گفتند باید از این جا بروی. و آن مرد گفت نه، من خواب دیدم فرشته‌ای آمد و گفت باران می‌آید و سیل عظیمی می‌آید ولی تو نمی‌میری. من به نشانه‌ها اعتقاد دارم و بنابراین این جا می‌مانم. و روز بعد باران شدیدتر شد و سد استحکامش را از دست داد و خطر بزرگی برای این روستای کوچک به وجود آمد. آب تا طبقه اول بالا آمده بود. حتا با قایق به سراغ مرد رفتند و گفتند این سد به زودی می‌شکند و تو غرق می‌شوی، بیا برویم. و مرد گفت شما دارید ایمان مرا امتحان می‌کنید، من که به شما گفتم، فرشته‌ای را در خواب دیدم و به من گفت که سیل می‌آید، اما من نخواهم مرد. من اینجا می‌مانم تا ایمان ایتالیایی خودم را ثابت کنم. تمام تلویزیون‌ها و شبکه‌های خبری ایتالیا در آن جا جمع شده بودند. آب به سقف رسیده بود و مرد تنها آن جا مانده بود و همه می‌خواستند از مردی تصویر برداری کنند که به ایمان ایتالیایی خودش پایبند بود. اما پلیس راضی نبود و حتا یک هلی‌کوپتر فرستاد و برای سومین بار سعی کردند او را نجات بدهند. اما آن مرد گفت: نه، فرشته‌ها راست می‌گویند، حق با فرشته‌هاست، شما اشتباه می‌کنید و من می‌مانم. نیم ساعت بعد، سد شکست و سیل وارد شهر شد و آن مرد را کشت. مرد به بهشت کاتولیک‌ها رفت که فرشتگان زیادی دارد، چون مرد بسیار مؤمنی بود. و پطرس قدیس که دربانِ بهشت است، گفت: شما می‌توانید وارد بشوید، چون انسان مؤمنی هستید. مرد گفت: نه، نه، نه، من هیچ وقت وارد این جا نمی‌شوم. به خاطر این که مالک این محل یک دروغگوست و به من دروغ گفت. شما آبروی خانواده من را بردید. چون حالا در آن جا، همه تلویزیون‌ها و مردم نشسته‌اند و به خانواده من می‌خندند. من هیچ نمی‌خواهم به بهشت بروم، من به جهنم می‌روم. چون شیطان به من هیچ قولی نداد. پطرس قدیس گفت: خوب، نه، او هیچ وقت دروغ نگفته، شاید پیر شده، من می‌روم ازش بپرسم. و بعد پطرس قدیس وارد شد و نیم ساعت با خدا صحبت کرد و بعد از نیم ساعت برگشت و گفت: بله، من با خدا صحبت کردم. او برای شما یک فرشته فرستاده بود تا نشانه‌ای به تو بدهد که از آن سیل نجات می‌یابی. ولی خوب، در کنارش، سه گروه نجات هم برایت فرستاد، ولی قبول نکردی.

روز اول جشنواره:به جشنواره می رویم!

1.

بدون شک می تونم بگم در این دو ساله بزرگترین اتفاق سینمایی سال پس از جشنواره فیلم فجر، جشنواره سینما حقیقت بوده که این رو میشه از  نحوه ی برگزاری و فیلم های انتخاب شده و استقبال تماشاگران فهمید.این فستیوال  در ادامه ی برگزاری دو سال فستیوال فیلم های مستند سینمای فرانسه، و فستیوال سینمای مستند هلند از سوی مرکز گسترش سینمای مستند و تجربی در سینما فلسطین بود که با استقبال قابل توجه علاقمندان سینما رو به رو شد. در کل جشنواره ی سینما حقیقت از چند نظر ارزش رفتن داره اول اینکه فیلم های سینمای مستند به راحتی در دسترس همه نیست چه برسه به اینکه بشه اونها رو روی پرده ی سینما داد پس از این لحاظ انصافا فرصت مغتنمی است از طرف دیگه رایگان بودن تماشای فیلم ها هر جور که حسابش رو بکنی مشوق بزرگیه و این باعث میشه که برخلاف جشنوراه ی فیلم فجر که تعداد فیلمی که دیده میشه با توجه به قیمت بالای بیلیط از 7-8 فیلم نمی تونه تجاوز کنه تو این جشنواره می تونه زیاد تر از این حرفا باشه.

 

2.

امسال حواشی فستیوال از سال های پیش  بیشتر بود ماجرای نامه ی سینماگرانی که فیلم هاشون رو به جشنواره نفرستادند و این باعث شد که در بعضی از بخش های جشنواره تغییراتی به وجود بیاد. تعداد فیلم هایی که در بخش مسابقه ی ملی بودن به ندرت آثاری از کارگردانان به نام عرصه ی مستند بودن  و در بخش سینمای ملی بیشتر فیلمهایی از کارگردانان نا آشنا تر انتخاب شده بود. در مورد کیفیت فیلم های امسال قبل از شروع نمایش به راحتی نمیشه اظهار نظر کرد اما نکته ی جالب این بود که امروز در بولتن روز اول جشنواره با سه نفر از هیئت انتخاب فیلم ها مصاحبه شده بود که اولی گفته بود  "فیلم ها از نظر کمیت قابل توجه بودند اما آثار با کیفیت آنها زیاد نبودند" و محمد علی فارسی عضو دیگر کمیته ی انتخاب گفته بود "به نظرم فیلم ها حتی نسبت به دوره های قبل ضعیف بودند فیلم های شاخص زیادی ندیدم" ولی عضو دیگر کمیته ی انتخاب نظر دیگری داره"در این دوره آثار فیلم سازانی را دیدم که شاید چهره یا نام معتبری نداشتندولی فیلم های خوبی ساخته بودند بنابر این می توانم پیش بینی کنم جشنواره فرصت معرفی مستند سازان جدیدی را دارد که آینده ی خوبی دارند"

 

فیلم های روز اول:

سینماگران عصر ما/ژان پیر سارلیه/بخش مستند و سینما

یک مستند کوتاه ولی پربار در مورد سینمای فرانسوا تروفو با تاکید بر فیلم " چهارصد ضربه". در این فیلم تروفو رو میبینیم که با اشتیاق راجع به فیلم هاش حرف میزنه به سینما میره و چهارصد ضربه رو میبینه و از دغدغه هایی که داشته و کودکی مشترکی که با پسرک "چهارصد ضربه" داشته حرف میزنه از داستان پسر بچه ای که برای دو در کردن مدرسه و رفتن به سینما مجبور بوده کیفش رو جایی قایم کنه که تو سینما تابلو نباشه حرف میزنه.

در قسمتی از فیلم تروفو به نحوه ی جمع کردن ایده هاش برای ساخت فیلم اشاره می کنه که میگه هر اتفاق یا صحنه ی جالبی رو که در زندگی میدیدم ازش فیش برداری می کردم و از اونها تو فیلم استفاده می کردم. در جایی از فیلم یکی از دوستان سینمایی تروفو در مورد او میگه " اون یه خوره ی فیلم بود، رابطه ی اون با سینما مثل رابطه ی بچه ای بود که وقتی کتابخونه ی پدرش رو کشف می کنه دوست داره تمام کتاب های کتابخونه رو به ترتیب حروف الفبا بخونه".جالب ترین نکته ی این حرف "از روی الفبا" خوندنه یعنی طرف سعی نمی کرده هیچ کدوم از کتابا رو از دست بده ، برام خیلی جالب بود چون من دقیقا همچین ویژگی رو تو زندگیم دارم که مثلا وقتی یه جایی یه عالمه یه کتاب یا یه عالمه فیلم میبینم نمیشینم اون کتاب و فیلم هایی که برجسته تر و مشهور تر هستند رو اول ببینم چون دوست دارم همه رو ببینم به ترتیب از یک طرف شروع می کنم که مطمئن باشم چیزی رو از دست ندادم!

 

وایدا :سر صحنه ی کاتین /گروه فیلم بالادینو/لهستان/بخش مستند و سینما

سکانس ابتدای فیلم فوق العاده است، آندره وایدای پیر  در سرمای زمستان لهستان پشت صحنه ی کاتین طوری حرص و جوش می خورد که با آرنج به دستیارش می کوبد و از نتیجه ی فیلمبرداری راضی نمیشود. این مستند تماشایی که توسط چهار تا بچه مدرسه ای (از نوع سینماییش) ساخته شده آندره وایدای 83 ساله رو در پشت صحنه ی big production  فیلم کاتین (آخرین فیلمش)نشون میده و وایدا به صورت نریشن روی این صحنه ها راجع به سینما حرف میزنه. فیلم از این لحاظ درخشان شده که تونسته تصویری از حساسیت این مرد نسبت به تک تک پلان هایی که می خواد بگیره نشون بده. در صحنه ای به نظرش میرسه که شیشه های یک ماشین باید سیاه بشن و خودش شروع می کنه به رنگ زدن به ماشین و یا در سکانس دیگری یک دختر بچه می خواهد با او عکس یادگاری بگیرد و پس از اینکه چند عکس با هم  میگیرند آندره تاکید می کند که چشم های دخترک در عکس خوب نمی افتند و چندین و چند بار این عکس گرفتن تکرار می شود.داستان زندگی پیرمردیه که با توجه به کهولت سنش غر غرو هم شده و پشت صحنه از همه چیز ایراد میگیره مثلا در سکانس درخشانی در مورد بازی به دختر کوچکی چیز هایی را گوشزد می کنه و بعد میگه "فهمیدی؟" دخترک هم با حرکت سر تایید می کند، و وایدا در جوابش میگه"همه ی شما بازیگرا هیمنو میگین ولی هیچ وقت نمی فهمیمن" او خودش می گه"من همیشه دارم بهشون میگم چی کار بکنید ولی کسی گوش نمیده وقتی ما در یک تیم هستیم نمیشه من به همه اون چیزایی که میخوام برسم ولی تا حدی راضی میشم"

فیلم های جمعه:

از فیلم های جالب فردا میشه به "آ.ک" ساخته ی کریس مارکر اشاره کرد که در مورد زندگی و فیلمسازی آکیرا کورساوا است که ساعت 20 در فلسطین 1 اکران میشه. در بخش نمایش های ویژه هم که عموما فیلم های خوبی داره در ساعت 15 در فلسطین 2 دو فیلم "سه نفر از ما" و "درو کردن خاک سترون" اکران میشه.

 

پر کردن خلاء فیلم نامه با عشق در یک نگاه



چند وقتی است که مسئله ای در فیلم های و سریال های مختلف به شدت آزارم می دهد و  آن هم مسئله ی "عشق در یک نگاه" است. من اصلا نمی خوام وجود چنین پدیده ای را رد کنم و می گویم احتمال اتفاق افتادن چنین چیزی هست و به کسانی که چنین چیزی را "عشق" می نامند هم احترام میگذارم اما احساس می کنم در فیلم نامه های ضعیفی که توانایی شخصیت پردازی درست و دقیق و ایجاد فضا برای شکل گرفتن یک عشق بین دو طرف وجود ندارد دست به استفاده از چنین ابزاری به منظور پیش بردن فیلمنامه و پر کردن خلائ منطقی فیلم با تاکید بر"در یک نگاه بودن" عشق دارند به طور مثال در فیلم "خاک آشنا" عشق یک دفعه و یک نگاه "بابک حمیدیان" به دختر روستایی و دیالوگ هایی کلیشه ای که از این عاشق، که به خاطر دختر حاضر است با کرد های غیرتی به مجادله برمی خیزد به شدت تصنعی اجرا شده یا همین فیلم " ستاره ساز" که مرد پس از دو سال که در زندان است بیرون که می آید، می فهمد که عاشق دخترک بوده و به او می گوید که می رود کار می کندو بر می گردد زندگی دخترک را می سازد. نشان دادن ایجاد احساس "عشق" چه منطقیش و چه بی پروا و در یک نگاهش، نیازمند این است که مقدمه چینی احساسی و یا منطقی در مورد شخصیت عاشق و معشوق در فیلمنامه وجود داشته باشد.

آن بالا کسی مرا دوست دارد

 

تمام لحظه های بودنم...خلاصه شده در بودنت..،شنیدنت..،لطف کردنت،دست نوازش بر سرم کشیدنت و میان طوفان سختی ها آرامش دادنت.....



پی نوشت:چه باک از موج بحر آن را.....

Not Another Date Movie


http://www.lancia-ardea.it/images/curiosit%C3%A0/1949%20Lancia%20Ardea%20in%20L%27uomo%20delle%20stelle,%201995%202.jpg

(صحنه ای از فیلم که بیتا به دنبال مورلی-رویاهایش- می دود)

 

فیلم "ستاره ساز" در نگاه اول به خاطر عناصر مشترکش آدم رو به یاد فیلم "سینما پارادیزو" از همین کارگردان (جوزپه تورناتوره) میندازه که  البته و صد البته قدرت نوستالژیکی که در تک تک سکانس های سینما پارادیزو بود در این فیلم مشاهده نمیشه. فیلم داستان رویاهای مردم جنگ زده ی سیسیل است که در این اوضاع بد پس از جنگ جهانی دوم  در این خرابه های سیسیل دلخوش به این هستند که عقده ها وآرزو هایشون رو از طریق نگاتیو های کهنه ی "دکتر مورلی" -که به زودی هم از بین میرن- بیرون بریزن و منتظر باشند که شاید روزی از استودیو ی یونیورسال رم با اونها تماس بگیرن. حتی اون مردی که بعد از جنگ دیگه تصمیم گرفته بود حرف نزنه هم پس از دیدن این وسیله ی ثبت تصاویر رویایی بند دلش رو جلوی دوربین باز می کنه. پایان فیلم اصلا خوب از کار در نیومده و حرف های که در نهایت جو به بیتا می زنه که میگه "میرم پول در میارم و میام تو رو خوشبخت می کنم" و عشق یکهویی که جو در زندان به بیتا  پیدا می کنه پایان سطحی برای چنین فیلمی به وجود میاره .


نمره ی من به فیلم :6.5/10


پی نوشت: از فیلم  های روی پرده "خاک آشنا" رو دیدم که فیلمنامه  بسیار ضعیف و ساده لوحانه ای داشت و ترجیح میدادم به جاش بشینم another date movie  ببینم!

گور بابای سیاست

 

میخوام چیکار؟ جنبش سبز و نا فرمانی مدنی و.... رو میخوام چی کار؟ تا وقتی چیزای مهم تری تو زندگی مثل "خانواده" ، "عشق" ، "هنر" و هزار تا چیز مهم دیگه هست واقعا واسه چی باید دنبال سیاست رفت ..سیاستی که نه بابا داره نه ننه! سیاستی که توش "دروغ" و "بد اخلاقی" و "یک جانبه گری" است..آدما وقتی سیاسی میشن یا میخوان مثلا یه اعتراض سیاسی بکنن خیلی وقتا ذهنشون رو میبندن رو به حقایق جدید و تمرین می کتن که خیلی چیزا رو نبینن و نشنون و "صم بکم" بمونن و بر چشم هاشون غشایی بکشن که همه چیزرو سبز ببینن.گور بابای سیاست

مرثیه ای برای نان و سانسور

 

 


مثل گریه توی پاییز

مثل پاییز توی کوچه

مثل کوچه زیر بارون

مثل بارون روی  شیشه

تو خود عشقی خود عشق

 

یک مقدار خسته ام...از فکر های خودم که پشت هم دارم سانسورشان می کنم و با این وضع پیش بروم احساس می کنم طرفدار احمدی نژاد هم بشوم و در ستادش ثبت نام کنم و برایش تبلیغات گسترده بکنم داشتم فکر می کردم می توانl برای کنفرانس کلاس انقلاب اسلامی بروم و راجع به فضیلت های دولت نهم صحبت کنم!!!...این  برای من، برای ما  قرار است نان بشود...از تیپ خودم چند وقتی است خوشم نمیاد نه اینکه جواد شده باشم اندکی بی خیال شده ام، یک مدت حتی به برند کلاهم فکر می کردم یا اینکه اگر تی شرت ورساچی میخرم لوگوی ورساچی تا چه حد باید آشکار باشد.اما این ها که نان نمی شود....بهتر است من هم این متن های رو همین الان بنویسم  شاید روزی مثل شاملو شدم و دیگر غم نان نداشتم و نتوانستم دیگر این جور متن ها رابنویسم .بهتر است این متن ها را حالا بنویسم چون ممکن است مشهور شوم و دیگر راحت نباشم با خودم..بیشتر خودم را سانسور کنم.....نان هم که میدانید نمادی است از همه چیز ...از ماشین کورسی گرفته تا آخرین پرجکتر سونی که آرزویش را داشته ام که نمای 80 اینچش را بندازم روی دیوار خانه مان تا بوسه های کازابلانکا را در نمای واید ببینم و اشک بریزم به پاسداشت اشک هایی که ریخته نشد ….حالا هی از باران بگویم؟وقتی بوسه زیر باران در خیابان های ممنوعه ی شهر گناه است؟...

 

………………………………………………………….

 

این روزها  بنیامین 88 حسابی حالم را جا آورده است  حالا به .... ام که میخواهد موسیقی اصیل باشد یا نباشد من یکی را که سر حال می آورد.


مثل لیلی توی پاییز

مثل مجنون توی بارون

مثل بارون وقتی آروم

آروم آروم میشه عاشق

تو خود عشقی خود عشق

                                     

این حرف ها برای من،برای ما، نان می شود؟ ….

 

مردی با عبای شکلاتی

یه وقتی واسه ناصر حجازی نوشتیم "آن مرد آمد" و کلی حال کردیم و توپ ترکوندیم که ناصرخان برگشته و چشم بستیم به همه ی مشکلاتش..و همه اون موقع می گفتن این بابا چیزی حالیش نیست از مربیگری..حالا هم داستان ناصرخان شده مثل خاتمی.."خاتمی حمایتت می کنیم"



گابی خسته،گابی تنها،گابی...


گابی خسته بود. شبا که می اومد خونه مثل یه فیل نعشش رو مینداخت رو رختخواب و پشتش رو میکرد به زنش و زودتر از اینکه زنش به چیزی فکر کنه خوابش می برد. گابی خسته بود و حتی جدیدن وقتی میخواست از سر اجبار برای دوس دخترش گریتینگ کارت بفرسته کلی با خودش فکر می کرد که یه چیز درست حسابی بنویسه و آخرش بعد از کلی فکر کردن یه چیزی می نوشت تو این مایه ها که "خوب خوشگله با اینکه زیاد  باهات حال نمی کنم اما سگ خور دوست دارم" چون می دونست در هر صورت دختره باهاش می مونه. اگه هم باهاش نمی موند هم فرقی نمی کرد چون گابی حوصله نداشت به این موندن و نموندن ها فکر کنه ، آخه گابی خیلی خسته بود.

مرگ


جهان

گوش گنده اش را

گوش پر ستاره ی پر کنه اش را

 بر روی دست گذاشته است

خفته است

 

 

گاهی وقت ها احساس می کنم مادرم و پدرم را در میان دست هایم گرفتم و راه می روم و آرام آرام مردنشان را در دست هایم می بینم. درد هایشان را می بینم، ناله هایشان را می شنوم. دستشان را محکم تر می گیرم تا نمیرند ولی صدای ناله های درونشان به وحشتم می اندازد که گاهی آدمی زنده است و بارها آرزوی مرگ می کند. احساس می کنم باید بگردم و قاتل آنها را پیدا کنم و سزایشان را کف دستشان  بگذارم (ولی اگر خودم هر چند کوچک در این قتل سهیم باشم چه؟). تمام می شوند این روز ها و حسرتی می ماند و آهی و حس سر خوردگی ناشی از کارهای نکرده و حرف هایی که به مادر و پدرم نگفته ام.


من

یکی

بیشتر دوست دارم تا وقتی زنده ام بنای یادبودم را بسازند

طرحش را هم ریخته ام

یک خرج دینامیت

-آتش!

و انفجار

 

من از هر چه مرگ است بیزارم

من عشقم زندگیست

 

 

 من نمیمیرم. حداقل به این زودی ها نمی میرم. حالا حالا ها کار دارم و باید به این زندگی گاهاً لعنتی چیز هایی یاد بدهم تا حساب کار دستش بیاید تا برای فرزندان من روزی نباشد که پشت این کیبرد های مشکی بنشینند و تایپ کنند "مرگ"



*شعر ها از مایکوفسکی



بنویس عشق




پرسيدم: "يادت هست پاي چه گفت؟ نقش پهنه يک مفهوم ذهني است، اما راه بازگشت راهي معنوي است. او گفت براي هدايت شدن از اميد کمک بگيريم"

اخم کردم و در اين باره به فکر فرو رفتم. چگونه براي هدايت شدن از اميد کمک بگيريم؟ ما که اميدواريم به خانه برگرديم، پس چرا بر نميگرديم؟

لسلي گفت: "ووکي، پاي نگفت اميد، گفت عشق! گفت از عشق کمک بگيريد!"


یگانه-نوشته ی ریچارد باخ-ترجمه ی سپیده عندلیب


 

........................................................



ريچارد نازنين خوب مي فهمم احساست را هنگامي که "لسلي"  را هم چون پري دريايي اي که بدنش ساکن شده از آب گرفته اي و سعي مي کني نفس نفس زنان با گفتن "چيزي نيست عزيزم، با هم درستش مي کنيم" به آخرين نفس هاي "لسلي" قدرت ببخشي و حتي در نفس هم با او يگانه باشي که چون زندگي را با او مي خواهي و نفس هم بايد يگانه باشد؛ يا با هم بکشيد و يا هيچ وقت نکشيد.اين اميد واهي در حالي که بدن سردش را در آغوش کشيدي و آن اميد(عشق) پر از ايمان را هنگامي که همچون سمسون به ستون هاي جهان فشار مي آوري؛ آن نااميدي مفرط و اين اميد (عشق) مطلق را خوب مي فهمم و احساس مي کنم از آن ناميدي  که در کنار گور لسلي تو را به خود کشي مي کشاند تا اين اميد (عشق) که با آن "انگار آهن را خم مي کرد" براي تو  راهي بسيار کوتاه است، همان راه کوتاهي که ميان کفر مطلق و ايمان وجود دارد.